من و کنکور - ۴ - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

سلام. خاطره امروز من يكي از جالب ترين خاطرات دوران كنكورمه كه دقيقا به روز كنكور و ساعت هايي پس از اتمام اون برمي گرده. طبق معمول خاطراتم، اين يكي هم نياز به پيش مطالعه داره:

گفته بودم كه ساختمان اردوي ما، ديوار به ديوار مدرسه بود. يكي از برنامه هاي ثابت بچه ها اين بود كه شبها از روي ديوار حياط، وارد ساختمان مدرسه شده، از راه پله و يا حتي بالكن، وارد سايت كامپيوتر در طبقه دوم مي شدند. چراكه همه كارشناسان كنكور بر لزوم انجام بازي هاي كامپيوتري، قبل از كنكور تاكيد دارند. يك روز من هم جهت اطلاع از امور (براي سمبل كاري هاي آتي) با بچه ها وارد مدرسه شدم. كل ماجرا هم به همين روز مربوط مي شه:

اون روز، اتفاقا متوجه شديم كه علاوه بر درب سايت، پنجره سايت (محل ورود بچه ها) رو هم قفل كردند و پشت پنجره هم چوب گذاشتند تا باز نشه. از اونجايي كه در صورت عدم بازي كردن، ممكن بود كه نتيجه كنكور بچه ها زير سوال بره، يكي از بچه ها با اعلام دونستن محل كليدها، باز كردن در رو بر عهده گرفت. (اين كه چرا قبلا در رو با كليد باز نمي كردند، از سوالاتيه كه هنوز حل نشده)

خلاصه اش اين كه اين دوستمون رفت توي آبدارخونه و يه صندلي گذاشت زير پاش و از بالاي كابينت ها، يك ظرف پر از كليد آورد. بعد هم همگي شروع كرديم به امتحان كردن كليدها. به طور كاملا اتفاقي، كليد دفتر مدير مدرسه و كليد دفتر مدرسه هم وسط اين كليدها پيدا شد. (يادم نيست كليد خود سايت هم پيدا شد يا نه). اين دوست محترم ما هم دچار فوران كرم شد و رفت توي دفتر مدير مدرسه و همه نامه ها و فاكس ها رو خوند. بعد هم همگي با خيال راحت برگشتيم به شقه.

صبح روز بعد كه مدير مدرسه زنگ زد و من رو خواست، خودم رو براي هر توپ و تشري آماده كرده بودم، غير از هموني كه مدير گفت:

"آقاي خرسندي! ديروز عده اي ناشناس به مدرسه اومدند و نامه ها و اسناد رو خوندند و رفتند. ما گزارش اين اتفاق رو به حراست انرژي اتمي هم داديم. احتمال جاسوسي خيلي زياده. به بچه ها بگين از اين به بعد –بخصوص شبها- كاملا مراقب اوضاع اطراف باشند و هر مورد مشكوكي رو با شماره ... به دفتر حراست انرژي اتمي اطلاع بدند."

اميدوار بودم كه برداشتم اشتباه باشه. براي همين پرسيدم: "ببخشيد! از كجا متوجه موضوع شدين؟"

و مديرمون هم جواب داد: "تمام فاكس ها و نامه ها به هم ريخته. روي صندلي هم جاي پاشون مونده. خلاصه، حراست كاملا گوش به زنگه. شمااصلا نگران نباشين."

خدا وكيلي چي مي تونستم بگم؟! به جز: "چشم!!!!" و برگشتم ساختمون و موضوع رو به بچه ها گفتم. همه از خنده روده بر شده بوديم. به عبارتي همه ما، ديشب نقش جاسوس هاي حرفه اي رو بازي كرده بوديم. چقدر هم كارمون درست بود. جاسوسي بيخ گوش سازمان انرژي اتمي ايران تو پايتخت كشور و از يكي از ساختمون هاي زير نظر اون سازمان. هنوز نمي تونستيم تحليل كنيم كه حساس شدن حراست انرژي اتمي يعني چي؟ لذا به كله مون هم خطور نكرد كه بريم واقعيت رو بگيم. به قول يكي از دوستام: "اينجوري هيجانش هم بيشتره."

از اون شب، اوضاع كاملا امنيتي شد. هرچند دقيقه يك پاترول حراست از كوچه ما و يا كوچه انرژي اتمي عبور مي كرد. (كوچه ما و كوچه انرژي اتمي با يك ديوار بتوني از هم جدا مي شدند. تمام ساختمان هاي كوچه ما هم براي انرژي اتمي بود. سر كوچه مون هم يه دكل نگهباني بود و شبانه روزي از اونجا حفاظت مي شد. ما هم هميشه موقع خروج از كوچه،‌ يه خسته نباشيد به پاسبان اونجا مي داديم و اين يه عادت براي همه بود.)

