محلی برای همه کار - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

 اول از همه اول ذيحجه سالروز ازدواج حضرت علی (عليه السلام) با حضرت زهرا (سلام الله عليها) رو به همه تبريک می گم.

اين متن کامله. پس اونايی که قبلا قسمت اول و دوم رو خوندن برای خوندن قسمت نهايی بايد از آخرای متن شروع کنن.

***

ساعت 4 صبح بود كه با يه صدا از خواب پريدم. بعد هم هر چي سعي كردم بخوابم، نشد. يه سري افكار اومده بود سراغم كه نمي ذاشت بخوابم. تصميم گرفتم انقدر بهشون فكر كنم تا خوابم ببره. ولي بعد از نيم ساعت فكر كردن، ديدم فايده اي نداره. واسه همين بلند شدم و شروع كردم به نوشتن اونها تا بعدا تو وبلاگ قرار بدمشون. هرچند تصميم داشتم تو اين چند وقت كه زمان امتحانهاست، چيزي تو وبلاگم ننويسم، ولي بي خوابيه ديگه. نتيجه اش مي شه همين هايي كه الان مي خونين:

 

هفت هشت سال پيش بود كه اهالي روستامون تصميم گرفتن به جاي مسجد قديمي محل، يه مسجد جديد بسازن. خيلي سريع پول جور شد و كار ساخت مسجد شروع و تموم شد. يه مسجد آجرنما خيلي قشنگ با امكانات نسبتا خوب. اون هم تو يه روستايي كه تمام ساختموناش گلي و يا بلوك سيماني بود. واسه ام خيلي عجيب بود كه اين همه خرج براي چيه؟ شايد مهمترين تفاوت اين مسجد با مسجد قبلي در نوساز بودن اين يكي و كمي هم پيشرفته تر بودن امكاناتش بود. حتي از نظر وسعت هم خيلي فرق نكرده بود. چون مسجد قبلي دقيقا در وسط روستا قرار داشت و خيلي امكان گسترش بيشتر مسجد نبود. ولي به هر حال با كمي تنگ كردن كوچه و خيابون هاي اطراف، زمين مسجد كمي بزرگتر شد. ضمن اين كه دو طبقه هم شده بود.

***

زمستون سال 79 بود كه دانشگاه شرع كرد به رنگ آميزي مسجد دانشگاه. مسجد رنگ و رو رفته رو چنان قشنگ رنگ كرده بودن كه آدم فكر مي كرد نوسازه. ولي باز هم براي من اين نوع خرج كردن ها قابل هضم نبود. به خصوص كه صحبت تخريب اين مسجد در طرح جامع دانشگاه شده بود و ظاهرا بايد اين مسجد تا دو سه سال ديگه خراب مي شد.

***

تابستون 82 اومد. صحبت از تخريب مسجد شد. البته تخريب كه نه، گسترش. بحث تغيير محل مسجد دانشگاه ديگه منتفي شه بود. فقط صحبت از گسترش مسجد بود. ولي ديگه انگار خداحافظي با اين مسجد سخت شده بود. هر وقت صحبت از تخريب مسجد مي شد، ياد خاطراتم از اين مسجد مي افتادم: اعتكاف، شب هاي قدر و...

به خصوص كه اين روزا اين مسجد براي ما سال بالايي ها شده بود محل تجديد ديدارها. چون ديگه حالا تو دانشگاه احساس غريبي مي كرديم. نه فقط به خاطر سال بالايي بودن. بلكه مقداري هم به دليل مدل سال پاييني هاي امروزي (در اين مورد قبلا حرف زدم) اما موقع نماز كه مي شد، همه بچه هاي قديمي رو تو مسجد مي ديديم. انگار همه شون از غربت توي محيط دانشگاه به اينجا پناه مي اوردن...

جمع شدن همه رفقاي قديمي، تو تابستون، اون هم بدون قرار قبلي، تو مسجد، هم عجيب بود و هم جالب و دوست داشتني.

ولي چه مي شد كرد؟ مسجد خيلي كوچيك بود و مشكل زا. بايد توسعه پيدا مي كرد. با اين كه فقط يك هفته تا زمان اعتكاف مونده بود، مسؤولين پاشون رو كرده بودن تو يه كفش كه: "الا و بلا. بايد مسجد تو همين هفته خراب بشه."

با هر ترفندي بود مسؤولين دانشگاه رو راضي كرديم كه چند روزي صبر كنند تا اعتكاف امسال هم تموم بشه و بعد مسجد رو گسترش بدن. اونها هم بعد از كلي ناز و عشوه قبول كردن. هرچند كه مي دونستيم همه اش بهونه است. چون ما فقط يك هفته وقت براي اعتكاف مي خواستيم، ولي اونها كل كار رو زمين گذاشتن. و هنوز كه هنوزه دست به مسجد نزدند. (احتمالا به زودي اين كار رو خواهند كرد)

***

ظهر اولين پنجشنبه زمستون 82 بود. يك روز قبل ز پايان مهلت واكسيناسيون و يك روز قبل از زلزله ....

