روز اول - ۱ - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

بالاخره بعد از عمري تصميم گرفتم به دانشگاه بروم. كلاس ها از 28 شهريور شروع شده و 2 هفته است كه سر كلاس نرفته ام. البته مطمئنا هفته اول را هيچ كس سر كلاس نرفته، حتي اساتيد. امروز هم كه كلي معطل كردم و ساعت 8 از خانه بيرون آمدم. از شانس من هم قحطي اتوبوس و تاكسي آمده. به هر ترتيب بود ساعت 9:40 سوار اتوبوس مشهد شدم تا در سمنان پياده شوم و بعد از مدت ها سر كلاس بروم،‌آن هم فوق ليسانس!!

***

با متانت تمام روي صندلي هاي بوفه اتوبوس و كنار پيرمرد شكسته اي مي نشينم. در رديف جلويي سه خانم نشسته اند كه از صحبت هايشان پيداست كه يكي دانشجوي دانشگاه آزاد سمنان و ديگري دانشجوي فوق ديپلم گرمسار است كه با مادرش آمده. ظاهرا هر دو هم دانشجوي رشته كامپيوتر هستند و دانشجوي سمناني مشغول راهنمايي هاي پيش از دانشگاه دانشجوي گرمساري است كه ورودي 83 است.

پيرمرد كه معلوم است مدت هاست با كسي حرف نزده، به محض نشستن من، شروع مي كند به تعريف خاطرات جواني و از زماني مي گويد كه تمام اين منقه بيابان بوده است. از قهوه خانه ميان راه مي گويد و دوراني كه به دليل طوفاني بودن هوا مجبور بودند روزها در آن قهوه خانه با سقف كوتاهش زندگي كنند. و از دو درخت توت جلوي آن مي گويد و مي پرسد: "يعني هنوز آن درخت ها هستند؟" و بلافاصله خودش جواب مي دهد:‌"نه!"

مي گويد پليس بوده و از شهرهاي اين اطراف صحبت مي كند. مسيرش دامغان است و مطمئنا تا سمنان همراهي ام خواهد كرد. با اين كه معمولا علاقمند به شنيدن خاطرات قديمي تر ها هستم، اصلا حوصله ادامه حرفهايش را ندارم. نمي دانم چرا. يا به خاطر نامفهوم بودن صحبت هايش است و يا به خاطر خواب آلودگي من. و يا شايد هم استرس. البته نه استرس كلاس و دانشگاه. ولي ثبت نام نكردن در خوابگاه و دير رسيدن به دانشگاه ذهنم را مشغول كرده است. احتمالا بايد با همين كوله پشتي پر از لباس وارد كلاس بشوم؛‌ آن هم در يك كلاس 7، 8 نفره و بعد از 4 جلسه غيبت. از الآن مي توانم حرف هاي اساتيد و دانشجويان را پيش بيني كنم.

براي اين كه از حرف زدن هاي پيرمرد خلاص شوم، سراغ كوله پشتي ام مي روم. كتاب asp.net روي همه وسايل است. ولي جرات نمي كنم به آن دست بزنم، چون دو تا مهندس كامپيوتر جلويم نشسته اند. پس مجبورم كاغذ و قلم بردارم و براي وبلاگم بنويسم. وبلاگي كه مدت هاست برايش ننوشته ام. ولي لطف دوستان به من در آن پابرجاست.

دختر جلويي از درس خوان بودنش مي گويد و اين كه هنگام كنكور مريض شد و سر جلسه كنكور نتوانست بنشيند و در نهايت دانشگاه آزاد قبول شد...

دلم براي پيرمرد مي سوزد. مي دانم خيلي دلش مي خواهد حرف بزند. كنارش مي روم و مي پرسم: "اينجاها قبلا ساختماني نبوده؟" نگاه حسرت بارش را از خيابان برمي گرداند و نگاهي به من مي اندازد و شروع مي كند:

"نه! هيچي. به ورامين مي گفتند خارورامين. چون پر از خار و خاشاك بود. اسم پاكدشت هم پلشت بود. از بس كه كثيف بود. اينجاها يك كارخانه روغن نباتي بود كه حلب 5 كيلويي توليد م يكرد. وقتي درش را باز مي كردي، يك سكه ربع پهلوي توش بود... اينجاها دو تا آموزشگاه بود..."

