جشنواره جوان و وبلا... - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

مي دانستم حالم به هم مي خورد؛ مطمئن بودم. اما رفتم. مثل هر كسي كه مي خواهد پزشك بشود و بايد جسد تهوع آور مردگان را ببيند تا بتواند براي زندگان و بيماران چاره اي بينديشد.

***

به محض ورود، فهميدم كه تمام پيش بيني هايم درست يوده. غرفه هاي جشنواره پر شده بود از كساني كه احساس "خود در درون كسي پنداري" شده بودند. هرچه نباشد آن ها نشريه الكترونيكي منتشر مي كردند. باورشان شده بود كه سقف آسمان سوراخ شده و آن ها از دماغ فيلي كه در پشت بام آسمان بوده، افتاده اند.

عجب جشنواره اي بود. جشنواره جوان و وبلاس را مي گويم. چيزه. ببخشين: "جوان و وبلاگ". در اكثر غرفه ها، عده اي دور هم مشغول بحث فرهنگي بودند. فقط معلوم نبود كه چرا همه بحث هاي فرهنگي اينقدر شادي آفرين بودند كه همگي غش و ريسه مي رفتند. در ضمن، بحث فرهنگي هم كه بدون سيگار، مثل رئال است بدون زيدان.

به قول يكي از دوستان، افراد داخل غرفه ها در مورد اين كه پسر هستند يا دختر، هنوز با خودشان به توافق پايدار نرسيده بودند. حتي در مورد اين كه الان تابستان است يا زمستان و اينجا نمايشگاه است يا حمام هم مطمئن نبودند. اين را از روي نوع لباس ها مي شد فهميد. بعضي ها حتي يادشان رفته بود كه اينجا غرفه است يا اتاق خواب و نفر بغل دستي شان، يك فرد معمولي است يا همسرشان؟ براي همين هم مردد بودند كه بايد بنشينند يا دراز بكشند و...

... ببخشيد. مثل اين كه بدجور كانال عوض كردم. ولي اين واقعيتي بود كه در اين جشنواره به وضوح مي شد آن را ديد. مثل بسياري از جشنواره هاي ديگر. فكر نكنيد دفعه اولم بوده كه در چنين برنامه اي شركت مي كردم.  خدا را شكر، در دوران دانشجويي، خيلي از اين برنامه ها نصيبم شده بود. براي همين، اين نوع جلسات خيلي برايم تعجب آور نبود. اما اين اولين بار بود كه مي ديدم دخترها اينقدر تلاش مي كنند كه پسري پيدا كنند تا با او دست بدهند و خود را به او بچسبانند. در همه جشنواره هاي قبلي، اين پسرها بودند كه بايد پا پيش مي گذاشتند. از اخلاق و شرع و عرف و... هم كه بگذريم، قاعدتا بايد وضع به همين شكل باشد. اما اين جشنواره... فقط مي توانستم برايشان تاسف بخورم كه اينقدر خود را دست كم مي گيرند كه به زور مي خواهند خود را به عنوان يك كالاي جنسي به پسرها عرضه كنند.

***

"جلال" را در غرفه "هفت سنگ" ديدم. جلال قبلا نويسنده مجال بود و بعد از مدتي براي خودش نشريه زد و بعد هم اين نشرريه الكترونيكي. اهل طنز است و متن ها و وبلاگش هم مغمولا طنز. ديدن يك دوست نسبتا هم فكر (يا هم اخلاق) در آن وضعيت نمايشگاه، مثل پيدا كردن آب بود در بيابان.

