شهر سوخته - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

دست نوشته زير از شهر سوخته كشف شده:

"منت خداي را عز و جل كه نماينده را آفريد و به او شاخ نداد. كه خدا عادل تر از آن است كه دو بلا را به يك جا بر سر ملتي فرود اورد. هر نماينده اي كه به مجلس رود، مثر به حيات است و چون خارج شود، مفرح ذات. پس بر هر نماينده اي دو بلاست و بر هر بلايي توكلي لازم.

عقل را به نماينده داد براي استفاده دائم و قدرت او را چند چندان كرد، مگر كه خدمتي بكند و نقمتي ببُرد. براي او زندگي اي درست كرد سراسر عبرت و دمادم حكمت:

چون ديده به جهان بگشود، به پلك زدني، فغان سر داد كه: "چرا مرا ز بند ناف خويش گسستيد كه در بستر خويش غنوده بودم و خلق از دستم آسوده". شش ماهه بود كه تذكر آيين نامه اي همي داد كه: " بغل!" و به هشت نرسيده چنگ ودندان به باقي نشان.

يك سال را كه پايان برد، براي آزادي بيان لب به سخن بگشود و از همان زمان بار سخن گفتن به ديگر كس نداد.

در 14 ماهگي، چون خبر از قطع شدن شير بشنيد، دست به روزه پستانكي زد و اينگونه بود كه تا دو سالگي هم از مام خويش تغذيه كردي و ديگران را ياراي مخالفت با وي نبود. و چون بيش بر اين كار اصرار ورزيد، ديگران را به ستوه آورد كه: "خودتو لوس نكن بچه!"

اما وي از پاي ننشستي و به هر روز بازي تازه اي درآوردي. در سه سالگي چنان از عروسك هاي خويش سخن گفتي كه عالمان را متحير نمودي و غافلان را متغير.

چون به مدرسه در آمدي، هيچ كودكي را ز دستش آسايش نيافتي و از همان روز دارو دسته اي براي خود به هم زدي و حق خويش از ديگران بگرفتي و حق ديگران را هم . و اينگونه بار و بنديل خويش بستي.

چنين گذران دوران نمودي تا پاي به دانشگاه بنهاد و دانشگاه را به قدوم خود مزين نمود...."

از اين جا به بعد متن قابل خوندن نبود. بايد كمي صبر كنيد تا بتونم بخونم. اگه كسي از باقيش خبر داره، كمك كنه كه تمومش كنم. و اما بقيه ماجرا:

"...چون قدم به دانشگاه نهاد، به نخست روز، جماعتي بديد مجموع در نقطه اي و فردي بر فراز، كه سخت فرياد كشيدي و ناسزا نثار اين و آن كردي كه: "اين چه وضعشه؟" پس با خويشتن خويش بگفت: "مرا چه از اين كم؟" چنين بود كه هم پيالگاني يافت و چون القاب، بيش دانستي، في الفور شد نمودي و مريدان، بيشتر يافتي.

گاه انتخابات رسيد و او در ميان همانان قدم به مجلس نهاد و نام نماينده بر خويش بگرفت.

چون به كجلس در آمد، همان كردي كه پيش تر در عمر خويش كردي... مرتب در پي بند ناف بودي جستجوي غذايي بي كلاف. شيرها مكيدي بي ان كه قطره اي از آن چكيدي. هيچ كس را اجازت دست درازي به هيچ ندادي. چه؛ همه براي خويش خواستي و هم مسلكان خويش.

و اينگونه بود كه خلق او را با سلفانش يكي بدانستند و اطرافش چون پيشين نمايندگان، همه تهي گشت.

وي كه اوضاع را بدين حال بديد، سخت برآشقت و فرياد برآورد:

چو من، سر نباشم، سر من مباد //// دگر هيچ شهري پس از من مباد

چنان سوزمش ز آتش بيكران //// كه ديگر نماند ز شهرم نشان

اين بگفت و مشعلي برگرفت و با ديگر مغضوبين، شهر به آتش كشيد و آنچه در ان بود بسوخت...."

و اينچنين شهري ماند سوخته و مردمي آواره. دگر همگان بنشستند و دست بر دست نهادند و سر بر زانو. كس را نه ياراي برخاستن بود و نه تصميم توانستن. به ناگاه فردي برخاست و فرياد برآورد:

چو شهرم نباشد، تن من مباد //// بسازم من آن را دوباره به داد

نگاه هاي عاقل اندر سفيه بر سرش باريدن گرفت كه: "ديگر آن شهر را چگونه مي توان يافتن؟" مرد گفت:

چنان سازمش باز شهرم زپي //// كه ديگر نباشد چو شهرم به كي

باز همه بنشستند. نگاه ها را نياز به سخن نبود. مرد بانگ برآورد:

بگردانم آباد شهرم چنان //// كه ديگر نباشد ز آتش، نشان

به ياران دهيم دست در دست هم //// بمش را به زير و ز زيرش به بم

و اينچنين بود كه مردم برخاستند.....

شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢
شما چي مي گين؟
ساعت:۱۱:٠٢ ‎ق.ظ