نوشته های اهرام مصر - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

اغاز امامت امام زمان (ق.ب) مبارك بادآغاز ولايت امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) رو به همه تبريك ميگم.

 

 

چند وقت پيش كتابي رو در مورد امام زمان (ق.ب) مي خوندم. تو يه بخشي از اون كه در مورد معمرين (افراد با عمر دراز) نوشته شده بود، اين داستان اومده بود كه به نظرم خيلي جالب اومد. داستاني در مورد اهرام مصر و نوشته هاي روي در اهرام. يه نگاهي بندازين:

 

 

 

 

 

 

 

ابوالحسن خمارويه در مصر گنج هايي به دست آورد كه پيش از آن نصيب هيچ كس نشده بود. سپس تصميم گرفت تا دو هرم از اهرام ثلاثه مصر را خراب كند تا شايد گنج ديگري بيابد. اطرافيانش وي را از اين كار بازداشتند و گفتند كه هر كس معرض اهرام شده، عمرش كوتاه گشته است.

او اعتنايي نكرد و دستور داد هزار كارگر ديوار اهرام را بكنند تا در آن پيدا شود. پس از يك سال كار خسته و عاجز شدند. وقتي از رسيدن به هدف مايوس گشتند، راهي نقب مانند پيدا كردند و در آخر آن سنگ مرمري يافتند كه فهميدند در اهرام مصر است. آن در را از جاي كندند و ديدند چيزي با خط يوناني بر آن نوشته شده.

هيچ يك از حكما و علماء مصر نتوانست آن را بخواند. ولي ابوعبدالله مدني كه يكي از حفاظ دنيا و علماي روزگار به شمار مي رفت، به خمارويه گفت:

اسقفي را در حبشه مي شناسم كه سيصد و شصت سال دارد و قادر است اين متن را بخواند. او مي خواست اين زبان را به من بياموزد، ولي من به علوم عرب رغبت داشتم و ان را فرانگرفتم. آن اسقف هنوز زنده است.

ابوالحسن خمارويه نامه اي به پادشاه حبشه نوشت كه اسقف مزبور را نزد وي بفرستد. ولي پادشاه حبشه جواب داد كه اين مرد پير گشته و فقط آب و هواي شهر ماست كه تا كنون او را زنده نگه داشته است. بيم آن است كه اگر به آب و هوا و اقليم ديگري برود، جان خود را از دست بدهد. در صورتي كه بقاء او موجب شرف و افتخار ماست. اگر چيزي هست كه مي خواهيد او بخواند و يا تفسير كند و يا مي خواهيد چيزي از وي بپرسيد، آنرا بنويسيد و بفرستيد تا كار شما انجام شود.

خمارويه دستور داد سنگ مرمر را با كشتي از "صعيد اعلي" به "اسوان" و از آنجا به حبشه، نزد اسقف بردند. اسقف نوشته را خواند و آن را به حبشي ترجمه كرد و سپس از حبشي به عربي ترجمه شد. ابوعبدالله مدني كه سنگ را به حبشه برده بود مي گويد: اسقف گفت: روي سنگ نوشته:

من ريان بن دومغ هستم.

پرسيدم: ريان بن دومغ كه بوده؟

گفت: او پدر عزيز مصر است كه حضرت يوسف در خانه او و همسرش زليخا بوده است. عزيز 700 سال و پدرش 1700 سال و پدر ريان 3000 سال عمر كردند. روي آن سنگ نوشته:

"من ريان بن دومغ هستم. براي اطلاع از منبع رود نيل از وطن خويش بيرون آمدم. چه كه جريان آن را مي ديدم و مي خواستم منبع و ابتداء آن را هم بدانم. همرا هشت هزار نفر از مردم كشور، هشت سال به جستجو پرداختم تا انكه به ظلمات و درياي اطلس رسيديم و ديديم رود نيل درياي اطلس را قطع مي كند و در آن عبور مي نمايد و منفذ هم ندارد. همراهان من به جز 4000 نفر مردند و من از زوال سلطنت خود ترسيدم و بازگشتم. اهرام و برابي (قصرهاي باستاني مصر) و اين دو هرم را بنا كردم و تمام گنج ها و اندوخته هاي خود را در آن پنهان نمودم و در اين خصوص اين اشعار را گفتم:

من بعضي چيزها را كه به وقوع خواهد پيوست، مي دانم. علم غيب ندارم. زيرا تنها خداوند عالم به غيب است. هر چه را خواستم محكم و متقن گردد، آن را محكم ساختم. با اين حال خداوند قوي تر و صنع او محكم تر است.

خواستم سرچشمه رود نيل را پيدا كنم، ولي از كشف آن عاجز گشتم. چه كه آدمي با عجز و زبوني توام  است. مدت هشتاد سال جاهاي ديدني را به همراه خردمندان و لشگر بسيار پيمودم تا آنجا كه سرزمين انس و جن را زير پا نهادم و گرداب هاي درياي ظلماني مرا از كار بازداشت. آن گاه يقين كردم كه قبل و بعد از من هيچ مرد با هيبتي از آنجا نگذشته و نخواهد گذشت.

سپس به كشور خود بازگشتم و مجلس آراستم و به عيش و نوش نشستم. چه كه روزگار گاهي با سختي و زماني با نعمت توام است.

من صاحب همه اهرام مصر و برابي انجا مي باشم. آثار دست و قدرت و حكمت خود را براي اين كه نپوسد و منهدم نگردد، در آن جاي دادم.

در اهرام گنج هاي زياد و عجايب بسيار است. زمانه گاهي انسان را كامروا مي كند . زماني مورد هجوم خود قرار مي دهد. روزي فرا مي رسد كه ولي پروردگار من قفل ها از اين اسرار بگشايد و عجايب كار و صنعت مرا آشكار سازد.

او كسي است كه در اخرالزمان و در اطراف خانه خدا ظاهر مي شود و كارش بالا مي گيرد و نامش مشهور مي گردد. گروه انبوهي از مردم، هنگام ظهورش كشته خواهند شد و جمعي اطاعت مي نمايند.

اين برابي هم مسخر وي مي شود و سپس منهدم مي گردد. گنج هاي من همه پيدا مي شود . جز اين كه مي دانم همه  صرف جهاد خواهد شد.

گفتار خود را در تخته سنگ ها نوشتم. ولي به زودي آنها فاني خواهد شد، خود من نيز بعد از آن از بين مي روم و معدوم مي گردم."

ابوالحسن خمارويه از موضوع لوح اطلاع حاصل كرد و گفت: "جز قائم آل محمد كسي بر اسرار اهرام دست نخواهد يافت" سپس سنگ را برگرداند و در جاي خود نصب كرد و در هرم را بستند. يك سال بعد از اين ماجرا، خادم وي او را در رختخواب و در حال مستي به قتل رساند.

شيخ صدوق مي گويد: آنچه درباره داستان رود نيل و اهرام مصر گفتيم، از هرچه در اين زمينه گفته مي شود، صحيح تر است.

 

پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:۱٢:٢۸ ‎ب.ظ