جلو رفتم و سلام كردم و بعد از كمي احوالپرسي معمولي، درباره سايتشان پرسيدم. ولي نمي دانم چرا يك دختر خانم مرتب سعي مي كرد جواب من را بدهد. دختري كه با تمام زماني كه معلوم بود قبل از آمدن به نمايشگاه، جلوي آينه صرف كرده بود، انگشت كوچك ساير دختران نمايشگاه هم نمي شد. نه در پوشش و نه در آرايش. به وضوح مي شد فهميد اين كاره نيست. هر سوالي كه مي پرسيدم، جلو مي پريد و قبل از جلال، جواب مي داد. من هم مي چرخيدم و سوال بعدي ام را در زاويه اي ديگر از جلال مي پرسيدم. ظاهرا بعد از 4، 5 سوال فهميد كه روي من خيلي نمي شود حساب كرد و من را با جلال تنها گذاشت.

كمي با جلال صحبت كردم. تازه مي خواستم كمي از جو نمايشگاه گله كنم كه ديدم جلال هم ... بعله. به من توپيد كه چرا نسبت به اين وضعيت معترضم و بعد گفت: "مثلا همين هديه (به همان دختر اشاره كرد) خيلي دهتر خوبي است و..." جواب دادم: "البته ايشون خيلي سنگين هستند." و خيلي هم دروغ نگفته بودم. چرا كه در فضاي نمايشگاه، انصافا آن دختر باوقارترين  دختري بود كه مي شد ديد. بگذريم از دو دختر چادري كه ساعتي بعد پيدايشان شد.

***

در غرفه روبرويي "علي" را ديدم. در دوران دبيرستان، هميشه علي شاگرد اول بود و من شاگرد دوم. آخر هم مدال طلاي المپياد رياضي گرفت و بدون كنكور وارد رشته مهندسي برق دانشگاه شريف شد. از بچه هاي نسبتا مذهبي بود و بسيار آرام. البته از نظر سياسي با من همخواني نداشت. اول جلو نرفتم. چون داشتم با جلال صحبت مي كردم. ولي حالا دنبال بهانه اي مي گشتم كه از جلال جدا شوم.

علي جلو آمد و سلام كرد. با ذوق به علي سلام كردم و از جلال خداحافظي. به غرفه "خزه" رفتم. تازه صحبت را شروع كرده بوديم كه يك دختر با ظاهر و رفتار ساير دخترهاي اين جشنواره وارد غرفه شد و بدون مقدمه شروع كرد: "واي... علي جون... من هميشه داستانات رو مي خوندم... خيلي خوشم مي اومد.. خيلي دوست داشتم ببينمت... چرا وبلاگت رو تعطيل كردي..." البته به اين حرف ها، اداهاي خاص لازم براي آن ها را هم بيفزاييد.

شايد اولين باري بود كه خوشحال شدم اسمم علي نيست. مجبور شدم سكوت كنم. مطمئن بودم علي هم از خجالت آب شده و با سختي با او صحبت مي كند. اما... خوب. بالاخره خواننده اش بوده و ادب حكم مي كرد كه جوابش را بدهد.

فرصت خوبي بود كه من هم مشغول تعجب كردن بشوم. علي و داستان؟ اصلا علي و وبلاگ؟

پس از كمي صحبت فرهنگي، آن دختر رفت و من و علي مشغول بحث هاي قديمي شديم. از خاطرات گرفته تا شوخي هاي سياسي و... و فهميدم كه علي هم مثل من بعد از رفتن به دانشگاه، وارد كارهاي غيردرسي شده. به گفته خودش از اولين وبلاگ نويس ها بوده. آن موقع كه پرشين بلاگ هم نبود. داستان مي نوشته. مخاطب هاي زيادي هم داشته. اما بعد از مدتي وبلاگش را تعطيل كرده و با دوستانش سايت ادبي خزه را راه انداخته اند. با "كاپوچينو" هم همكاري مي كند.

وبلاگم را ديد و از همان اول ايراد گرفت: "ا..ه يه وبلاگ مذهبي. يعني چي بسم رب المهدي المنتظر... باز هم كه حزب اللهي بازي..." و من هم مشغول خنديدن به اين شوخي هايش بودم كه ديدم دختري از انتهاي سالن شروع كرد به خداحافظي با تك تك پسرهاي سالن و با همه دست داد (جالب اين كه اصلا با دخترها كار نداشت) و رسيد به غرفه خزه و با "علي جون" هم خداحافظي كرد و...

