ياد مرگ - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

جمعه زمین لرزید و باز هم عده ای را به کام مرگ فرستاد. این بار خطر بیخ گوش تهرانیان بود و آنان را چنان وحشت زده کرد که فرصت نکردند دست به شایعه پراکنی بزنند. نه کسی گفت بمب اتمی بود و نه کسی گفت مواد منفجره. مساله خیلی جدی تر از آن بود که رسانه ها کار ژورنالیستی خود را بکنند.

زلزله به فاصله 22 هفته و 12 ساعت از زلزله بم اتفاق افتاده بود22 هفته و 12 ساعت پس از آن که بسیاری از ایرانیان صدای مرگ را از دور شنیدند، این بار آن را در نزدیکی خود احساس کردند. زلزله بار دیگر همگان را به یاد ضعف هایشان انداخت و دل ها را به هم نزدیک کرد. انگار هر از گاهی خدا باید چنین قدرت نمایی کند که یادمان بیفتد که خدایی هم وجود دارد.

اما این بار خدا رحم کرد. خیلی هم رحم کرد. آمار کشته ها 50000 بار کمتر از پیش بینی زمانی بود که چنین زلزله ای در تهران بیاید. خدا فرصتی دوباره داد که خودمان را بیشتر آماده کنیم. حال این ماییم که  هم می توانیم از این فرصت استفاده کنیم و خود را آماده برخورد با چنین حادثه ای بکنیم و هم می توانیم سرمان را زیر برف کنیم. فقط یادمان باشد که 14 سال پیش در همین روزها بود که همین زلزله جان ده ها هزار نفر از هموطنانمان را در رودبار و منجیل گرفت.

***

جمعه زمین لرزید و باز هم عده ای را به کام مرگ فرستاد. وحشت تمام ایران را، و از جمله تهران را فراگرفت. بسیاری شب را در خیابان ها گذراندند. از ترس جانشان. و از ترس مرگ.

بله؛ از ترس مرگ. واقعیتی که هر کسی را یارای رویارویی با آن نیست.

نمی دانم تا کنون به نوشتن "وصیت نامه" فکر کرده اید؟ چیز ساده ایست. حداقل در نگاه اول. اما وقتی انسان دست به قلم می برد، ترس تمام وجودش را فرامی گیرد. چرا که باید قبول کند که روزی می میرد و به آن فکر کند.

وقتی انسان وصیت نامه می نویسد (اگر با ترسش کنار آمده باشد) دلش برای خودش تنگ می شود. و برای اطرافیانش و برای خاطراتش و برای... و آنگاه غصه هم به ترسش می پیوندد که می بیند با کارهایش دل کسی برایش تنگ نخوهد شد.

یادش به خیر....  سفرکربلا.... اولین و آخرین وصیت نامه ام را در راه همین سفر نوشتم. خیلی سعی کردم برای نوشتنش بر ترسم غلبه کنم، ولی در نهایت هم آن را نصفه کاره گذاشتم و ترجیح دادم به موضوع دیگری فکر کنم. شاید هم به همین دلیل بود که در عاشورای کربلا زنده ماندم و سُر و مُر و گُنده برگشتم تا همه بپرسند: "تو مگه چت بود که شهید نشدی؟" شاید امام حسین می خواست بگوید کسی که هنوز دلش برای خودش و زندگیش تنگ می شود و از مرگ می ترسد، لیاقت دیدار ندارد.

***

چرا از مرگ می ترسیم؟

مرگ یک واقعیت است که همه آن را قبول دارند. اما رویارویی با آن جرات می خواهد. شاید به این دلیل که نمی دانند در پس آن چیست. و یا شاید به این دلیل که هیچ کس نتوانسته آن را تجربه کند و از تجربه اش استفاده کند و یا تجربه اش را به دیگران انتقال دهد. و یا شاید...

اما... ما هم می دانیم که این واقعیت چگونه است و هم از وقایع پس از ان اطلاع داریم. اساسا هم مشکل ما همین اطلاع است و ترس ما هم از همین. چرا که می دانیم هیچگونه آمادگی ای برای پس از آن نداریم...

دوشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:۱۱:٥٥ ‎ق.ظ