من و کنکور - ۱ - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

سلام. فقط 17 روز مونده. خيلي زياد نيست. به چي؟ خوب! صبر كنين مي گم.

ديروز ناگهان به ذهنم رسيد كه به يه قشر خيلي بزرگ از جووناي مملكت خدمت كنم. راستش تو اين مدت وبلاگ داري، احساس كردم كه بيشتر خواننده هاي وبلاگم رو قشر دانشجو تشكيل داده. يعني آدمايي كه شاخاي غول بزرگي به اسم كنكور رو شكوندند. اما يادمون باشه كه هر سال عده زيادي تو مبارزه با همين غول، شكست مي خورند.

راستش رو بخوايد، من خودم هيچ وقت احساس نكردم كه دارم با يه غول مبارزه مي كنم. بذارين واضح تر بگم: به نظر من مهمترين عامل موفقيت تو كنكور، بعد از توكل به خدا، اعتماد به نفسه. بعضي ها فكر مي كنن كه براي تعارف مي گم "بعد از توكل به خدا"؛ ولي خداييش آدم وقتي به خدا توكل مي كنه يه احساس آرامش خيلي عجيب بهش دست مي ده. اون موقع است كه ديگه چيزي به اسم كنكور رو براي خودش غول فرض نميكنه كه قبول نشدن تو كنكور، براش يه شكست باشه. اعتماد به نفس هم كمك زيادي تو افزايش روحيه داره. و اين دو تا عامل مي تونه خيلي راحت دست به دست هم بده و آدم رو بالا بكشونه.

تست كنكور بازار خوبي داردو اما اون خدمت: به ذهنم رسيد كه تو اين زمان كم باقي مونده سعي كنم يه جوري تصوير خيالي ترسناكي كه معمولا ما خودمون از كنكور براي خودمون مي سازيم (و بقيه هم استثنائا تو اين مورد كمك شاياني بهمون مي كنن)، تو ذهن دم كنكوري ها از بين ببرم. واسه همين هم تصميم گرفتم خاطرات خودم رو از ايام كنكور براتون تعريف كنم. البته براتون، منظورم براي بچه كنكوري هاست.

اينه كه از شما مي خوام تو اين چند روز به هر كنكوري اي كه دسترسي دارين، بگين كه بياد يه نگاه كوچولو به اين خاطرات بندازه. تجربه من نشون داده كه مي تونه كمك بزرگي بهشون بكنه. اما لابد مي پرسين كه مگه خاطرات من چي داره كه انقدر به درد بخور شده؟ شايد براي جواب اين سوالتون بد نباشه يكي دو تا نكته رو به عرض برسونم.

من، سال دوم دبيرستان بود كه تو كنكور دانشگاه آزاد، مهندسي برق تهران قبول شدم. سال سوم كه بودم، مهندسي پزشكي و سال چهارم هم با رتبه 4، مهندسي پزشكي اين دانشگاه قبول شدم. يعني سه سال، انتخاب اولم رو تو دانشگاه ازاد به راحتي قبول شدم. از طرفي سال دوم و سوم دبيرستان هم المپياد رياضي (مرحله كشوري) قبول شدم و واسه همين تابستون سال سوم كه همه مشغول كنكور بودند، من تو اردوي باشگاه دانش پژوهان بودم. هر چي هم مدير مدرسه مون گفت كه "پسر! تو طلا بيار نيستي، بيا بشين واسه كنكور بخون" قبول نكردم كه نكردم. چون هم من مي دونستم و هم اون كه "آقاي خرسندي توي دوره المپياد هم براي تفريح مي ره". جمله اي كه مديرمون بعدها در برنامه تقدير از بچه هاي المپيادي گفت.

دانشگاه شريف؛ بزرگترين آرزوي بعضي هادر نهايت هم سال چهارم با رتبه 64 تو كنكور سراسري قبول شدم. بعدش هم چون از دانشگاه شريف بدم مي اومد، رشته مهندسي شيمي دانشگاه صنعتي امير كبير – پلي تكنيك تهران (شيره!!) رو به عنوان انتخاب اول زدم و براي اين كه نفرتم رو به برق شريف نشون بدم، اون رو رشته دوم زدم كه توي اون هم قبول شده بودم.

اين آخريا رو گفتم كه نگين، خوب يه بچه خر خون، مي خواد بگه كه كنكور قبول شدن كار آسونيه. اساسا نكته اي كه مي خوام تو اين خاطراتم بهش اشاره كنم، همين خرخون نبودنمه. من از فروردين 77 وارد اردوي شبانه روزي اي شدم كه دبيرستانمون، براي كنكور برگزار كرده بود. برنامه تو ساختمون مجاور دبيرستانمون برگزار مي شد. براي اين كه راحت تر متوجه شين چي مي خوام بگم، كافيه بدونين  كه ساختموني كه دوره شبانه روزي ما توش برگزار شد، قبلا مهمانسراي مهمانان خارجي سازمان انرژي اتمي ايران بود (خودتون تصورش رو بكنين كه چقدر با كلاس بايد باشه) و اين ساختمون رو بعد از كنكور ما، دبيرستان به دليل غير قابل استفاده بودنش، از سازمان گرفت و با تغييرات نسبتا كلي، اون رو تبديلش كرد به ساختمون دوم دبيرستان.

