گزارش لحظه به لحظه - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

8:00 حوزه ها نسبتا شلوغ و حضور مردم مناسب است. مسؤولين اجرايي براي اشتباه نشدن و شلوغ نشدن سر صندوق، افراد رو چند نفر چند نفر به داخل حوزه راه مي دن.

8:20ائتلاف آبادگران در صدر آرا قرار دارد اكثريت افراد با ليست آبادگران وارد حوزه هاي انتخاباتي مي شوند.

8:30 يك نفر با عنوان بازرس وزارت كشور وارد صندوق شد و به مسؤولين اعتراض كرد كه چرا ليست ابادگران در دست شركت كنندگان وجود داره. اين شخص از ارائه كارت خودداري كرد. ولي كل حوزه رو متشنج كرد.

8:40 مسؤولين صندوق براي آروم كردن اون فرد به افراد تذكر دادند كه از ليست استفاده نكنند كه با اعتراض اينجانب مساله حل شد. اون آقا هم يهويي غيبش زد.

9:00 يكي از مسؤولين اجرايي: بابا! ما تو انتخابات شوراها مگس مي پرونديم. الان فرصت سر خاروندن نداريم. (البته اين رو به من نگفت. يه خانومه داشت به اون يكي مي گفت كه من هم شنيدم)

9:10 "آقا! مي شه اين ليست رو برام تو برگه بنويسي. آخه ريز نوشته من نمي تونم بخونم.» اين رو يه خانومه بهم گفت و ليست آبادگران رو بهم داد. فوري ناظر شوراي نگهبان پريد بالا سرم و گفت :"خانوم! شما به اين آقا اعتماد دارين كه ليست رو بهش دادين؟" خوشبختانه اون خانومه هم راحت گفت : "آره" و مساله حل شد.

9:20 يه جوونه كه كنارم نشسته: "من فقط اين ده تا (از ليست آباد گران)‌ رو مي شناسم. اقاي خميني گفته به هر كي نمي شناسين راي ندين." من فقط تونستم قانعش كنم كه لااقل قسمت سفيد رو خط بزنه كه تقلب نشه.

9:30 به دليل توقف بيش از اندازه در حوزه، با دستور ناظر شوراي نگهبان، از حوزه اخراج شدم.

10:00 يكي از دوستام: "حوزه اي كه من رفتم هم شلوغ بود. ولي از انتخابات مجلس شيشم كمتر بود."

10:20 به نظر آراي مردم (در تهران) حدود سه برابر انتخابات شوراها و كمتر از انتخابات رياست جمهوري 80 باشه.

10:30 بيش از هفتاد درصد آرا به نفع ائتلاف آباد گران و بعد از اون هم كانديداهاي مجمع روحانيون و بعد كانديداهاي مستقل حضور دارند.

11:00 با دوستم قرار گذاشتيم كه دوربين بياره و بريم از صندوق ها عكس بگيريم. (اگه دستگير شديم، حلالمون كنين) منتظر گزارش های عکس دار باشين.

۱۱:۴۵ آقای خاتمی همين الان تو انتخابات شرکت کرد. آقای خامنه ای فکر کنم ساعت ۹ شرکت کرده.آخه منخونه نبودم و نديدم.

منتظر گزارش هاي بعدي باشيد.

13:00 بعد از ديدن چند خبر به سمت محل قرار با دوستم (نماز جمعه) حركت كردم.

13:15 از كنار مدرسه اي رد شدم. ديدم نوشته حوزه راي گيري. ولي چيزي مشخص نبود. وارد شدم و بعد از كلي اين ور و اونور نگاه كردن، محل اخذ راي رو كه تو يه كلاس تو كنج حيات بود و ديده نمي شد، پيدا كردم. هيچ راي دهنده اي نبود. مسوول اخذ راي گفت: "استقبال خوب بوده" بهش گفتم كه: "بابا! يه نفر هم كه تو حوزه نيست." گفت: "آخه الان ظهره. صبح شلوغ بود. بعد از ظهر هم شلوغ مي شه" راست مي گفت. آخه كي الان پا ميشه از خونه بياد بيرون؟ "پسر! مگه عقل تو كله ات نيست" اين يكي رو خودم به خودم گفتم.

حضور مردم در پاي صندوق ها به اندازه مجلس ششم نبود13:30 صندوقي تو خيابون طالقاني شلوغه. هنوز ليست آبادگران تقريبا در دست همه ديده ميشه. البته اينجا رو مي شد پيش بيني كرد. آخه كنار نماز جمعه است.

