عيد الزهرا - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

عيدالزهرا ميارك بادسلام.

اين روزها ايام عيد شيعيانه. اين اعياد خجسته رو به همه تون تبريك مي گم.  بد نديدم كه بعضي از فضايل اين روز رو نقل كنم:

امام حسن عسگري عليه السلام از قول پدر بزرگوارشان امام علي النقي مي فرمايد:

حذيفه ابن يماني در روز نهم ربيع الاول بر پيامبر وارد شد. حذيفه مي گويد كه ديدم حضرت اميرالمومنين و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) با پيامبر غذا مي خوردند. پيامبر به آنها تبسم مي كرد و به امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) مي فرمود:

بخوريد.  گوارا باد از براي شما بركت و سعادت اين روز كه امروز، روزيست كه خداوند در آن دشمن خود و دشمن جد شما را هلاك مي كند و دعاي مادرتان را مستجاب مي نمايد.

بخوريد كه امروز روزيست كه خداوند در آن اعمال شيعيان و محبان شما را قبول مي كند....

بخوريد كه اين روزيست كه در آن شوكت دشمن جد شما و ياري كننده دشمن شما شكسته مي شود.

بخوريد كه اين روزيست كه در آن فرعون اهل بيت من و ستم كننده بر ايشان و غصب كننده حق ايشان هلاك مي شود.

بخوريد كه امروز روزيست كه در آن خداوندعمل هاي دشمنان شما را باطل مي كند.

حذيفه مي گويد من گفتم:  "يا رسول الله! آيا در ميان امت تو كسي خواهد بود كه هتك اين حرمت ها نمايد؟"  حضرت فرمود:

اي حذيفه! بتي از منافقان بر ايشان سركرده خواهد شد و دعوي رياست در ميان ايشان خواهد  كرد و مردم را به سوي خود دعوت خواهد نمود و تازيانه ظلم و ستم بر دوش خواهد گرفت و مردم را از راه خدا منع خواهد نمود و كتاب خدا را تحريف خواهد نمود و سنت مرا تغيير خواهد داد و ميراث فرزند مرا متصرف خواهد شد و خود را پيشواي مردم خواهد خواند و زيادتي بر وصي من علي ابن ابيطالب خواهد كرد و مال هاي خدا را به ناحق بر خود حلال خواهد كرد و در غير طاعت خدا صرف خواهد نمود و مرا و برادر من و وزير من علي را به دروغ نسبت خواهد داد و دختر مرا از حق خود محروم خواهد گردانيد.

پس دختر من او را نفرين خواهد كرد و حقتعالي نفرين او را در اين روز مستجاب خواهد گردانيد....

***

احاديث و روايات در مورد فضايل اين روز و فضايل لعن بر اون دو ملعون خيلي زيادتر از اونيه كه بخوام تو اين چند خط بنويسم. به هر حال پيامبر فوت كرد و جرياناتي اتفاق افتاد كه همه تون مطلعيد و حضرت زهرا به بستر بيماري افتاد. اون دو ملعون براي از ترس عذابي كه از اون مطلع بودند و همچنين براي ظاهر سازي به عيادت حضرت اومدند اما حضرت زهرا اجازه ورود رو بهشون ندادند. اونا متوسل به حضرت علي شدند و حضرت زهرا به احترام حضرت علي حاضر شدند اون دو ملعون رو بپذيرن ولي حتي به روي اون دو نفر هم نگاه نكردند و فرمودند:

لعن الله عمر. ثم ابابكر و عمر. ثم عثمان و عمر. ثم عمر. ثم عمرشما دو نفر را به خدا قسم مي دهم. آيا اين سخن پيامبر را شنيديد كه فرمود: "خشنودي فاطمه، خشنودي من و ناخشنودي او ناخشنودي من است. پس هر كسي فطمه را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر كس فاطمه را خشمگين كند، مرا خشمگين كرده است"

گفتند: "آري! از رسول خدا اين سخن را شنيده ايم." حضرت فرمود:

"من خدا و ملائكه را شاهد مي گيرم كه شما دو نفر مرا خشمگين كرديد و خشنود نساختيد و اگر پيامبر را ملاقات كنم، شكايت شما دو نفر را به او خواهم كرد."