اينجوري فايده نداره.... بايد تعريف كنم:

من اساسا آدم شب امتحاني اي هستم. يعني اصلا تو كتم نمي رفت كه بشينم يه سال آزگار براي كنكور درس بخونم. اين بود كه وقتي حرف اردوي شبانه روزي پيش اومد، همون اول بي خيالش شدم. اما بعد به اصرار دوستان و مدير مدرسه مون، قبول كردم كه برم تو اردو، تا اگه بچه ها كمكي خواستن، كمكشون كنم. همون اول كه وارد اردو شدم، سعي كردم به بچه ها بفهمونم كه بابا! من اين كاره نيستم. ولي تو كتشون نرفت كه نرفت. "مسعود" اصرار مي كرد كه با اون توي يه "شقه" باشم تا تو درسا كمكش كنم.

 آهان! لازمه يه توضيحاتي بدم. ساختومني كه ما توش بوديم، يه ساختمون دو طبقه با يه حياط و يه پاركينگ بود كه تو هر طبقه دو واحد وجود داشت. ما به هر كدوم از اين واحد ها، شقه مي گفتيم. (كسايي كه حج رفتند، مي دونند اونجا به سوييت، مي گن شقه. مدير مدرسه ما هم مسؤول كاروان حج بود. واسه همين، اسم اين واحدها رو گذاشته بود شقه. به قول خودمون مي شه: سوئيت) هر شقه اي، سرويس بهداشتي و حموم و آشپزخونه و دو تا اتاق خوب و هر اتاق خواب 3 تا تخت داشت. تلويزيون و يخچال و گاز و يه دست مبلمان 6 نفره و يه دست ميز ناهارخوري 6 نفره و بقيه لوازم يه سوئيت كامل (از ظرف و ظروف تا فرش و پتو) هم تو اين شقه ها بود. يه سوئيت كامل 6 نفره كه البته تو هر واحدش 8 نفر بوديم. شقه ها هم از پايين مثل اين شكل شماره گذاري مي شدند:

3

4

1

2

 

 

 

تو واحد 1، يه عده از بچه ها بودند كه خيلي كار به كار ما نداشتند و با خودشون حال مي كردند. واسه همين، خاطرات من مربوط مي شه به واحد هاي 2 و 3 و4 . من و مسعود و 6 نفر ديگه هم تو واحد 3 بوديم. اسم بقيه بچه ها رو هم، كم كم و بسته به خاطره ها، مي گم. الان خيلي تو ذهنم نيست.

خلاصه اين كه مسعود اصرار كرد كه با هم تو يه واحد باشيم و من هم قبول كردم. اولين كار يه برنامه ريزي براي 2 ماه باقيمونده بود. برنامه رو بايد بر اساس يه سري اصول مي نوشتيم. كه اين اصول رو به شكل نانوشته، همه مون قبول داشتيم و در نتيجه هم برنامه زير به شكل نانوشته مورد قبول همگي قرار مي گرفت.

از اونجايي كه ساعات اوليه صبح، بهترين ساعات يادگيري است، همه صبح علي الطلوع، يعني حول و حوش ساعت 11 بيدار مي شدند. و چون صبحانه مهمترين وعده غذايي روز محسوب مي شه، مهمترين كاري كه بايد انجام مي گرفت، تهيه صبحانه بود. اين كار رو معمولا من يا مسعود انجام مي داديم. تا ساعت 12، تقريبا همه صبحانه شون رو خورده بودند. بقيه واحدها هم بر اساس اصل "مهمان حبيب خداست"، صبحانه ها رو به ما افتخار مي دادند و تشريفشون رو برمي داشتند و مي اومدند واحد ما.

قسمت بعدي برنامه ريزي هم، زمان بندي كارها بود. مهمترين كار رو تو طول روز پخش مي كرديم و بقيه كارها (كه به نوعي زنگ تفريح محسوب مي شدند) بين اونها جا مي داديم. لذا تقريبا از ساعت 12 برنامه "آب بازي" بين شقه ها شروع مي شد و تا زماني كه يكي از مسؤولين مدرسه سر وكله اش پيدا شه، ادامه پيدا مي كرد. بعد از تعطيلي مدرسه هم كه كسي نبود، اين كار تا حدود 12 شب ادامه مي يافت. البته در بين ساعات آب بازي، ساعاتي هم براي نهار و خواب در نظر گرفته شده بود كه در كمال دموكراسي، هر كسي دلش مي خواست، مي تونست تو اين ساعات درس بخونه. اما بايد عواقبش رو هم مي پرداخت (بالاخره دموكراسي هم حدي داره)

اين برنامه با يه فوتبال شبانه ادامه پيدا مي كرد و با يه خيابونگردي شبانه تموم مي شد. حوالي ساعت 2 بامداد، همگي خسته از يك روز سخت درسي به خواب مي رفتيم. البته تو برنامه ريزي مون، هيچ قانوني وجود نداشت كه تو ساعات خواب، كسي حق آب بازي نداره. اين بود كه معمولا تو اين زمان هم، بچه ها بايد شيفتي نگهباني مي دادند.