13:35 آقاي خادم از كانديداهاي آبادگران داره تك و تنها تو خيابون راه مي ره. چند نفر هم دارن هاج و واج نيگاش مي كنن. (هي گفتم برم كشتي گير بشم ها)

13:40 زير پاي دوستم علف سبز شده. ولي خدا رو شكر دوربين ديجيتالي گير آورده. اما فقط تا عصر مي تونم ازش استفاده كنم. بايد زود برش گردونم. البته خودش چند تا عكس گرفته.

13:20 برگشتم عقب. چون تو اين ساعت دوستم از شهردار كه تو نمازجمعه شركت كرده بود، عكس گرفته. شهردار هر هفته مي اد نماز جمعه و همونجا به مشكلاي مردم رسيدگي مي كنه. البته در يك اتفاق غير منتظره عكس هاي شهردار از ديسكت پاك شد و من تونستم همين يه دونه رو نجات بدم. البته اميدوارم بقيه رو بتونم گير بيارم.

13:20 همين برنامه هاي ملاقات هاي مردمي شهرداره كه مردم رو به شهرداري اميدوار كرده. شهرداراي تهران هر پنجشنبه با مردم ملاقات مردمي دارن. خود شهردار هم علاوه بر پنجشنبه، هر جمعه مي اد نماز و همونجا با مردم صحبت مي كنه.

حضور شهردار تهران در ميان مردم و رسيدگي به مشكلات آنان باعث اقبال مردم به ابادگران شده است.شهردار تهران با حضور در نماز جمعه هر هفته، به مشكلات مردم راسا رسيدگي مي كند

 

 

14:00 تو خيابون طالقاني دارم پياده راه مي رم. هيچ ماشيني تو خيابون نيست. از تهران بعيد بود!

هيچ ماشيني در خيابان ها ديده نمي شودبالاخره اتوبوس ها در يك روز جواب مسافران را دادندتهران روز خلوتي را پشت سر گذاشت

14:10 "ستاد مركزي تبليغات ائتلاف آبادگران" اين روي يه پارچه بزرگ وسط خيابون نجات اللهي بود. چه خوب! شايد بتونم اونجا چند نفرشون رو گير بيارم.

14:10 اين همه ماشين كه اينجاست، مرتب در حال رفت و آمدند. همه ناظراي ائتلاف آبادگرانند. رفت و امد از در هم زياده. انگار خيلي نگران تقلب تو انتخاباتند.

چندين نفر مشغول دريافت گزارش ها بودند.آبادگراني ها به شدت نگران تخلف در انتخابات بودند و مرتب در حال رفت و آمد

14:30 كانديداها جلسه دارند و نمي شه وارد اتاق شد. يه اتاق ديگه هم شلوغه و چند تا جوون دارند به تلفنا جواب مي دن. ظاهرا دارند از بازرسين ائتلاف گزارش مي گيرن. سعي مي كنم يجوري باهاشون هم صحبت بشم.

14:35 "تخلف زياده" اين رو يكي از جوونا گفت. مهمترين تقلب رو ارائه ليستي به نام آبادگران و با اعضاي ديگه معرفي كرد. ايجاد درگيري و تشنج تو شعبه ها از عمده گزارشاي ديگه بود.

14:40 يكي از كانديداها رو گير مي آرم و شروع مي كنيم به صحبت. حرفاي جالبي مي زنه. اگه شد سر فرصت براتون مي گم. وسط صحبتامون هم يكي ديگه از كانديداها مي اد و خدافظي مي كنه و مي ره.

15:05 از كنار هلال احمر رد شدم كه يهو ديدم پارچه زده حوزه انتخابيه. چهار پنج نفر داشتن راي مي دادن. از مسوول صندوق درباره ميزان شركت پرسيدم. ازم كارت خبرنگاري خواست. اصرار فايده نداشت. بايد با زبون خوش مي رفتم بيرون. چند نفر ديگه هم وارد شدند. از مسوول اجازه خواستم عكس بگيرم. ولي نگاه ها و جواب، حاليم كرد كه بهتره زودتر از محل خارج شم. به هر حال ادماي عادي يه سري حقا رو ندارن ديگه. البته اين عكساي يواشكي رو تقديمتون مي كنم.

صندوق سياربرخي حوزه ها به شدت شلوغ بود

15:05 البته عكس گرفتن از تبليغات آزاد بود. خدا رو شكر. وگرنه از بي عكسي مي مردم.