بالاخره تنبلي رو كنار گذاشتم و سوار دوچرخه شدم و رفتم درمونگاه محل تا واكسن سرخك بزنم.  اما بهم گفتن كه واكسيناسيون تو مسجد كنار درمونگاه صورت مي گيره.

چه جالب! واكسيناسيون فلج اطفال هم از طريق ساجد صورت مي گرفت. فكر كنم سال 74 و 75 بود. چون يادمه رو درب منازل مي نوشتيم: "پ74...". چه دوران  قشنگي بود. اول دبيرستان بودم و از طريق يكي از اشناها براي اين كار معرفي شدم. خاطرات مبهمي تو ذهنمه.

فكر كنم توي 1 يا 2 روز كل كشور واكسينه شد. يادمه بسته هاي 20 قطره اي رو كه ده تا ده تا به هممتصل بودن، توي پلاستيك مشكي پر از قالب يخ مي انداختيم و خونه ها رو يكي يكي در مي زديم. اگه هم يخ تموم مي شد، مردم بهمون يخ مي دادن. ضمن اين كه يه نفر هم با موتور هوامون رو داشت، تا واكسن ها و يخ ها تموم نشه. (چه امكاناتي!) كل منطقه به 5، 6 ناحيه تقسيم شده بود و من و يك نفر ديگه واكسيناسيون يكي از اين ناحيه ها رو بر عهده داشتيم.

چقدر استقبال مردم خوب بود و چقدر برخورد بچه ها جالب. تو دهن يكي بايد به زور قطره مي ريختيم و بايد دو سه نفر دست و پاش رو مي گرفتن، يكي هم خودش مي اومد و دهنش رو باز مي كرد و قطره رو مي خورد. آخر سر هم بهشون يه شكلات مي داديم.

حتي حاضر نبوديم واسه نهار برگرديم به مسجد. تا اين كه راضيمون كردن براي نهار بريم مسجد و تو مدتي كه اونجا هستيم به عنوان پايگاه ثابت واكسيناسيون فعاليت كنيم...

***

داشتم دنبال يه جاي مناسب براي پارك كردن دوچرخه مي گشتم تا قفلش كنم كه يكي از دوستاي داداشم رو ديدم كه داشت به مردم در مورد نحوه توزيع سركوپن ها توضيح مي داد. چه جالب! سركوپن ها هم تو مسجد پخش مي شد.

اسم پسره رو ني دونستم. فكر كنم وحيد بود. به هر حال صداش زدم و گفتم: "وحيد! هواي  دوچرخه من رو داشته باش تا برم واكسن بزنم." چپ چپ نگاهي بهم كرد و بعد از كمي وارسي پرسيد: "داداش فلاني اي؟" فكر كنم خودم رو نشناخته بود، ولي دوچرخه رو شناخته بود. (اين هم از معروفيت بنده است ديگه) گفتم: "آره" گفت: "پس دوچرخه رو بذار همين جا و زود برگرد. نشيني 20 دقيقه اونجا و ما رو علاف كني"

گفتم: "باشه" و با خودم فكر مي كردم كه: "20 دقيقه ديگه چه صيغه ايه؟ نكنه صف باشه؟ من تا حالا به خاطر شلوغي صف ها نرفته بودم واكسن بزنم. اگه حالا هم بخواد صف باشه چي؟"

ياد صف هاي انتخابات افتادم.

انتخابات رياست جمهوري سال 80 بود كه ما تو همين مسجد در حال راي گرفتن بوديم. عجب استقبالي بود. زمان انتخابات تا 12 شب تمديد شد. و باورنكردني بود كه از اول زمان انخابات تا ساعت 12 شب، تقريبا هيچ وقت طول صف از 10 متر كمتر نشد. اون هم يك صف فشرده.

گاهي هم حجم جمعيت و شلوغ كردنشون، بچه ها رو عصبي مي كرد و سر كسي داد مي زدند. ولي بلافاصله خودشون دوزاريشون مي افتاد كه اين بيچاره ها چه تقصيري دارن؟ واسه همين فوري جاشونرو با يكي ديگه عوض مي كردن تا يه موقع اوقات تلخي هاشون رو سر كسي خالي نكنن. 

اخذ آراء تا حدود 1 شب طول كشيد و بعد هم تا5 صبح مشغول شمردن آرا بوديم.

شمردن كه تموم شد، نماز صبح رو خونديم و صندوق رو تحويل داديم و بعد از حدود ۲۴ ساعت بی خوابی گرفتيم خوابيديم...