داستان اين قسمت رو خلاصه كنم. برنامه ما جوري بود كه تا 1 هفته مونده به كنكور، اصلا كسي يادش نبود كه ما كنكور داريم. يك هفته مونده به كنكور هم، همگي در يك اقدام خداپسندانه، ساختمون رو ترك كرديم تا بلكه توي يك هفته باقي مونده كمي توي خونه به درس و بحث برسيم. بيچاره خونواده هامون كه فكر مي كردند ما دو سه ماه شبانه روزي درس خونديم و (دردسر هم همين جا بود. چون) هي بهمون اصرار مي كردند كه تو اين يه هفته، انقدر به خودت فشار نيار و كمي استراحت كن.

راستش من زمان كنكورمون رو دقيق يادم نيست. ولي احتمالا مرحله اول تو اواخر ارديبهشت و مرحله دوم اواسط تيرماه بود. چون بين دو مرحله، امتحانات نهايي رو داديم و زماني كه براي كنكور مرحله دوم مي خونديم، مسابقات جام جهاني 1998 فرانسه در جريان بود. كه اين مسابقات هم براي خودش داستاني داره.

در نهايت هم خيلي از بچه هاي همون شقه ها (و به يه تعبيري، همه شون) تو دانشگاه اميركبير قبول شدند. اون سال بيشترين قبولي بچه هاي مدرسه ما تو همين دانشگاه بود.

تست هاي آزمايشي بيشتر به افزايش استرس كمك مي كنداينايي كه گفتم خلاصه اي بود از خاطرات. البته با كمي اغراق. خاطراتم رو مي خوام تو مطالب بعديم بنويسم. از آب بازي هايي كه نزديك بود كشته بده (زخمي كه ديگه گفتن نداره) تا بحران امنيتي كه براي سازمان انرژي اتمي به وجود آورديم. از مسابقات جام جهاني تا دستگيري من توسط حراست سازمان. از روز قبل كنكور و خود كنكور. و چند تا خاطره جالب ديگه كه البته بستگي داره مطمئن شم كنكوري ها اين مطالب رو مي خونن. پس حتما اگه تو فك و فاميل . د.ست و آشنا، كسي رو سراغ دارين كه داره براي كنكور مي خونه، بهش خبر بدين كه تو اين چند وقت، روزي يه ربع وقت بذاره كه اين خاطرات رو بخونه. قول مي دم كه كسي به خاطر اين يه ربع، پشت كنكور نمي مونه. (حتي مي تونم قول بدم كه خيليا به خاطر اين يه ربع، كنكو قبول شن). فكر كنم روحيه اي كه اين خاطرات مي تونه به كنكوري ها بده، از ده دوره تست آزمايشي هم تو كنكور مؤثرتر باشه.

راستي! اگه تو خواننده ها، كنكوري وجود داره، بهم بگه كه زمان دقيق كنكور كيه تا من خاطراتم رو بر اساس اون دسته بندي كنم. اگه هم وجود نداره، بگه كه من بي خيال نوشتن اين خاطرات بشم. (هرچند مطمئنم خاطراتم انقدر جذاب هست كه غيركنكوري ها هم بخوان بخوننش).

 قيافه وبلاگ رو هم عوض كردم و حالا كامنت ها هم به راحتي دم دستن.

منتظر جوابتون هستم.

***

ته مجاله: براي نوشتن اين مطلب، بايد دنبال كارنامه هام مي گشتم. ولي توي كاغذام چه چيزايي پيدا كردم. انقدر كه خاطرات 4 سال فعاليت دانشجوييم، برام زنده شد. تمام قهر ها و آشتي ها و جنگ ها و صلح ها و شوخي ها و جدي ها وووو. با اين كه ساعت 2 شب بود و همه خواب بودند، دلم نمي اومد چراغ رو خاموش كنم. محو خوندن نامه ها و ديدن عكس ها شده بودم. چه دوراني بود...

ضمنا از بر و بچه هاي شقه هم مي خوام كه اگه اين وبلاگ رو مي خونن و خاطره خاصي به ذهنشون رسيد، بگن تا حتما تعريفش كنم. خداييش هم اگه يه جا سوتي دادم، ضايم نكنن. قربون همه تون برم.

سه‌شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:٤:۳٠ ‎ق.ظ