اين هم يك محل براي تبيغاتبعضي ها چه حال و حوصله اي دارند ها

يك راي جالبتبليغاتچقدر تفاوت؟

15:10 تو خيابوناي اصلي هيچ حوزه اي نيست. گفتم شايد فقط اينجا اينجوريه. رفتم سوار اتوبوس بشم برم يه نقطه ديگه شهر. يه آقاي ژوليده با موهاي بلند و لباس و كفش و ساك پاره مي اد طرفم. مطمئنم كه مي خواد گدايي كنه. با صداي نسبتا جوونش ازم پرسيد: "شما انتخابات شركت كردين؟" جالبه انگار آدماي ديگه اي هم هنوز هستن كه مثل من كله شون باد داشته باشه. بعد از جواب من هم از ساكش يه سيب و پرتقال درآورد و بهم تعارف كرد. "اينا رو يه خانومه سر صندوق بهم داد". انتخاب با من بود و سيب رو برداشتم. سر صحبت باز شد. حرفاي قشنگي مي زد. اگه تيپش اينجوري نبود، شك نمي كردم كه استاد دانشگاهه. كي مي دونه. شايد هم بوده.

15:20 توي خيابون شريعتي دارم راه مي رم. هيچ حوزه انتخابيه اي ديده نمي شه. پس اين حوزه ها كجان؟ آخ جون! يه ساندويچي. ولي چه غذايي. چشمتون روز بد نبينه. ديگه به ظاهر ساندويچي ها هم نمي شه اعتماد كرد.

15:45 تو خيابون انقلاب هم هيچ حوزه اي نيست. انگار همين امروز كه من اومدم خيابون گردي همه حوزه ها رو جمع كردند. خيابونا به شدت خلوته.

وقتي داشتيم عكسا رو تو كامپيوتر مي ريختيم16:10 بالاخره به خوابگاه رسيدم. بايد فوري عكس ها رو خالي مي كرديم و دوربين رو تحويل مي داديم. من كه ديگه ناي تكون خوردن نداشتم. اين هم فرصت خوبي بود براي رفيقم كه اين عكس رو ازم بگيره.

17:30 ماهنوز داريم با عكسا كلنجار مي ريم. كامپيوتر گير داده و بازشون نمي كنه. كامپيوتره ديگه كاريش نمي شه كرد. چارتا عكس گرفتيم، اون هم باز نمي شه. ديسكت ها رو برداشتم بيارم خونه. بلكه كامپيوتر خودمون زبون أدميزاد سرش بشه.

18:00 من رو ببين كه چقدر دلم خوشه و هنوز دارم تو خيابوناي اصلي پرسه مي زنم و هيچ حوزه اي رو هم پيدا نمي كنم. حالا نمي شد يه حوزه رو تو خيابون حافظ بذارين؟ باز خدا رو شكر كه من عادت دارم تند راه برم. البته يه فايده داشت. الان مي دونم خيابون حافظ چند متره.

18:20 از كنار مسجد محله مون رد مي شم. حدود ده تا دختر با تيپ هاي جالب وارد مسجد مي شن. از شناسنامه اي كه دستشون بود و اين كه وارد حياط آقايون شدند، مي فهمم كه مي خوان راي بدن. جلو مي رم و مي گم: "خانوما! امسال تو مسجد راي گيري نيست. بايد بريد اون مدرسه اي كه اونجاست" و آدرس مدرسه رو بهشون دادم. اصلا هم به روي خودم نياوردم كه صبح خودم هم سوسك شده بودم. يكي از فاميلامون هم از اين كه صندوق ا رو از مساجد به مدارس انتقال داده بودند، گله مي كرد. تو حوزه هاي مختلف هم اين گله رو مي شد كم و بيش شنيد. به خصوص پيرمردها و پيرزن ها بيشتر گلايه مي كردند. به هر حال اين هم، يه روشه ديگه.

18:25 اوه اوه اوه. اين حوزه چه خبره. بابا! خوب مگه روز رو ازتون گرفتن. يه كم زودتر پاشين بياين كه اينقدر تو صف واي نستين. از لابلاي صف وارد حوزه مي شم. كمي از حال و هواي انتخابات مي پرسم. خوشبختانه اين يكي مسؤول با خوشرويي جواب مي ده و مي گه "خوب بود. شلوغ بود. خدا كنه وزارت كشور يه ساعت تمديد كنه". صف زياده. من هم كه صبح اينجا تابلو شدم. پس ديگه واي نميستم. ايشالا راي ها رو تو يه حوزه ديگه ديد مي زنم.

18:30 بازرس شوراي نگهبان اومده. صف رو مي بينه و با دلخوري مي گه "همه جا همين طوره. خدا كنه يه ساعت ديگه تمديد بشه" خستگي از سر و روش مي باره. مي گه داريم برمي گرديم مركز و من هم مي فهمم كه اصلا حال جواب دادن نداره.

