من و کنکور - ۳ - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

خاطره امروز، مربوط به بازي ايران و آمريكا مي شه. شايد يادتون نباشه، اين بازي در 31 خرداد 1377 انجام شد و اولين و آخرين برد ايران تو جام جهاني بود. اما قبل از اين كه وارد اين خاطره بشم، يه خاطره فوتبالي از همون دوران كنكور نقل مي كنم:

همون طور كه گفته بودم،‌ در زمان ما، كنكور دو مرحله اي بود و امتحانات نهايي، بين اين دو مرحله برگزار مي شد. حوزه امتحاني بچه هاي دبيرستان ما، دبيرستان البرز بود. دو رديف طولاني از سالن، به بچه هاي ما اختصاص داشت. نكته جالب تو اين امتحانا، نحوه ترك سالن بود.

من هميشه در مدت كمتر از 30 تا 45 دقيقه (بسته به امتحان) امتحانم رو تموم مي كردم. بعد هم چند دقيقه اي مي نشستم كه بقيه بچه ها هم تا حد قابل قبولي بنويسن. حداكثر بعد از 45 دقيقه از شروع امتحان، بلند مي شدم و مي اومدم بيرون. با فاصله چند دقيقه از بلند شدن من، كل 2 رديف سالن كه براي بچه هاي ما بود، بلند مي شد و مي اومد بيرون. مراقب ها هم شك مي كردن كه چه خبره كه همه ما با هم مي آيم بيرون. البته تو امتحانهاي عمومي، معمولا پويان اول بلند مي شد و بعد من. (درس پويان خيلي هم خوب نبود. دم كنكور هم پدرش تو يه سانحه رانندگي فوت كرد. خودش هم تو همون ماشين بود. پويان تو دانشگاه اميركبير و رشته مكانيك قبول شد)

بعد از امتحان، با بچه ها، توي زمين فوتبال البرز، يه فوتبال جانانه مي زديم تا زمان امتحان تموم مي شد و بقيه مي اومدند بيرون. البته يك استثنا هم وجود داشت. امتحان جبر خيلي سخت و در عين حال، محاسباتي و زمان بر بود. (جبر، درس مربوط به حد و مشتق و انتگرال و كاربردهاي اونهاست. نمي دونم تو نظام جديد بهش چي مي گن.) زمان امتحان، به دليل سخت بودنش، 1 ساعت اضافه شد. اولين بار بود كه همه بچه هاي ما تقريبا تمام 3 ساعت رو نشستند. (جاي معلم جبرمون خالي كه تو امتحاناي مدرسه، هميشه بالاي سر من واي ميستاد و نمي ذاشت زود بلند شم. من هم بايد صبر مي كردم تا اون از جلسه خارج شه و بعد فوري بلند مي شدم و در مي رفتم) آخر سر هم نمره خوبي تو امتحان نهايي جبر نگرفتم. در حالي كه تو اين درس، براي خودم يلي محسوب مي شدم. ظاهرا آه معلممون گرفته بودتم.

قبلا گفته بودم كه يه هفته قبل از كنكور مرحله اول، همه بچه ها، شقه رو براي درس خوندن ترك كردند و به خونه شون رفتند. بعد از كنكور هم بچه ها ديگه به شقه برنگشتند (به جز خود روز كنكور كه خاطره خيلي قشنگي از اون روز رو بعدا مي نويسم.) فكر كنم روز امتحان عربي بود كه "مسعود" پيشنهاد داد بريم شقه و اونجا رو سر و سامون بديم و با توجه به اين كه ديگه كسي توش نيست، اونجا درس بخونيم. قبول كردم و با هم به شقه رفتيم. (مسعود، مهندسي شيمي دانشگاه تهران قبول شد)

واحد 4 رو به عنوان محل اسكان انتخاب كرديم و تمام وسايل سالم هر 4 واحد  رو به اونجا انتقال داديم. (بريد ليست وسايل شقه رو ببينيد و بعد بيايد بقيه رو بخونين) فقط 8 صندلي و 8 مبل و 3 تخت و چند تا تشك فنري سالم مونده بود. به همراه كمي ظرف و ظروف. (از يخچال و گاز و اينا بگذريم). با اين وسايل، واحد 4 رو به شكل خيلي تر و تميزي در آورديم.

