خاطرات کربلا (قسمت سوم) - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

دوستان سلام.

قسمت سوم رو در حالي مي نويسم كه ديروز كلي حالم گرفته شده. از قديم گفتن آدماي بزرگ، اشتباههاي بزرگ مي كنن. من هم چون عكاس بزرگي هستم، يه اشتباه بزرگ كردم. ديروز كه فيلم رو دادم واسه چاپ، فهميدم كه اصلا فيلم تو دوربين جا نرفته بود و در نتيجه هيچ عكسي از كربلا ندارم. حالا بريم سر بقيه خاطرات:

5- موقع انفجار كجا بوديم؟ (البته اين حالت مودبانه سوال بود. بچه ها مي پرسيدن: "اه. تو چرا هنوز زنده اي؟") چند تا بمب بود؟ چند تا كشته؟

واقعيتش اينه كه اطلاعات مايي كه عراق بوديم، اصلا دقيق نيست. چون اونجا هيچ سيستم خبري اي نبود كه باهاش ارتباط برقرار كنيم. تلويزيون هم اگرچه تمام كانال ها ماهواره اي رو مي گرفت، ولي يا در دسترس نبود (بخصوص وقتي ما حسينيه بوديم) يا اين كه ما نمي فهميديم چي مي گه. بگذريم كه اصلا فضا هم خيلي جوري نبود كه دنبال اين چيزا باشيم كه چندتا كشته بوده. (تازه ما خوب خوبه اش بوديم كه اهل خبر و اين چيزاييم). واسه همين هم ما خيلي از جزئيات حادثه باخبر نشديم. فقط فهميديم حدود 7 تا بمب بوده. چند تا كنار مقام امام زمان (ق.ب) كه دو سه كيلومتري با حرمين فاصله داره. يكي هم كنار كف العباس، در نزديكي حرم حضرت عباس.

عاملين حادثه رو هم نشناختيم!!!! البته اونجا بيشتر صحبت از وهابي ها مي شد. ولي همونطور كه گفتم، اكثر اين بحثا، شايعه بود. يا لااقل اخباري بود كه دهن به دهن مي چرخيد و خيلي نمي شد روشون حساب كرد.

اما اين كه ما كجا بوديم موقع انفجار؟ مي گم به شرط اين كه نخندين. الان مي فهمين چرا مي گم خنده.

موقع انفجار ما تو حسينيه خواب بوديم. (مگه قول ندادين نخندين؟) البته علت داشت. ما روز قبل خيلي پياده روي كرده بوديم. (بخصوص من) با اين حال صبح بعد از نماز مي خواستيم بريم حرم. حالش رو هم داشتيم. ولي با خبر شديم كه مي خوان تو حرم قمه بزنن. من هم از قمه زني بدم مي اد. اين بود كه پيشنهاد دادم بخوابيم و ظهر بريم حرم.

درست خوندين. قمه زني. اون هم تو خود حرم. يعني تو صحن. لابد مي گين، مگه قمه زدن اشكال نداره؟ تازه... مگه حرم نجس نمي شه. حق با شماست. ولي دو تا مشكل بود.

اول اين كه بعضي علماي اونجا قمه زني رو به شرطي كه براي نشون دادن مظلوميت امام حسين باشه و منجر به قطع عضو نشه، مجاز دونسته بودن و دوميش كه خيلي جالبه اين كه: اونجا خون قمه رو پاك مي دونستن!!!!! خيلي جالب بود. حرم تا روزي كه ما برميگشتيم، خوني بود و هيچ كس هم خون ها رو نمي شست. جالب تر اين كه يه بار وقتي من تو حرم بودم، يه گوشه صحن نجس شد. (فكر كنم يه بچه نجس كاري كرد) فوري خدمه حرم اومدن و اون يه تيكه رو آب كشيدند و آبش رو جمع كردند. (چيزي كه احتمالا مشهد ديده باشين) و از همه جالب تر اين كه همون جايي رو كه اونا آب كشيدند، پر خون بود و اونها اصلا با خون كاري نداشتند. به هر حال اين هم از عجايب كار مسلمونا بود كه ما اونجا ديديم.