در اين زمان، ابوبكر به گريه افتاد. حضرت به او فرمود: "به خدا قسم! در هر نمازي كه مي خوانم، تو را نفرين خواهم كرد."

حضرت زهرا، عمر را هم نفرين كرده بود كه: "خداوند شكمت را پاره كند. همانگونه كه نامه مرا پاره كردي."

***

بعد از جنگ اعراب و ايرانيان و فتح ايران، عمر غنايم جنگ را تقسيم كرد و ابولؤلؤ را به مغيره داد. شغل ابولؤلؤ صيقل گري بود و زياد پيش حضرت علي رفت و آمد مي كرد. مغيره هم به همين دليل او رو تحت فشار قرار داد و از او طلب پول بيشتري ي كرد.

ابولؤلؤ پيش عمر رفت و گفت: "يا خليفه! شايسته نيست كه علي ذوالفقار داشته باشد و تو نداشته باشي. من براي تو بهتر از ذوالفقار علي را مي سازم به شرط آن كه بدون دربان و نگهبان ترا ملاقات كنم." و عمر هم قبول كرد.

ابولؤلؤ گفت: "از هفت جنس بايد اين شمشير را بسازم و در چند نوبت بايد خدمت شما برسم" و هر نوبت كه مي آمد، مقداري از شمشير را كه ساخته بود به عمر نشان مي داد. تا اين كه انرا تمام كرد و در قلافي از چوب سفيد قرار داد و نزديك دسته اش تيغي تعبيه كرد كه مانع بيرون آمدن شمشير مي شد و فقط خودش مي توانست آن را بيرون بياورد. شمشير را به دست عمر داد، ولي عمر نتوانست شمشير را از غلاف بيرون آورد. ابولؤلو گفت كه اجازه بدهيد آن را براي شما بيرون بياورم. ميخ را خارج كرد و شمشير را كشيد و(شش ضربه)  بر شكم عمر زد و فرار كرد.

به خانه حضرت علي آمد و گفت: "يا اميرالمومنين! من اين مرد را زدم و شكمش را دريدم." با شنيدن اين جمله، اشك حضرت جاري شد و گفت: "اي كاش فاطمه زنده بود و اين خبر را مي شنيد." سپس او را بر دلدل سوار كرد و گفت: "هر جا اين اسب بايستد، پايين بيا و در آن شب به خواستگاري برو." نامه اي هم به او داد براي اهل قم كه هر وقت ابولؤلؤ به قم رسيد، زني را به عقد او دربياورند. وقتي تعقيب كنندگان او به قم رسيدند، او داراي فرزندي شده بود.

""

الان قبر ابولؤلؤ در كاشان است و به او "بابا شجاع الدين" مي گويند. اما بد نيست از نسب عمر هم براتون بنويسم:

عبدالمطلب، كنيزي به نام "صهاك" داشت كه شترهاي او را براي چرا به صحرا مي برد. روزي غلامي به نام "نفيل" با او زنا كرد و "خطاب" از او متولد شد. خطاب بزرگ شد و روزي اتفاقا چشمش به ... مادرش افتاد و با مادرش زنا كرد و دختري به دنيا آمد. اما از ترس اين دختر را در نيستاني انداختند. هشام بن مغيره اين دختر را ديد و بزرگش كرد. روزي خطاب به طور اتفاقي اين دختر را ديد و او را از هشام خواستگاري كرد و "عمر" از وي متولد شد.

راحتتون كنم. پدر عمر، هم داييش و هم پدربزرگش بود و مادر عمر، هم خواهرش و هم عمه اش بود. بقيه نسبتهاش رو هم خودتون پيدا كنين و تو كامنت ها بنويسين.

جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:٧:٢۳ ‎ب.ظ