هر چند قدم كه مي رويم، خاطرات پيرمرد زنده مي شود: "ايناهاش. ايناهاش. همون آموزشگاه. نوشته مجتمع آموزشگاه كشاورزي ابوريحان."

- قبلا اسمش چي بوده؟

"قبلا اسم نداشت. نوشته بود آموزشگاه كشاورزي."

از قدم به قدم بيابان ها خاطره دارد. مسير پارچين را نشانم مي دهد و ساختمان هاي سازماني آن را. و مي گويد: "زمان جنگ، عراق مرتب اينجا را بمباران مي كرد." چند قدم ديگر مي رويم و او ادامه مي دهد:‌ "تمام سبزي تهران از اين منطقه تامين مي شود. قبلا زمين كشاورزي بود كه الآن سبزيمي كارند." و در جواب من كه نام  محل را مي پرسم، مي گويد: "همان پلشت است ديگر! پاكدشت."

نگاهش را از خيابان.... خيابان كه نه. از بيابان برنمي دارد. انگار چيزي را جستجو مي كند. از وزارت نيرو مي نالد كه آب اين منطقه را مهار كرده و اكنون به كشاورزان مي فروشد و بستر رودخانه ها شده خوراك كارخانه هاي شن و ماسه.

دامغاني است و در قزوين زندگي مي كند. بيشتر از يك سال است كه به اين منطقه نيامده و مي گويد كه از اينجاها خيلي خاطره دارد. ساختماني نيست كه از آن خاطره تعريف نكند. ساختمان ها يا قديمي اند و او از سابقه شان می گويد و يا جديدالتاسيس كه او تاريخ تاسيس و علت تاسيس آنها را مي گويد. فقط ساختمان ها نيست. از سنگ سنگ بيابان هم خاطره دارد. چهره اي شكسته و آفتاب ديده كه معلوم است سال ها نان از عمل خويش خورده است...

در پاسگاه متوقف مي شويم و حالا به راحتي صحبت هاي دختر دانشجوي سمناني را هم مي شنوم. اكنون از كشته هاي دانشگاهشان می گويد كه همگي در همين مسير تصادف كرده اند و مرده اند. دانشجو، استاد و... و توي دل دختر جديدالورود را خالي مي كند.

پيرمردي وارد اتوبوس مي شود و خيلي ها دست در جيبشان مي كنند. ولي من فقط نگاه مي كنم. پيرمرد بغلدستي، پولي را به پيرمرد سائل مي دهد و بعد هم مي گويد: "چقدر پول مي گيرد؟ حتما از حقوق من بيشتر است. از هر اتوبوس 200 تومان هم بگيرد..." و بعد آرام مي گويد: "در كشور اسلامي كه نبايد گدا وجود داشته باشد."

دانشجوي سمناني ول كن نيست. از راننده هاي غيرمعتبر مي گويد كه دخترها را مي دزدند و ترس را در دل دانشجوي گرمساري و مادرش مي اندازد. از خاطراتش مي گويد و آن باري كه نزديك بود دزديده بشوند و بعد هم از كمربند مشكي (خودش يا دوستش كه با هم سوار آن ماشين شده بودند). اگر دختر گرمساري، دانشگاه نرفته انصراف دهد، اصلا عجيب نيست.

خاطراتش را با جريان دختري ادامه مي دهد كه براي فرار از دست راننده، چاقويي را روي گلوي او گذاشته بود و او را تهديد كرده بود تا به مسير عادي برگردد.... كم كم فكر كنم رنگ من هم پريده است. ولي دانشجوي سمناني ول كن نيست...

***

ته مجاله: امروز، روز دوم دانشگاهه. ولي داستان اين روز اول خيلي طولانيه، بقيه اش رو بعدا مي نويسم. فعلا بايد به فكر شكمم باشم كه از ديشب چيزي توش نريختم و امروز هم ژتون نهار گيرم نيومده و معلوم نيست ژتون شام هم در كار باشه. تودانشگاه هم كه هنوز بوفه ها فعال نشدند و دانشگاه هم كه خارج شهره. فكر كنم برای يه لقمه غذا بايد تا داخل شهر برم. خدا خودش رحم كنه.

دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:۳:٥٠ ‎ب.ظ