صندلي و مبل ها رو دور هال چيديم. يكي از اتاق ها رو هم با سه تا تخت و دو تشك فنري روي زمين، كاملا فرش كرديم و فقط يه گوشه اش، ميز تلويزيون باقي مونده بود. اتاق ديگر هم 2 تا تخت شكسته بود كه كاري باهاش نداشتيم. چون فقط 2 نفر بوديم. اما بعد از چند روز، به تدريج چند نفر ديگه از بچه ها هم اومدند. ولي تعدادمون به اندازه قبل از مرحله اول نبود. ضمن اين كه بقيه توي واحدهاي ديگه مي خوابيدند و براي كارهاي ديگه (اعم از درس و نهار و استراحت و...) مي اومدن واحد ما. كسي هم به اون اتاق كاري نداشت و سالن تلويزيون بود و اتاق خواب و بسيار تميز.

بازي هاي جام جهاني 98 شروع شده بود و ايران هم يكي از تيم ها. با روشي كه قبلا گفتم، تلويزيون رو از مدرسه گرفته بوديم. روز بازي ايران و آمريكا بود. بازي اي كه قبلش، تبليغات زيادي روش شده بود. يك بازي كاملا سياسي. براي درك اهميت اين بازي، كافيه بدونين كه بليط هاي اين بازي، اولين بليط هايي بود كه تموم شده بود (حتي قبل از بليط بازي هاي افتتاحيه و فينال) و اين بازي پربيننده ترين بازي جام جهاني (و احتمالا كل تاريخ فوتبال) بوده.

هيچ كس باور نمي كرد گل اول را ايران، آن هم استيلي و بخصوص با ضربه سر به ثمر برسانديادش به خير. ايران اون موقع ها، قدرتمند بود. مثل الان نبود كه سر بازي با مالديو هم تنمون بلرزه و از تساوي با تايلند ذوق كنيم. بازي اول رو مقابل يوگسلاوي، عالي بازي كرده بوديم. هرچند فقط به خاطر يه نيمچه اشتباه، يه گل خورديم و باختيم، ولي واقعا برد حقمون بود. حالا نوبت بازي ايران و آمريكا بود، با همه تبليغاتي كه تو ماهواره ها در موردش مي شد.

بازي شروع شد. 7، 8 نفري تو شقه بوديم. تمام وسايل رو جمع كرده بوديم و تو همون اتاقي كه گفتم با تخت و تشك فرش شده بود، نشسته بوديم و تلويزيون هم در گوشه انتهايي اتاق. اين كه چقدر تو اين بازي داد زديم و قلب همه مون داشت، مي ايستاد، نيازي به گفتن نداره. اما همين كه استيلي گل اول رو زد، كل اتاق از اين رو به اون رو شد. (اين گل از سوي كنفدراسيون فوتبا ل آسيا، ‌گل قرن بيستم نام گرفت) هر چي آشغال تخمه بود، رفت هوا. يكي زد زير سيني چايي كه يكي ديگه اورده بود. يكي تخت ها رو پرت كرد. چند نفرهمديگر رو بغل كردند. (البته به طور كاملا مشروع). تا تونستيم جيغ زديم. (الان كه تعريف مي كنم هم اشك تو چشمام جمع شده).  رفتيم دم پنجره و رو به سازمان انري اتمي و هي جيغ زديم. (اين كه اين مساله چقدر مهمه رو، تو خاطرات بعديم و در مورد مسائل امنيتي مي گم). خلاصه، يه دقيقه نگذشت كه وضعيت اون اتاق تر و تميز، شد مثل وضعيت بم بعد از زلزله (دور از جون). اصلا باورمون نمي شد. اعتراض هاي من هم فايده نداشت. وضعيت قابل كنترل نبود.