18:40 بالاخره يه مسجد پيدا كردم كه حوزه باشه. حياط پره. ولي سر صندوق خاليه. پس مي تونم از اوضاع بپرسم. "بد نبوده. شلوغ بود" اين رو يكي از مسؤولا مي گه و بعد بهم مي گه: "شما از كجا اومدين؟" گفتم: "از خونه". گفت: "نخير قربان. قيافه تون داد مي زنه از كجا اومدين!" اي بابا! هي من به اين قيافه ام مي گم داد نزن زشته. بيا. اين هم فهميد از خوابگاه اومدم!!!!!! يادم رفت ببينم مردم به كيا راي مي دن. از دست اين قيافه!

18:40 در حال صحبت با مسوول حوزه هستم كه راديو اعلام مي كنه وزارت كشور راي گيري رو تا ساعت 8 تمديد كرد. "آخيش" اين كلمه، همنوايي مسؤولين اين صندوق بود.

18:45 اين يكي حوزه هم مثل قبلي. توش پره. ولي همه در حال نوشتن راي. انگار باز قيافه ام داد زد. چون همه چپ چپ نگام كردند. سرم رو مثل يه بچه خوب انداختم پايين و اومدم بيرون.

18:50 اين حوزه هم مثل قبلي. با يه تفاوت خيلي مهم. اين مدرسه راهنمايي من بوده. يه دقيقه مي رم تو حياط بزرگش. همه خاطره هام تو همين يه دقيقه زنده مي شه. برمي گردم سر صندوق. خانومي با لبخند بهم مي گه: "شناسنامه تون رو لطف كنين" مي گم: "بابا من صبح راي دادم." ولي از اين لبخند مي شه سوء استفاده كرد (البته از نوع مشروع). پس مي پرسم: "استقبال چطور بوده؟" مي گه خوب بود. كه اين وسطه يكي مي اد و شناسنامه اش رو مي ده. "آخه خانوم! الان موقع راي دادنه؟ تازه داشتم ازش حرف مي كشيدم ها" البته اين رو تو دلم گفتم. خوشبختانه اون خانومه ادمه داد: "از انتخابات شوراها خيلي بيشتر. از انتخابات مجلس پنجم هم بيشتره. ولي از انتخابات مجلس شيشم كمتره." انگار باز قيافه ام داره داد مي زنه. پس فوري تشكر مي كنم و ميام بيرون.

18:55 ليست رو يه نگاهي ميندازم. حدود 20 نفر انصراف دادند. از بينشون فقط فاطمه راكعي و هادي غفاري رو ميشناسم. به هر حال اين هم يه جور تحريمه ديگه. فكر كنم اثر اين يكي بيشتر باشه و ادماي بيشتري حساس شن.

19:00 هفت هشت نفر وايستادن و يكيشون داره به اون يكيا ادرس مي ده: "بريد تو اون خيابون بعد بپيچين سمت چپ. يه كم مستقيم..." دوزاريم افتاد بايد كجا برم.

19:10 حوزه پر پره. سر صندوق ها هم شلوغ. ولي صف، طولاني نيست. يه گشتي مي زنم. اكثريت ارا براي ابادگرانه. ولي نه به اندازه صبح. الان در حدود 60 درصد. يه عده اعتدال و توسعه دستشونه و يه عده هم خدمتگزاران مستقل.

19:10 انگار تو اون اتاق هم خبرهايي هست. مي رم ببينم چه خبره. اوه اوه اوه. قبل از اين كه بگيرن بزنندم بايد در رم. يكي نيست بگه كه تقصير خودتونه كه بالاي در نمي زنين "محل اخذ اراي خواهران"!!!

عجب كار سختي بودا!!!!!!!19:15 هر چند دير، ولي بالاخره روش رو ياد گرفتم. از مسؤولين اين صندوق، محل نزديك ترين شعبه رو مي پرسم. شعبه بعدي به شدت خلوته. جمعا 5 نفر در حال ثبت نام يا راي دادن هستند.

19:30 ديگه فكر نمي كنم بتونم حوزه ديگه اي پيدا كنم. از حال دارم مي رم. پس بهتره برم خونه.

19:45 آخيش. حالا مي تونم دو دقيقه بشينم. ديگه انتخابات هم تموم شد. ولي نه. اخبار اعلام مي كنه انتخابات تا ساعت 9 تمديد شد.

20:00 نماز رو مي خونم و يه استراحت كوچولو. حالا برم گزارش رو تايپ كنم.

21:00 تايپ گزارش تمومه. حالا ببينم چه بلايي مي تونم سر عكسا بيارم. يه كم صبر كنين.

 

لطفا از نوشتن كامنت هاي نا مرتبط با اين مطلب خود  داري كنين.

جمعه ۱ اسفند ،۱۳۸٢
شما چي مي گين؟
ساعت:۱۱:٢٧ ‎ق.ظ