روز اول - ۲ - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

پيرمرد همچنان كنجكاوانه به بيابان نگاه مي كند. جايي كه شايد ما هيچ چيز در آن نبينيم. به جز ساختمان هاي يكدستي كه در دوردست ساخته شده و درخت هايي كه معلوم است تازه كاشته شده اند. اما هر كدام براي وي يادآور خاطره جديدي است. اين را از برق  نگاه و چشمان تيزبينش كه روي بعضي اجسام دقيق مي شوند، مي توان فهميد.

به محض اين كه سرم را از روي برگه برمي دارم و چيزي نمي نويسم،‌ شروع مي كند به تعريف خاطره و خوراك جديدي به دست من مي دهد. انگاز خودش هم متوجه شده كه من از حرف هاي او نت برمي دارم. چرا كه يك لحظه هم به من اجازه استراحت نمي دهد. باغ هايي را نشان مي دهد و مي گويد: "اين ها باغ اناره. در ايوانكي انار و انجير خوب در مي آد."

در مورد همه چيز حرف دارد. حالا از جاده اي مي گويد كه قرار بود از ميان ايوانكي بگذرد، ولي از كنار شهر گذشت و هيچ سودي به شهر نرساند. بعد از زمين هاي پدري اش مي گويد كه مشابه اين زمين ها بوده و داستان حفر چاه در زمينشان. قطعه سنگ هاي مسطحي را نشانم مي دهد كه مرتب كنار هم چيده شده بودند. فكر مي كنم سنگ قبر است. اگر 10 بار ديگر هم اين مسير را مي رفتم، مطمئنا در اين محل براي درگذشتگان، فاتحه اي مي خواندم. اما پيرمرد توضيح مي دهد كه اين ها پايه چادر هاي آوارگان در زمان جنگ ايران و عراق بوده است.

خاطراتش آنقدر زياد است كه نمي توانم همه را بنويسم. به خصوص كه از وقتي متوجه نوشتن من شده، در مورد هر چيزي يك خاطره تعريف مي كند و ابراز علاقه هاي من هم او را مشتاق تر مي كند. از وزير راهي به نام سرتيپ "كيا" صحبت مي كند و مي گويد كه مي خواسته اين زمين ها را آباد كند ولي چون از پول دولت استفاده كرد، در آن دوران سر و صداي زيادي به پا شد. نامفهومي صحبت هايش اجازه نداد كه بفهمم اين زمين ها را براي خودش مي خواسته يا فقط قصد آباد كردن آن را داشته. فقط متوجه شدم كه امروز هم در خيابان شريعتي، ساختماني به نام ساختمان "كيا" وجود دارد كه از شاهكارهاي همين وزير بوده.

فكر كنم اگر بخواهم خاطراتش را بنويسم، اين متن تمام نشود. چون تمام اين حرف ها را فقط در عرض يك ساعتي كه حركت مي كرديم گفته و هنوز 2 ساعت ديگر از راه مانده. بالاخره نوبت او مي شود كه از من سوال كند. از خانواده ام مي پرسد و مي گويد شبيه يكي از اقوامش هستم. مثل سيبي كه از وسط دو نصفش كرده باشند. (يا سيبي كه با آجر زده باشن تو سرش) تازه احساس كردم كه كمي مي توانم به دستانم استراحت بدهم كه متوجه اشتباه بزرگم مي شوم.

اين سوال ها مقدمه تعريف خاطرات جديد و خانوادگي اش مي شود. داستان يكي از اقوامش را تعريف مي كند كه در نيروي انتظامي بوده و در مسير تبريز تصادف و فوت مي كند و در تشييع جنازه اش همه فرماندهان نيروي انتظامي شركت مي كنند و براي يك روز تقريبا نيروي انتظامي به حالت تعطيل در مي آيد.

بعد هم كمي براي من دل مي سوزاند كه مجبورم براي تحصيل به شهرستان بروم. مي گويد دولت بايد براي همه در شهر خودشان امكان تحصيل فراهم كند و رشته هاي مورد نياز آن شهر را در همان شهر ايجاد كند تا كسي مجبور به تحصيل دور از وطن نشود. توضيح من در مورد خوب نبودن رتبه ام، كمي قانعش مي كند و بعد شروع مي كند از فلسفه تاسيس دانشگاه هاي آزاد گفتن. برعكس همه، از اين دانشگاه ها بد نمي گويد. دانشگاه هاي آزاد را باعث رونق اقتصادي شهر هاي فقير مي داند و توضيح مي دهد:

