من و کنکور -۲ - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

سلام. قبل از اين كه خاطره اين دفعه ام رو تعريف كنم، بهته يه سوء تفاهم رو رفع كنم. منظور من از حرفاي قبلي اين نبود كه كسي كه درس نخونه و بشينه دعا كنه، كنكور قبول مي شه. نه! من گفتم كه: " خداييش آدم وقتي به خدا توكل مي كنه يه احساس آرامش خيلي عجيب بهش دست مي ده. اون موقع است كه ديگه چيزي به اسم كنكور رو براي خودش غول فرض نميكنه كه قبول نشدن تو كنكور، براش يه شكست باشه." يعني آدم بعد از اين كه درساش رو تا حد معقولي خوند، با توكل و اعتماد به نفس، مي تونه انقدر خودش رو رشد بده كه از اين شكست ها ضربه نخوره. ضمن اين كه آرامش ناشي از اين دوگزينه، خيلي بيشتر از مقدار تستي كه تو اين چند روز مي شه زد، تو كنكور كمك مي كنه. تو مطالب بعدي بيشتر در مورد اين چيزا صحبت مي كنم.

در مورد خودم هم؛ نه! چيزي بهم الهام نمي شد. حداقل زياد الهام نمي شد. شايد هم مي شد. نمي دونم. بعد از لطف خدا، اعتماد به نفس و روحيه خوبم بهم خيلي كمك كرد. همونطوركه گفتم هيچ وقت كنكور رو براي خودم غول قابلي فرض نكردم. درسام رو هم تو طول چهار سال خونده بودم. به جاي حرفه اي تست زدن و حفظ كردن هزاران فرمول، سرعت محاسباتم رو برده بودم بالا و فقط تعداد خيلي محدودي فرمول رو ياد گرفته بودم و بقيه فرمول ها رو سر جلسه استنتاج مي كردم. از اين جور چيزا كه الان ديگه پرداختن بهش فايده نداره؛ چون بايد زودتر از اينا آدم روش كار كنه. به نظر من الآن همون روحيه مهمه. در مورد اون يكي ها هم اگه لازم شد بعدا صحبت مي كنم.

 

و اما خاطره اين دفعه:

همون طور كه گفتم "آب بازي" يكي از برنامه هاي نسبتا ثابت ما تو اردو بود، جوري كه معمولا كسي جرات نمي كرد كه در فاصله اي كمتر از 1 متر از پنجره بشينه. حتي اولين روزي كه من وارد اردو شدم، ديدم همه جا رو يه وجب آب برداشته. قضيه از اين قرار بود كه "هادي" يه سطل بزرگ پرآب رو برده بود تو پاگرد بالا پشت بام (هيكل هادي نصف سطل هم نمي شد) و اون رو ول كرده بود تو راه پله...

امروز هم مي خوام خاطره يكي از اون آب بازي ها رو بگم. بهتره اسمش رو بذاريم "جنگ آبي". فقط لازمه قبلش يه چيزايي رو تعريف كنم. اونايي كه عادت دارن تو نوشته هاي من يه چيز براي گير دادن پيدا كنن، حتما اين قسمت رو بخونن. چون ديگه لازم نيست از حرفاي عادي من، برداشت های عجيب غريب بكنن. اين قسمت ثابت مي كنه كه من چه روحيات كثيف صهيونيستي اي دارم.

همون طور كه گفتم، واحد 1 هيچ كاري با ما نداشتند. آب بازي ها بيشتر تو واحد 2 و 4  (كه بالاسر هم بودند) انجام مي شد و ما هم براي آب بازي بايد مي رفتيم اونجا. اين يه قانون نانوشته بود: واحد3 براي شوخي هاي بدون كشته و زخمي بود. و همچنين براي نهار خوردن و استراحت و جوك و... يكي ديگه از دلايل آرامش واحد ما اين بود كه در مواقع سركشي غيرمنتظره مسؤولين، بايد اتاق سالمي وجود مي داشت كه يه عده فوري توش جمع شن و خودشون رو بزنن به درس خوندن و بگن كه الان طبق برنامه همه با هم فلان درس رو مي خونيم.

از طرفي من چهره ديپلماتيك مجموعه بودم و موظف به لاپوشوني گندهاي بالا اومده. چون چهره نسبتا موجهي تو مسؤولين داشتم. براي همين توي شوخي هاي قتلناك، معمولا من نمي تونستم باشم و بچه ها هم كاملا اين وضعيت رو درك مي كردند و پذيرفته بودند. چرا كه هم تو كل بازي ها بودم و هم براي رفع و رجوع كارها به درد مي خوردم. يه جورايي "منچولبا"ي قضيه رو من اداره مي كردم.