داشتم مي گفتم... ما به خاطر قمه زني خوابيديم و حدود ساعت 10:30 به سمت حرم رفتيم (يعني كمي بعد از انفجار) وقتي مردم در مورد انفجار صحبت مي كردند، شخصا باور نمي كردم. چون فكر مي كردم شايعه است. ايراني ها هم كه به شدت اهل شايعه سازي و شايعه پروري و شايعه باوري. ولي كمي كه جلوتر رفتيم، از حركت ماشين هاي پليس، متوجه شديم كه انگار مساله يه مقدار جديه.

به بين الحرمين كه رسيديم، تازه فهميديم كه مساله خيلي جدي تر از اونيه كه فكرش رو مي كرديم. آمبولانس هاي زيادي مي اومدن تا اجساد رو جمع كنن. تعداد زيادي ايراني پشت يه وانت پريدند تا برند بيمارستان خون بدن (اين هم از عواقب فاجعه بم). من هم يكي دو تا عكس انداختم. (كه خيلي اميدي به ظاهر شدنشون ندارم) يه نفر اومد دوربينم رو بگيره كه كلي "ايراني ايراني" براش كردم تا بي خيال شه.

بعد هم شروع كردند به تخليه بين الحرمين (كه تا ديشب پر آدم بود كه اونجا خوابيده بود.) به يكي از نگهبان هايي كه اونجا بود گفتم: "هل التصوير مجاز؟" اون هم جواب داد: "آره بابا. بنداز. مواظب باش نبيننت." و دو زاري ما افتاد كه طرف ايرانيه.

كل ماجرا همين بود. از حدود ظهر به بعد، اوضاع شهر كاملا عادي شد و انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده. تنها نشونه حادثه، صف هاي طولاني تلفن بود.

6- چجوري با تهران تماس گرفتم و خبر دادم؟

راستش من يه كم سنگدل تر از اين حرفام. وقتي پسرخاله ام گفت زنگ بزنيم، گفتم: "بالاخره يا مرديم و يا زنده ايم ديگه. اگه مرديم كه مرديم. اگه هم زنده ايم كه خوب، زنده ايم. اين كه زنگ زدن نداره" البته يه كم هم مي خواستم اون رو اروم كنم. ولي بالاخره قرار شد زنگ بزنيم. هنوز مساله خيلي نپيچيده بود و صف تلفن خلوت بود. حدود ساعت 12 بود كه زنگ زديم. ولي همون طور كه حدس مي زديم، كسي خونه نبود و همه براي عزاداري بيرون رفته بودند. البته صف اينقدر كم نبود كه بشه دوباره زنگ زد.

من به حسينيه برگشتم و ديدم احمد برامون پيغام گذاشته كه زنده و مرده بودنمون رو خبر بديم. البته همين موقع خودش هم اومد و همديگر رو ديديم و قرار شد ما به خونه اونا بريم.

ديگه كم كم صف تلفن ها داشت شلوغ مي شد. خبر هم ساعت 2 به تهران رسيده بود و ظاهرا تهران كلا به هم ريخته بود. همه نگران بودند. شايد به جرات بشه گفت كه هر كسي يه نفر رو تو كربلا داشت. حالا يا فاميل درجه يك يا رفيق و اشنا. تو يكي از صف ها وايستاديم و اسم نوشتيم. ولي شلوغي باعث شد كه بي خيال شيم و تلفن زدن رو بذاريم براي نصفه شب. چون اون موقع مطمئنا خلوت تر بود. (نپرسين چرا به موبايل هيچ كس زنگ نزديم؟ خوب! جواب واضحه. به عقلمون نرسيد. در ضمن فكر نمي كرديم كه فقط يه بار مي شه زنگ زد)

البته همين جا يه چيز رو براي دوستاني كه كربلا مشرف نشدند بگم. تو عراق از تلفن هاي معمولي نمي شه به خارج از كشور زنگ زد. حتي تلفن به خارج شهر هم با شرايط خاص  و از طريق مركز مخابرات امكان داره. اين اقدامات در زمان صدام و براي محدود كردن مردم انجام گرفته بود.