و من فهميدم كه علي خيلي هم در مورد وبلاگم شوخي نمي كرد. ترجيح دادم با علي هم سريع تر خداحافظي كنم.

***

باز خدا پدر پرشين بلاگي ها را بيامرزد كه براي اين جشنواره چند كارگاه و ميزگرد هم تدارك ديده بودند. الان زمان شروع جلسات بودو من اصلا از خالي بودن جلسات تعجب نمي كردم. به هر حال در داخل غرفه ها جلسات فرهنگي بسيار مهم تري برقرار بود و اين جلسات در برابر آنها كاملا بي ارزش بود. اما من تازه به دوران رسيده بودم و همان بهتر كه در اين كلاس ها مي نشستم.

***

كلاس كه تمام شد، غرفه ها هم خالي شده بودند. جلال هم گفت كه ترجيح مي دهد با دوستانش برگردد. من هم تنها راه افتادم به سمت ميدان تجريش. خيلي وقت بود كوه نرفته بودم و در نتيجه به تجريش هم نيامده بودم. اما فكر نمي كردم خيلي با ميدان وليعصر و خيابان هاي اطراف آن فرق داشته باشد. اما ظاهرا حاصل ضرب فاصله از مركز در ميزان پوشش، مقداري است ثابت. نمي دانستم كجا را نگاه كنم. سرم را بالا مي آوردم، سر و سينه هاي باز را مي ديدم و سرم را پايين مي انداختم، ساق هاي باز. (خداييش من نمي دانستم كه خانم ها با شلوار كوتاه تا زانو هم بيرون مي آيند. قبلا فكر مي كردم شلوار برمودا يعني فقط كمي بالاتر از قوزك پا و نه تا زانو. حتي به شكل احمقانه اي فكر مي كردم كه خانم ها در نشان دادن سينه شان، به يك حد خاصي بسنده مي كنند. ولي انگار خيلي شوت مي زدم)

خدا اين امامزاده صالح را بيامرزد. عجب جاي خوبي فوت كرده. بعد از ديدن كلي سر و پا و دست و سينه (چقدر هم وزن شد با خور و خواب و خشم و شهوت) در ميدان تجريش، يك نماز جماعت مي چسبيد. بعد از نماز و زيارت و هنگام خروج، "صادق" را ديدم. چقدر مي چسبيد بعد از ديدن آن دوستان قديمي تغيير يافته، يك دوست جديد و تغييرنيافته را ببينم. سلام و احوالپرسي با صادق، دلچسب ترين خاطره آن روز بود.

از هم جدا شديم. صادق به زيارت رفت و من هم سوار اتوبوس شدم. خوشبختانه هنوز اتوبوس بود. جلال هم با دوستانش داخل اتوبوس بودند. ظاهرا خيلي وقت بود معطل شده بودند. انگار حرف هاي قبلي مان يادم رفته بود داشتم در مورد علي و تغييرش صحبت مي كردم كه جلال گفت: "بابا مگه چيه؟ من هم با خانوما دست مي دم. تو چقدر املي." ترجيح دادم اين حرفش را شوخي فرض كنم و به موضوع ديگري بپردازم. نه به اين علت كه به من توهين شده بود. بلكه به اين دليل كه هضم اين همه تغيير در اين مدت كوتاه براي من خيلي سخت بود.

"گل آقا" موضوع خوبي بود براي صحبت. به هر حال طنز، موضوع مورد علاقه هر دوي ما بود.

***

مي دانستم حالم به هم مي خورد؛ مطمئن بودم. اما رفتم. مثل هر كسي كه مي خواهد پزشك بشود و بايد جسد تهوع آور مردگان را ببيند تا بتواند براي زندگان و بيماران چاره اي بينديشد.

شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:٩:٢٦ ‎ق.ظ