همزاد - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

 
همزاد
 

شايد ما زياد به خاطر نداشته باشيم. چرا كه با هم متولد شديم. ولي فقط هشت سال با هم زندگي كرديم. هشت سالي كه به سختي در خاطرات ما مرور مي شود، ولي نمي توان از تاثيرات آن بر شخيصت ما چشم پوشي كرد.

***

من و هم سن و سالان من، كمتر به ياد مي آوريم خاطرات روزهاي سخت و اما شيرين جنگ را. مگر آن كه به نوعي با آن درگير بوده باشيم. مثلا ممكن است از جمله كساني بوده باشيم كه از ديار خود رانده شده بوديم و ميهمان ميزبانان صادق آن روزگار. و يا ميهماناني بوديم كه فكر مي كرديم ناخوانده ايم، ولي براي ميزبانانمان از هر ميهمان خوانده اي عزيز تر بوديم. بسياري از ما آشناياني در اين جنگ داشتيم و بسياري از ما هم اشناياني را در اين جنگ از دست داديم. همان هايي كه خودشان را در اين جنگ يافته بودند.

***

تعجبي ندارد كه امروز به سادگي به تمام ارزش هاي تعريف شده آن روزگار حمله شود. چرا كه هيچ گاه نيامديم آن ارزشها را به زبان روز ترجمه كنيم و البته ديگران به خوبي بدترين ترجمه ها را به خورد ما دادند.

ديگراني كه به ما گفتند كه غيرت يعني تعصب و تعصب يعني كنار گذاشتن عقل. و اشاره اي هم نكردند كه جاي عشق در اين ميان كجاست؟ عشق را با ابتذال برايمان معني كردند و همين شد كه عشق حقيقي شد بزرگترين دشمن عقل. عقلي كه هيچ نسبتي با عقل سليم نداشت و خلاصه مي شد در عقل حسابگر مادي.

گفتند كه آرمانگرايي يعني حركت در مسير ناممكن. و آن قدر هم زرنگ بودند كه با خود آرمان نجنگند؛ لااقل با همه آن نجنگند. بلكه فقط آن را دست نيافتني جلوه دادند و همان عقل مادي، تلاش براي رسيدن به ناممكن را حماقت دانست و ناداني. با كلمات بازي كردند و ما هم نفهميديم كه چگونه اسير اين بازي شده ايم.

آرمانگرايي را در تضاد با واقع نگري جلوه دادند، حالي كه واقع بيني راهكار آرمانگرايي است. بعد واقع نگري را راه حل نهايي ناميدند و نام واقع گرايي بر آن نهادند. آن گاه از ما واقع گرايي را به جاي واقع بيني خواستند و اينچنين بود كه ما اسير كلمات شديم و واقع گرايي به ما آموزش داد كه بايد در مقابل قدرت ها تسليم شد. كه اگر غير اين باشد، تلاشي است مذبوحانه و شكستي است از پيش رقم خورده.

گفتند كه ايثار يعني بخشش در مقابل هيچ. و "هيچ" ئر نظر آن ها چنين معني مي داد: "نه مدالي". "نه جايزه اي". "نه پولي". "نه شهرتي". و آنچه در اين ميان گم شده بود، نقش ثواب بود و اخلاقيات و مهم تر از آن ها رشد و تكامل. و چه زيبا عقل مادي هم به كمك آمد تا با آن سريع تر به سرمنزل مقصود برسند. ايثار احمقانه شد و احمقانه ترين حماقت ها هم ايثار جان بود و جسم. و اين حماقت كامل مي شد، زماني كه مي گفتند كه ديگران هم به ايثار شما راغب نيستند.

آن قدر در گوشمان خواندند و در مقابل چشماننمان عمل كردند كه ما هم باورمان شد. باورمان شد كه سال ها عمر را تلف كرديم. جوانان زيادي را به هلاكت رسانديم و پول مملكت را دور ريختيم. آن هم براي هيچ و پوچ.

***

و تعجبي نداشت كه ما هم قبول كنيم. مايي كه از شيريني هاي آن دوران هيچ نمي دانستيم و فقط از دور مي ديديم كه پروانه اي احمقانه بر گرد شمعي چرخيد و آن قدر به آن نزديك شد كه در آتش همان شمع سوخت. و گفتيم كه چقدر نادان بود اين پروانه كه گرد هيچ چرخيد و براي هيچ، همه چيزش را داد. و حق داشتيم كه چنين قضاوت كنيم. چرا كه نه از پروانه بودن چيزي مي دانستيم و نه از روشنايي شمع و نه از شيريني سوختن پرها.

برايمان از شيريني هاي آن روزها چيزي نگفتند. هرگاه از شيريني آن پرسيديم، شوخي هاي آن ايام را برايمان تكرار مي كردند و ما هم حق داشتيم كه بپنداريم كه تمام اين شوخي ها را با كيفيت صد چندان، در جمع هاي دوستانه خودمان هم مي توانيم بيابيم و نيازي به اين همه هزينه نيست.

به ما نگفتند كه لذت دفاع در چه بود. ايثار چقدر دلچسب است و آرمانگرايي چقدر رشد دهنده. شايد آن ها هم حق داشتند. چرا كه بعضي چيزها گفتني نيست. بايد تجربه كرد. فكر كردند كه اگر بگويند، از شيريني آن كم مي كنند و يا شايد هم فكر مي كردند كه درك اين لذت براي كسي كه بسياري از لذت هاي ساده تر، بي دردسرتر و در دسترس تر را در اختيار دارد، مشكل است و ناممكن.

نگفتند. و يا بد گفتند. ولي كاش مي گفتند و درست مي گفتند. كاش مي توانستند آن لذت ها را به زبان امروز ترجمه كنند.

و كاش تر آن كه: كاش ما خودمان را اسير گفتن اين و آن نمي كرديم. كاش نمي نشستيم ببينيم چه كسي چه مي گويد و چقدر مي گويد و چقدر زيبا مي گويد. كاش نگاه مي كرديم ببينيم چه مي گويند و آن گاه بود كه خودمان لذت را تجربه مي كرديم و نيازي نبود كسي از لذت هايش براي ما بگويد تا مشتاق شويم.

***

ته مجاله: چند روز پيش در جلسه اي صحبت از طراحي برنامه اي با موضوع "عوامل عقب افتادگي مسلمانان" بود. ناگهان يكي از دوستان من برآشفت كه: "اصلا چه كسي گفته ما عقب افتاده ايم و غرب پيشرفته". حرف جالبي بود. كمي به حرف هايش فكر كردم. ديدم بي راه هم نمي گويد. ما اساسا معيارعقب افتادگي و پيشرفتگي را هم گم كرده ايم. وارد بازي اي شده ايم كه زمينش براي تيم مقابل است و قوانين بازي را هم خودش نوشته و داوري را هم بر عهده گرفته و از قضاي روزگار، هميشه هم برنده اين بازي است. دوستم (كه هم سن پدرم هم هست) مي گفت" بايد اين بازي و اين ميدان و اين داور را عوض كرد." امان از دست اين آدم هاي آرمان گرا.

چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:٧:۳٢ ‎ق.ظ