***

با همين افكار از پله ها به سمت محل واكسيناسيون پايين رفتم. هيچ كس تو صف نبود. يك زن ميانسال با يك دختر بچه و يك مرد جوون مسوول ثبت نام بودن. مشخصاتم رو پرسيدند و كارت رو دادن. پزشك مرد نبود. داشتم اين ور و اونور رو نگاه مي كردم كه از پشت پانلي كه گذاشته بودن، پزشك زن صدام زد: "آقا بيا همين جا واكسنت رو بزن"

واكسن رو كه زدم گفت: "حالا 20 دقيقه رو اون صندلي ها بنشين"

تازه دو زاري ام افتاده بود كه وحيد چي مي گفت. واي ... واسه من قابل تحمل نبود كه بخوام بيست دقيقه يه جا بيكار بشينم. گفتم: "حالا نمي شه..."

گفت: "نخير. بايد بنشيني."

مثل همه پسرهاي خوب رفتم و نشستم روي يكي از صندلي ها.حوصله پايين زدن آستينم رو هم نداشتم. به اقاي مسؤول ثبت نام گفتم: "حالا حتما بايد ..." . گفت: "آره. بايد بشيني."

دو تا دختر 17- 18 ساله اومدن تو مسجد و رفتند براي ثبت نام. ديدم مسؤول ثبت نام بلند گفت: "خانوم دكتر! ايشون آسم دارن. مي تونن واكسن بزنن؟" و خانوم دكتر هم جواب داد: "اينجا نه. بايد برن يه مركز پزشكي." اون يكي ثبت نام كرد و رفت واكسن بزنه.

دو تا پسر 17، 18 ساله وارد شدن. يكي شون (شوخي يا جدي) مي گفت: "من مي ترسم. واكسن نمي زنم." اون يكي هم با مسخره دستش رو مي كشيد و مي گفت: "بيا. واكسن زدن ترس نداره ...."

يه خانوم هم با يه پسر شش، هفت ساله وارد شدو بچه هه خيلي بانمك م يترسيد. هم مي گفت مي ترسم و هم خيلي حرف گوش كن بود و استينش رو راحت بالا مي زد.

جالب بود. ادمايي وارد مسجد مي شدن كه ادم وقتي نگا به تيپشون مينداخت، فكر مي كرد اينا تا حالا پا توي مسجد نذاشتن.

ساعت رو نگاه كردم. واي... تازه 5 دقيقه گذشته بود. ديگه نمي تونستم بشينم. به مسوول ثبت نام گفتم: "آقا! حالا نمي شه من برم و بيست دقيقه ديگه بيام خودم رو تحويل بدم؟" طرف خنده اش گرفت و گفت: "برو آقا. برو."

من هم فوري بلند شدم و اومدم بيرون. وحيد هنوز داشت با مردم سر سركوپن ها چونه مي زد. ازش تشكر و خداحافظي كردم.

سوار دوچرخه شدم وبه سمت نونوايي حركت كردم. تو راه سرم گيج مي رفت. تو صف نونوايي هم كمي حالت تهوع داشتم. (البته گلاب به روتون) تازه مي فهميدم كه چرا دكتر مي گفت بايد 20 دقيقه بشينم...

***

روز جمعه رسيد. همون جمعه تلخ. و تلويزيون مرتب تصاويري از فاجعه بم نشون مي داد. تا چند روز عمده برنامه هاي تلويزيون مربوط به همين حادثه بود. قصد ندارم به ابعاد اين فاجعه بپردازم. فقط  تو يكي از اين برنامه ها، يه چيز نظرم رو خيلي به خودش جلب كرد:

توي اون شهر كه حالا با خاك يكسان شده بود، دو تا مناره و يه گنبد خودنمايي مي كرد. جالب بود. يه مسجد سالم بين همه اون خرابي ها. گمونم مسجد جامع شهر بود. بهش نمي خورد نو ساز باشه. مثل اثار باستاني اصفهان بود. يه مسجد ديگه هم تو اين تصاوير نشون داده شد. يه مسجد نوساز. حالا تبديل شده بود به بيمارستان. مجروحان حادثه رو به اونجا انتقال مي دادند. چون از همه جا امن تر بود.

برام خيلي جالب بود كه با وجود خرابي همه ساختمونا، هنوز اين مساجد سالمند. ياد يه مسجد كوچيك افتادم تو چهار راه وليعصر. تا يكي دو سال پيش هميشه جمله اي كه رو ديوار اين مسجد نوشته شده بود نظرم رو جلب مي كرد. (اين جمله الان پاك شده) جمله رنگ و رو رفته اي بود، ولي تازه من مفهومش رو درك كرده بودم. نوشته بود:

"مسجد سنگر است، سنگرها را حفظ كنيد." امام خميني

***

از "عظيم" و "اميدوار" و "مهسا" هم تقاضا مي كنم از مطلب پاييني براي ادامه بحثشون استفاده كنن و اجازه بدن اين قسمت براي نظر باقي دوستان در  مورد همين مطلب باشه. ممنون.

سه‌شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٢
شما چي مي گين؟
ساعت:۱۱:٥٧ ‎ق.ظ