بعد از اشغال عراق، تلفن هايي به نام "ثريا" راه اندازي شد (اميدوارم درست نوشته باشم) كه مثل موبايل خودمونه و فكر مي كنم از اين تلفن هاي ماهواره اي بود. (به نظرم ايران راه اندازي كرده) هزينه مكالمه با اين تلفن ها هم، هر دقيقه 500 تومان (قديما 1000 تومان) بود. كه كسايي كه اين تلفن رو داشتن، تو خيابون واي ميستادن و بقيه براي تلفن كردن مراجعه مي كردند. تلفنخونه به اون شكلي كه همه جا رايجه، تقريبا وجود نداشت.

به هر حال پيش احمد و دوستاش رفتيم و تا غروب اونجا بوديم. البته تو اين مدت يه سر هم حرم اومديم و بعد از ظهر رو تو حرم بوديم. صف هاي تلفن ديگه از صف اجناس كوپي خودمون تو زمان جنگ هم شلوغ تر شده بود. هر كس فقط اجازه داشت زنگ بزنه و بگه من زنده ام. يعني كمتر از سي ثانيه. ديگه مردم اجازه صحبت نمي دادند.

تو خيابون باب القبله حضرت عباس يه مغازه رو ديديم كه ظاهرا تلفن اينترنتي داشت و به اينترنت هم وصل مي شد. (اين رو بگم كه ما دنبال اينترنت هم گشتيم، ولي هيچ جا رو پيدا نكرديم. كلا تو كربلا 2 جا به اينترنت وصل بود كه هر دو بسته بودند.) با صاحب مغازه صحبت كرديم كه اجازه بده با اينترنت به ايران وصل بشم و به يه نفر تو ايران بگم كه به شماره هايي كه مي دم زنگ بزنه و اسم زنده ها رو بگه. صاحب مغازه هم به ازاء هر شماره تلفن، 500 تومان بگيره. (حواستون باشه كه دفعه بعد ممكنه شما اون شخصي باشين كه بايد اين زحمت رو بر عهده بگيره) ولي صاحب مغازه ظاهرا منظور من رو متوجه نشد و قبول نكرد.

ساعت 7 بود كه به حسينيه برگشتيم تا وسايلمون رو پيش احمد اينا ببريم. تو راه با مهدي قرار شد كه من برم نماز بخونم و اون بره تو صف همون مغازه تلفن اينترنتي وايسته. و بعد من بيام و جام رو باهاش عوض كنم. من وضو گرفتم و خواستم مشغول نماز بشم كه ديدم مهدي اومده و مي گه تلفن كرده. از قرار معلوم، تو همون جايي كه ظهر اسم نوشته بوديم، الان نوبتش شده بود. به هر حال خيالمون راحت شد. خبر سالم بودن احمد و دوستاش رو هم داديم.

نكته جالب اين كه بر خلاف تصور ما، نصفه شب هيچ خبري از تلفن نبود. يعني تمام تلفنچي ها جمع كرده بودند رفته بودند.

هرچند كه بعدا همين مساله دردسر ساز شد. چون من هم تو نجف زنگ زدم و خبر رو دادم. ولي احمد نتونسته بود زنگ بزنه و اين باعث شده بود كه تو ايران فكر كنند كه يه بلايي سر احمد اومده و ما نمي خوايم بگيم. ولي اين مشكل هم بالاخره با تماس گرفتن احمد، حل شد.

ادامه دارد...

جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢
شما چي مي گين؟
ساعت:۱٢:٤٥ ‎ق.ظ