گل دوم را هيچ كس پيش بيني نمي كردفكر كنم گل دوم رو مهدوي كيا تو نيمه دوم زد. چون يادمه كه بين دو نيمه، اتاق رو خالي كرديم. باورتون نمي شه كه يه دقيقه هم طول نكشيد كه تواتاق، فقط يه موكت موند و ميز تلويزيون. همه چيز رو ريختيم توي هال. (ريخيتم به معني چيديم نيست ها!) اتاق خالي رو هم جاروبرقي كشيديم. (اين نشون مي ده كه ما حتي تو مخيله مون هم نمي گنجيد كه ايران باز گل مي زنه و اتاق مثل قبل مي شه). حالا يه سالن كوچولوي تر و تميز داشتيم.

نيمه دوم شروع شد و به راحتي مي تونستيم صداي قلب همديگر رو بشنويم. گل دوم، باور نكردني بود. اتاق در كمتر از 1 دقيقه شد مثل بعد از گل اول. نمي دونستيم چي كار كنيم. داد مي زديم. بعضي ها به همديگه لگد مي زدند. مي دويديم و جيغ مي كشيديم. و هر كاري كه به ذهنمون مي اومد براي خالي كردن دقيقه هاي پر اضطراب بعدي لازمه. بگذريم كه اين گل، يه نمه افسايد بود. اون موقع كه 90 پخش نمي شد. ضمن اين كه يه پنالتي مسلم روي خداداد رو هم داور نگرفت. اين به اون در.

يه گل خورديم. از اونجا به بعد، ديگه نفس كسي در نمي اومد. بدترين حالت نتيجه اي براي تيم هاي برنده، نتيجه 2-1 هستش كه احتمال تساوي خيلي زيادتر از 1-0 و ساير نتايجه. (بازي ايران استراليا رو يادتون بياد) واقعا قلبمون داشت مي ايستاد. دقيقه هاي باقيمونده، يه چيزي تومايه هاي 8 دقيقه وقت اضافي بازي ايران استراليا بود. هي به داور فحش مي داديم كه چرا بازي رو تموم نمي كنه.

و بالاخره بازي تموم شد. باز هم داد و فرياد هاي ما تو نيمه شب و در كنار سازمان انرژي اتمي ايران. تلويزيون گفت كه مي خواد پيام اقاي خامنه اي رو پخش كنه. ما هم بيرون رفتنمون رو به تعويق انداختيم. چقدر پيام، دلچسب بود و آرامش دهنده. هرچند كه خيلي ها گفتن اقاي خامنه اي بيخودي بازي رو سياسي كرد، اما قول مي دم همه شون از چند شب قبل از اين ماجرا خواب به چشمشون نيومده بود. اون هم به دلايل سياسي و نه به دلايل ورزشي. به خصوص كه دولت آقاي خاتمي يه سال هم نمي شد كه روي كار اومده بود و وضعيت ارتباط ايران و آمريكا، بحث جدي اي در اون زمان محسوب مي شد.

پيروزي دلنشيني بودحاضرم قسم بخورم كه اگه ما مي باختيم، همين كار رو رئيس جمهور آمريكا (كلينتون) مي كرد، البته صد برابر بدتر. ولي برد ما، همه شون رو خفه كرد و مجبور شدند مساله رو عادي جلوه بدن، هرچند كه نتونستند و خودشون به ميزان چرتيته حرفشون اگاهي داشتند. (نكته علمي: به تعداد جملات چرت در صد جمله، درصد چرتيته گفته مي شود). چون قابل عادي جلوه دادن هم نبود. همون آمار بليط ها و بيننده ها، به راحتي بيانگر ميزان سياسي بودن اين بازي بود. وگرنه ايران و آمريكا، از نظر فني، تيم هايي نبودند كه بخواد بليط بازي شون تموم بشه، چه برسه به اين كه از همه زودتر تموم بشه.