مثلا موقع بازي هاي جام جهاني، براي ديدن فوتبال ها تلويزيون لازم داشتيم. (قبلا گفته بودم كه واحدها تلويزيون داشتند. ولي الان يادم اومد كه از دفتر مدرسه تلويزيون مي گرفتيم. حالا يادم نيست كه واحدها تلويزيون داشت و مدرسه جمعشون كرده بود يا اين كه اصلا تلويزيون نبود و تلويزيون مدرسه رو مي گرفتيم.) خوب! وظيفه توجيه مدير مدرسه با من بود كه "براي افزايش روحيه بچه ها و جلوگيري از دپرس شدن، ديدن بازي هاي جام جهاني لازمه!!!" بعدا هم يكي دو بار به طور كاملا اتفاقي يادمون رفت تلويزيون رو پس بديم و يكي دوبار هم كاملا اتفاقي ساعت 4 يادمون افتاد كه تلويزون رو نبرديم پس بديم و بعد در نهايت مسؤوليت پذيري زنگ زديم و پرسيديم كه" تلويزيون رو بياريم؟"، و اونا هم گفتن كه ديگه الان مي خوايم چي كار... و به اين ترتيب تلويزيون مال ما شد.

يا مثلا يه بار كه بچه ها شيشه مربا رو از پنجره طبقه دوم توي حياط مدرسه (ساختمون بغلي) پرت كرده بودند، من بايد به ناظممون توضيح مي دادم كه بچه ها مي خواستند شيشه مربا رو بذارن تو يخچال، ولي يهو از دستشون افتاده بود و پرت شده بود تو حياط مدرسه (آخه خداوكيلي اون كار رو چجوري مي شد توجيه كرد؟)

اين آب بازي هم كه مي گم تو همون مايه هاست. چند روزي بود كه بچه ها به طور شبانه روزي با هم آب بازي مي كردند (در واحدهاي 2 و4) اب بازي به يه جنگ تمام عيار تبديل شده بود. اتاق ما هم كه سازمان ملل محسوب مي شد و آروم. من هم كه دبير كل سازمان ملل. جنگ داشت كمي مي خوابيد كه يهو دندوناي من و محمود برق زد. مثل كارتوناي تلويزيون. (من و محمود از دوران راهنمايي با هم تو يه مدرسه بوديم) من زنگ زدم به واحد4 و اون هم به واحد 2 و گفتيم كه اون يكي واحد مي خواد امشب، شبونه بهتون حمله كنه و كليد اتاقتون رو هم از فلانجا گير آوردن. (واحدها تلفن داخلي مستقل داشتند كه مي تونستيم به هم زنگ بزنيم). ناگهان وضعيت به حالت قرمز در اومد. بچه ها شروع كردند به مين گذاري. براي اين كه درها از پشت باز نشه، پشت در تخت و ميز و صندلي گذاشتند و پشت پنجره ها هم چوب گذاشتند كه مبادا از آشپزخونه اتاق بغلي حمله بشه (پنجره آشپزخونه ها يه لبه نسبتا پهن مشترك داشت). وضعيت دقيقا مثل اين فيلم هاي وسترني بود. هيچ كودوم از بچه ها نخوابيده بودند و هر كودوم پشت يه پنجره كشيك مي دانند كه هم غافلگير نشن و هم از غفلت حريف استفاده كنند. من و محمود هم دركمال آرامش داشتيم تو واحد 3 به بحث و بررسي و نهادينه سازي امور مي پرداختيم. چون ما بي طرف بوديم!

خلاصه اش كنم. يهو ديديم برق رفت. ولي پاييني ها برق داشتند. بله! برق قطع شده بود (ظاهرا بچه هاي ما فيلم زياد نگاه مي كردند) اما وقايع بعدي هيچ شباهتي به فيلم ها نداشت. يه نفر از واحد 4 رفت پايين و برق رو وصل كرد و برق حريف رو قطع كرد. اما موقع برگشت مثل موش آب كشيده شده بود. برگ برنده دست پايين ها بود، چون كنتور برق تو پاركينگ بود.

بار دوم برق واحد 4 قطع شد. يكي از بچه ها رفت پايين و برق خودشون رو وصل و برق اونها رو قطع كرد. اما اين بار يهو ديديم صداي فحش و فحش كاري بلند شد. من و محمود در كمال آرامش با خودمون فرض كرديم كه باز هم طرف رو خيس كردند. يه ربع بعد، من براي سركشي به واحد 4 رفتم. ولي ديدم كه "حسن" ريش در آورده و با اسكاچ داره ريش هاش رو پاك مي كنه. قضيه از اين قرار بود كه دوستان طبقه پايين، با يك فروند آمپول، دهها سي سي رنگ سياه مادر رو روي صورت يكي از بچه ها پاشيده بودند. اونا هم كه مي ترسيدند تو اين وضعيت، دوباره پايين برن و نفتي بنزيني چيزي بخرن، مجبور شده بودند با اسكاچ صورت حسن رو پاك كنن.