"مثلا همين سمنان. از اسمش پيداست. يعني در سال فقط 3 ماه نان داشته و اسمش "سه ماه نان" بوده. يا كاشان كه اسمش "كاه افشان" بود. يا همون ورامين كه گفتم بهش مي گفتن "خارورامين" و همون "پلشت". اصلا خود تهران. قبلا اسمش "تيران" بوده. مردمش در زيرزمين هايي زندگي مي كردند و با تيراندازي و راهزني زندگي مي كردند. دامغان خود ما قبلا 3 بار پايتخت بوده. اسمش هم "صد دروازه" بوده. تو سمنان يه مسجد هست با دو مناره زيبا و بلند. انقدر اين سمنان فقير بوده كه مشهوره در مورد اين مسجد مي گفتند:

حيف از آن مسجد كه در سمنان بود //// //// //// //// حيف از آن يوسف كه در زندان بود

يعني اين مسجد رو تو سمنان، مثل حضرت يوسف تو زندان مي دونستند. سمنان انجيرهاي خوبي داره كه معروفه. پسته هاي دامغان هم خيلي عاليه. بهش مي گن "پسته كله قوچي". هر كودومشون اينقدره (دو بند انگشت رو نشون مي ده) يعني چند برابر پسته هاي ديگه. ولي چون گمرك پسته توي رفسنجانه، به پسته هاي ما مي گن درجه 2 و به پسته هاي خودشون مي گن درجه يك.

اسم قديم دامغان "قومس" بوده. دامغان هم مساجد تاريخي زياد داره. آتشكده زرتشتي ها هم هست. در خيلي شهر ها هست. قزوين هم داره. جنوب مسجد جامعش يه آتشكده است كه ازش حفاظت مي شه. در نزديكي راه آهن دامغان يه تپه هست به نام "تپه حصار" كه ازش محافظت مي شه. سال 1320 كاملا يادمه. اون موقع من 10، 11 ساله بودم. داشتند براي مشهد راه آهن مي كشيدند كه جنگ جهاني دوم شروع شد و راه آهن در دامغان متوقف شد.

يه گهواره از طلا اونجا پيدا كردند. توش يه زن از طلا بود كه به يه بچه طلايي داشت شير مي داد. مجسمه رو با تشريفات به موزه ايران باستان منتقل كردند. بعد از انقلاب هم كه خط دوم رو شروع كردند؛ از يه مسير ديگه، يه گهواره ديگه پيدا كردند. اون هم از طلا بود. ولي توي اون يه قوچ طلا بود.

براي خستگي در كردن كمي از پير مرد فاصله مي گيرم و روي صندلي وسطي بوفه مي نشينم. دختر سمناني به داستان خواستگاري اش رسيده و توضيح مي دهد كه هيچ دو نفري شبيه هم نيستند و دختر جديدالورود را نصيحت مي كند و در مورد زندگي مشترك مي گويد و هدف زندگي. با اين كه حجاب چندان مناسبي ندارد، از دخترهاي جلفي گله مي كند كه دانشگاه را با ... عوضي گرفته اند و با لباس ... و ... به دانشگاه مي آيند. انگار چاره اي نيست. بايد برگردم پيش پيرمرد و حرف هاي او را بنويسم.....

***

ته مجاله: نمي دونم اين نكته نياز به گفتن داره يا نه. قبلا نمي خواستم بگم. فكر مي كردم انقدر مساله ساده اي هست كه نيازي به گفتنش نباشه. اما بعضي كامنتا نشون مي ده كه بايد خيلي چيزهاي بديهي رو هم توضيح داد. اولا كه من امامزاده نيستم كه هيچ اشتباهي نكنم. اما هيچ وقت سعي نمي كنم اشتباهاتم رو درست جلوه بدم. ممكنه گوش كردن من به حرف هاي اون خانوم ها اشتباه بوده باشه، ولي خوب، كاريه كه كردم. هرچند كه اگه شما هم اونجا بودين و شرايط اونجا رو ميديدين، اين قضاوت رو نمي كردين. به خصوص اگه صبر كنين و تا آخر اين خاطره رو بخونين. ثانيا: حتما توجه دارين كه خاطرات من عين وقايع اتفاق افتاده نيست. كمي براي داستاني شدنش، بهش آب و تاب دادم. البته هيچ دروغي واردش نكردم و چيزي اضافه يا كم نكردم. ولي نحوه بيانش رو جوري تنظيم كردم كه كمي هم حالت داستاني پيدا كنه كه قابل تحمل تر باشه.

نكته بعدي اين كه دوستاني كه مي خوان تو برنامه ختم قرآن ماه مبارك رمضان شركت كنند و ختم قرآن به نيت سلامتي امام زمان (ق.ب) و تعجيل در فرجش بخونن،‌ هرچه سريعتر به achi123us@yahoo.com  ايميل بزنند تا اسمشون تو ليست قرار بگيره و هماهنگي هاي لازم انجام بشه.

پنجشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:٥:٥٠ ‎ق.ظ