بعد از شنيدن پيام زديم بيرون تا يه كم هيجاناتمون رو خالي كنيم. تعريف كردن اتفاقات اون شب، گفتن نداره. چون اگه بگم كه دخترا با پسرا مي رقصيدن، باز يه عده مي گن كه چرا تو به شعور و انديشه و از اين چيزاي دخترا توهين كردي؟ (آخرش من نفهميدم. اگه اين كارا بده، خوب پس چرا يه عده شاكي مي شن و مي گن به انديشه دخترا توهين كردم. اگه هم خوبه كه، چرا ناراحت مي شن كه من مي گم؟ اصلا چرا حرفاي من رو –چه خوب و چه بد- به همه دخترا تعميم مي دن؟) پس اينا رو تعريف مي كنم:

چند تا پسر در نهايت شعور و انسانيت و براي نشون دادن اين كه اشرف مخلوقات هستند، به ماشين هايي كه رد مي شدند حمله مي كردند وانها رو داغون مي كردند. بگذريم كه اين پسرها هم براي نشون دادن انديشمند بودنشون، بيشتر سراغ ماشين هايي مي رفتند كه سرنشينان اون، دختراني بودند كه براي ابراز اخلاقيات و به دليل گرم بودن هوا، با حداقل لباس ممكن به خيابون اومده بودند.  

چند تا دختر عقب مونده هم، درخواست پسرا رو براي رقصيدن رد مي كردند كه ظاهرا اين دخترا تفكر سنتي داشتند و شايد اونها هم به زودي بزرگ شن و با تمدن آشنايي پيدا كنن. انها هم به زودي مي فهمند كه مي توانستند آن شب را با پسرها برقصند و البته انسان باشند، آن هم با نهايت خصوصيات اخلاقي. (بگذريم كه اين دختر بعدا چجور تو محله شون بايد رفت و آمد مي كرد. محله اي كه با يه پسر از همون محله توش رقصيده. و آيا مي تونست تقاضاهاي بعدي اون پسر رو رد كنه يا نه؟) به هر حال اونا هم بالاخره بزرگ مي شن، امسال نشد سال ديگه.

خود من هم براي آشنايي با فضاي مدرنيته!!  و خروج از تحجر، نحوه سوت زدن با دست رو تو اون شب ياد گرفتم. كه بعدها كلي به درد بشريت خورد. چون تو بعضي از برنامه هاي كوه، براي خبر دادن به همديگه به اين نوع سوت زدن احتياج پيدا كردم.

خلاصه اين كه ساعت 2 شب بود كه به خوابگاه برگشتيم. در نهايت انسانيت. حالا اتاقي مونده بود كه به شكل اخلاقي تبديل به آواره شده بود و انسان هايي كه از فرط ابراز انديشه هاي بلندشون، حال تكون خوردن نداشتند. با نگاه در مورد اين كه تميز كردن اتاق بمونه براي فردا، راي گيري كرديم و صد در صد راي اورد. چون همه چشم ها بسته بود. ترجيح دادم شكايت هام از وضع اتاق رو هم به فردا موكول كنم. آخه اونا كه نمي دونستن من و مسعود با چه زحمتي اين واحد رو درست كرده بوديم.

 

ته مجاله: ديشب يه سر به وبلاگ جلال زدم. (هموني كه تو نمايشگاه در موردش گفته بودم). يه متن در مورد نمايشگاه داشت و جالبه كه اون هم دقيقا حرف هاي من رو زده بود و از وضعيت ناليده بود. ظاهرا فقط كلاس كار نمايشگاه، ايجاب مي كرد كه جلال اون حرفا رو بزنه. به هر حال بعضي ها نمي تونن در مقابل به روز بودن، مقاومت كنن و سعي مي كنن همرنگ جماعت بشن. جالب اين كه امشب هم جلال رو تو خيابون ديدم.

از همه دوستان مي خوام كه نظرشون رو در مورد اين كه من خاطراتم رو مي نويسم، بيان كنند. چون مي دونم كه اين خاطرات هر چقدر هم براي من جالب باشه، ممكنه مورد رضايت خواننده ها نباشه. پس منتظر نظر شما براي ادامه دادن يا ندادن خاطرات هستم.

دوشنبه ۱ تیر ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:۱٢:٤٠ ‎ق.ظ