اوضاع خيلي بحراني شده بود و بازي به دعوا تبديل شده بود. خدا رحم كرده بود رنگ تو چشم حسن نرفته بود. وضعيت كاملا بحراني بود و نصفه شبي مطمئنا يه جنگ جدي و واقعي روي مي داد. تنها چهره موجه اون وسطه هم من بودم كه هيچ گاه وارد بازي زشت "آب بازي" نمي شدم. من هم شروع كردم داد و بيداد كردن سر هر دو طرف و اينجوري آتيش دعوا رو كمي خوابوندم. بيچاره "رضا" كه از واحد ما براي آب بازي رفته بود واحد 2. وقتي برگشت، تو واحد راهش نمي دادم. كلي سرش داد و بيداد كردم كه اين كارا چيه مي كنين؟ و بعد هم با منت توي اتاق راهش دادم.

خوشبختانه جنگي كه داشت در مي گرفت، فروكش كرد. البته اين به معني پايان آب بازي ها نبود. چند روز بعد و با فراموش شدن قضيه اون شب، بازي ها به سير طبيعي خودش ادامه دادند. الان 6 سال از اون ماجرا مي گذره و هنوز هيچ كودوم از بچه ها نمي دونن كه كل جنگ اون شب، زير سر من و محمود بود كه تازه كلي هم سرشون داد كشيديم. (من و رضا و محمود، با همديگه رشته مهندسي شيمي دانشگاه اميركبير قبول شديم.)

البته فكر نكنين كه من هيچ وقت آب بازي نمي كردم. من به صورت كاملا علمي به اين كار مي پرداختم. مثلا يه بار با محمود دنبال "ابراهيم" كرديم تا پارچ آب رو تو سرش خالي كنيم. ابراهيم هم كه از راهنمايي تو مدرسه ما بود و هيكل گنده اي داشت، به انباري كوچيكي كه تو پاگرد پشت بوم داشتيم، پناه برد. (اين انباري نيم متر عرض و يك متر طول داشت و محل امني براي درس خوندن بود. براي همين يه صندلي هميشه توش بود) هرچي زور زديم، در رو نتونستيم باز كنيم. حتي دستگيره هم پايين نمي اومد. قضيه از اين قرار بود كه ابراهيم روي صندلي به ديوار روبروي در تكيه داده بود و پاش رو به در فشار مي داد.

اين درس علمي اول بود: نيروي اصطكاك در آستانه حركت (fs) تقريبا برابر نيروي عكس العمل سطح(NA) ضرب در ضريب اصطكاك (µ) است. فشاري كه ابراهيم به در مي آورد، عكس العمل سطح (NA) رو زياد مي كرد و در نتيجه اصطكاك در آستانه حركت زياد شده بود و زبونه پايين نمي رفت.

حالا نوبت به درس علمي دوم رسيده بود: به ابراهيم گفتم كه مي خوام از درز بالاي در، آب رو بپاشم ببينم تا كجا مي اد كه اگه يه موقع از نيروهاي مقابل تو اتاق بود، بتونيم خيسش كنيم. (مثلا ابراهيم از نيروهاي خودي بود) ابراهيم هم قبول كرد. پارچ آب رو پاشيدم. ولي يه اتفاق عجيب افتاد. انباري تاريك شد. و اين يك درس علمي بزرگ بود. اگر شيشه لامپ روشن، مورد اصابت آب قرار بگيره، بر اثر تغيير حجم ناگهاني ناشي از انقباض،‌ منفجر مي شود. چه درس جالبي. اما...

ابراهيم چي؟ شيشه تركيده تو يه اتاق كوچيك با يه ابراهيم گنده. اي وااااااااي. داد زدم: "در رو باز كن ببينم چي شد؟ كاريت ندارم" و اون هم در رو باز كرد. خوشبختانه ابراهيم عقلش رو مصرف كرده بود و قبل از اب پاشيدن ما، يه بسته پوشال كولر رو بالاي سرش گرفته بود. اما يه تيكه شيشه رفته بود تو انگشت شست پاش (چون دمپايي پوشيده بود) و اين درس علمي سوم بود: حتي اگه احتمال برخورد شيشه به نوك انگشت شست پا، خيلي هم كم باشد، باز هم صفر نيست.

اينجوري بود كه من در هنگام بازي ها هم، درس علمي به بچه ها مي دادم. اساسا من لذت مي برم اين جوونا رو مي بينم كه انقدر به علم علاقمندند.

 

ته مجاله: قرار بود به كنكوري ها بگين بيان اين خاطرات رو بخونن ها! اين نشد كه فقط دو سه تا كنكوري بيان. اونا هم كه ماشالا از من هم بي خيال ترن. جوري كه اصلا نمي دونن كنكورشون كيه. يادش به خير. معارف 2 رو ترم شيشم با يكي از بهترين استادا گرفتم كه امتحانش رو هم خيلي آسون مي گرفت. اما روز امتحان ديدم، شماره ام تو ليست نيست و امتحان تاريخ اسلام برگزار مي شه. بعد از پرس و جو فهميدم كه امتحانم ديروز بوده و اينجوري اولين صفر وارد كارنامه ام شد. به هر حال بي خيالي هم حدي داره. اميدوارم اين دوستان ديگه زيادي هم ريلكس نشن.

پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:٦:٤٦ ‎ق.ظ