وضعيت شده بود مثل داستان مستر بين كه توي فرودگاه وقتي پليس رو ديد، فرار كرئ و در نهايت كه گير افتاد،  دستش رو تو كتش كرد و به حالت اسلحه خارج كرد و تحويل داد. ما هم دقيقا به همين شكل، خودمون باورمون شده بود كه يه اتفاقي افتاده. حتي يه بار يه بنده خدايي اومده بود تو كوچه و ظاهرا مي خواست وارد يكي از خونه ها بشه، ولي صاحبخونه نبود. اون بنده خدا هم منتظر نشسته بود. ولي ما بر اساس وظيفه انساني و حس وطن دوستي مون، زنگ زديم حراست اومد و اون بيچاره رو برد. (خدا بيامرزدش)

حالا همه اينها رو داشته باشين. يه هفته قبل از كنكور همگي براي درس خوندن به خونه هامون رفتيم و قرار شد بلافاصله بعد از كنكور به شقه ها بيايم و كسي خونه نره. روز كنكور، بابام من رو به محل حوزه رسوند (داستان اين روز هم طولانيه). كنكور حدود ساعت 12:30 تموم شد و بابام دنبالم اومد. بهش گفتم كه با بچه ها تو مدرسه قرار دارم و اون هم من  و محمود رو به مدرسه رسوند و رفت.

هنوز هيچ كس نيومده بود و كوچه خلوت خلوت بود.. ما هم كليد واحدها رو نداشتيم و ناچار توي راه پله نشستيم. باد شديدي مي اومد و برگ ها و آشغال ها رو اين ور و اون ور مي كرد. (فقط يه صداي جغد كم داشتيم تا يه فيلم ترسناك از توش در بياد) حدود يك ساعت گذشت و هيچ كدوم از بچه ها پيداشون نشد.

محمود پيشنهاد داد كه به سايت بريم و من هم قبول كردم. اما اين بار به جاي اين كه از روي ديوار مشترك ساختمون ها بريم، از پنجره مدرسه كه رو به سازمان انرژي اتمي بود، وارد مدرسه شديم. متاسفانه دوباره پنجره سايت قفل بود وچوب هم پشتش. محمود مي خواست پنجره رو از چارچوب دربياره كه من قبول نكردم. با هم اومديم پايين و رفتيم دستشويي (ضمن عرض گلاب به روتون، ولي باقي خاطره، وابستگي حياتي به اين قسمت خاطره داشت) بعدش هم از مدرسه خارج شديم. ولي هنوز هيچ كس نيومده بود.

به محمود گفتم بريم يه ساندويچ بخوريم و با هم راه افتاديم. از سر كوچه كه خارج مي شديم، طبق معمول يه خسته نباشيد به نگهبان برج داديم و اون هم جواب داد. چند قدم كه جلوتر رفتيم، ديديم هنوز داره يه چيز مي گه. من هم بدون اين كه برگردم، يه دستي براش تكون دادم و گفتم: "قربانت!". ولي انگار طرف هنوز داشت حرف مي زد. برگشتم بينم چي مي گه كه ديدم بععععله!!! طرف اسلحه اش رو به سمت ما نشونه گرفته و مي گه: "من رو مسخره مي كنين؟ چرا هر چي ايست مي دين، واي نميستين؟"

-  خوب! حالا وايستاديم. بفرمايين.

= به من دستور دادند اجازه خروج به شماها ندم.

-  واسه چي؟ مگه چي شده؟

= من نمي دونم. نفر قبلي كه اينجا پاس مي داد، گزارش داده كه دو نفر از پنجره وارد ساختمون مدرسه شدند. از مركز هم به من دستور دادند كه اجازه خروج بهشون ندم.

هر چي گفتيم ما دانش آموز همين مدرسه هستيم، فايده نكرد. اسلحه رو به سمتون گرفته بود و بي سيم زد به مركز. از اونجا هم گفتند نگهشون دار تا ما بيايم.

چند دقيقه اي معطل شديم تا اين كه يكي از همون پاترول هاي گشت، از كوچه داخل انرژي اتمي اومد و دو نفر ازش پياده شدند. مساله رو توضيح داديم. ازمون كارت خواستند. من گفتم كارت ندارم، اما محمود كارتش رو نشون داد. گفتند صبر كنيد تا ما برگرديم. ما هم همونجا نشسته بوديم تا اين كه بعد از حدود 10 دقيقه پاترول از خيابون اصلي اومد و به ما گفت سوار شيم. (مدرسه ما در كوچه 24 و درب ورودي انرژي اتمي در كوچه 20 خيابون كارگر بود. و ماشين بايد مي رفت و كل مسير رو دور مي زد مي اومد. بعد ها يه در جلوي همين كوچه مدرسه ما گذاشتند. احتمالا براي اين كه اگه يه جاسوس راستونكي رو گرفته بودند، تو اين همه وقت كه ماشين گشت مي خواست اين مسير رو دور بزنه، طرف مي تونست هزار نفر رو بكشه و در بره)

خلاصه اين كه ما رو بردند به اتاق حراست و شروع كردند به بازجويي. اما من فقط تكرار مي كردم كه "اونجا مدرسه مون بوده و ما مي خواستيم به دستشويي بريم و چون در بسته بود، از پنجره رفتيم. دستشويي هم مساله قابل چشم پوشي اي نيست" مي دونستم كه بالاخره نهايتش يه تحقيق از مدرسه است و نمي تونن كاري با ما بكنن، مگر اين كه سابقه دار مي شديم. ضمن اين كه خيلي هم حرفم دروغ نمي شد.

يك ساعتي گذشت. مسؤول حراست به ما گفت كه تعهد بدهيم و برويم. بعد هم يك كاغذ سربرگ دار سازمان رو از وسط نصف كرد تا هر دوتامون تعهد بنويسيم. اين كار اون (نصف كردن كاغذ رسمي) من رو مطمئن كرد كه قضيه، فقط يك زهر چشمه و اينگونه بود كه روي من هم باز شد.  براي همين هم، وقتي به ما گفت كه بنويسين، من گفتم كه من نمي دونم چي بنويسم. شما بنويسين، من امضا مي كنم. ولي اون تاكيد كرد كه خودم بنويسم. من هم گفتم "پس شما ديكته كنيد تا ما بنويسيم". و مسؤول حراست شروع كرد:

"بنويسيد اينجانب.... اسمتون رو بنويسين. فرزند ... اسم پدرتون رو بنويسين. متعهد مي شوم كه ديگر دست به اعمال غير قانوني..."

اينجا كه رسيد، من جمله رو عوض كردم و گفتم: ما كار غيرقانوني نكرديم و ادامه جمله رو اين جوري نوشتم:

"تعهد مي كنم كه از اين به بعد براي دستشويي رفتن از پنجره مدرسه وارد نشوم."

با ديدن اين جمله من، مسؤول حراست از عصبانيت سرخ شده بود. برگه ها رو گرفت و گفت: "حالا مي تونين برين!"

من هم كه انگار تازه پرروبازيم گل كرده بود گفتم: "نخير. ما داشتيم براي نهار بيرون مي رفتيم كه شما ما رو گرفتين. الان هم ديگه هيچ جا نمي تونيم بريم. پس بايد نهارمون رو بدين."

كارد مي زديد، خون مسؤول حراست درنمي اومد. با تمسخر بهم گفت: "حتما. الان زنگ مي زنم از سلف براتون غذا بيارن."

من هم خيلي جدي جواب دادم: "غذاي سلف انرژي اتمي قابل خوردن نيست و من نمي خورم. بايد بريد از بيرون برام غذا بگيرين."

ديگه واقعا احساس كردم كه طرف مي خواد بزنه تو گوشم. ولي مسؤول حراست به راننده گفت كه اين ها رو ببر و بيرون سزمان پياده شون كن. باز من كرمم گرفت: "نخير! ما رو جلوي مدرسه سوار كردين، بايد برگردونين همونجا" و مسؤول حراست ديگه هيچ چيز نگفت.

راننده ما رو سوار كرد و بيرون در سازمان پياده كرد. من ديگه حرفي نزدم. حالا كه آزاد شده بوديم، ديگه ريسك بلبل زبوني نمي ارزيد. لذا بقيه مسير رو پياده تا مدرسه رفتيم. ساعت از 4 گذشته بود كه به مدرسه رسيديم. بچه ها كه از دور ما رو ديدند، از پنجره ها برامون دست تكون مي دادند  و آزادي مون رو تبريك مي گفتند. (بعدا فهميديم كه از نگهبان اونجا شنيده بودند كه ما بازداشت شديم.) ما هم خيلي سربلند به ساختمون برگشتيم و بعد با بقيه بچه ها براي نهار به ساندويچي رفتيم.

 

ته مجاله: امروز براي انجام يه كاري، به يه جايي رفته بودم و با يه نفر تو اونجا آشنا شدم. هنگام برگشتن به خونه، تو مترو با هم هم مسير شديم. شروع كرد به ايراد گيري از من و چقدر خوشم اومد از اين كارش. نمي دونم چرا. شايد چون مي دونستم كه هيچ دشمني اي با من نداره و حرفاش كاملا بدون غرض و پيشداوريه. اصلا هم تو حرف زدنش تعارف الكي نمي كرد و رك و پوست كنده مي گفت كه فلان كارت، فلان اشكال رو داشت. هرچند تو برخي موارد حرفش درست نبود، ولي اصلا احساس ناراحتي نمي كردم. از حرف زدنش يه جورايي احساس مي كردم داره تجربه هاش رو در اختيارم مي ذاره و براي همين هم خيلي از اين نقدش لذت مي بردم. به خصوص كه ما فقط چند ساعت با هم هم صحبت شده بوديم و توي همين چند ساعت،‌ تصوير نسبتا دقيقي از من تو ذهنش ساخته بود.

در ضمن خدمت دوستاني كه مي خواستند لوگوي وبلاگ من رو توي وبلاگشون بذارن، عرض كنم كه ايراد كد رو برطرف كردم و الان با استفاده از كد نوشته شده، مي تونن اين كار رو بكنند. همين جا هم ازشون تشكر مي كنم.

و درنهايت اين كه: فردا ميلاد حضرت زينب (س) هست و احتمالا عقد يكي از دوستام. هر دوتاش رو تبريك مي گم.

چهارشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:۳:٤٧ ‎ب.ظ