اولين بيعت کننده - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

از امام صادق(ع) در مورد «غير المغضوب عليهم» روايت شده كه فرمودند: مراد اولي و دومي و سومي و ناصبيان هستند. (تفسير عياشي)

امام باقر(ع) درباره آيه شريفه «يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر» فرمودند: مراد ازاليسر (آسايش) اميرالمؤمنين و العسر (سختي) اولي و دومي است. (تفسير برهان)

امام باقر(ع) در باره آيه شريفه «و ينهي عن الفحشاء و المنكر و البغي» فرمودند: مراد از فحشاء، اولي و منكر دومي و بغي سومي است. (تفسير عياشي)

 

اولين بيعت كننده

سلمان فارسي مي گويد: كار مردم را به علي در حالي كه پيامبر را غسل مي داد خبر دادم و گفتم: ابوبكر هم اكنون بر فراز منبر پيامبر قرار گرفته و راضي نمي شود كه مردم با يك دست با او بيعت كنند، بلكه بايد با هر دو دست راست و چپ با او بيعت كنند.

علي فرمود: اي سلمان آيا ميداني كه اولين كسي كه با او بر منبر پيامبر بيعت كرد كه بود؟

گفتم: نه. ولي او را د رسقيفه بني ساعده ديدم، هنگامي كه انصار محكوم شدند و اولين كساني كه با او بيعت كردند، مغيره بن شعبه و سپس بشير بن سعيد و بعد ابو عبيده جراح وبعد عمر بن خطاب و سپس سالم مولي ابوحذيفه و معاذ بن جبل بودند.

فرمود: درباره ايشان از تو سؤال نكردم. آيا دانستي هنگامي كه از منبر بالا رفت، اولين كسي كه با او بيعت كرد كه بود؟

گفتم: نه. ولي پيرمرد سالخورده اي ديم كه بر عصايش تكيه كرده بود و بين دو چشمانش جاي سجده اي بود كه پينه آن بسيار بريده شده بود. او اولين نفري بود كه از منبر بالا رفت و تعظيمي كرد و در حالي كه مي گريست گفت: «سپاس خدايي كه مرا نميراند تا تو را در اين مكان ديدم. دستت را براي بيعت باز كن» ابوبكر هم دستش را دراز كرد و با او بيعت كرد. سپس گفت: «روزي است مثل روز آدم»

علي فرمود اي سلمان مي داني او كه بود؟

گفتم: نه. ولي گفتارش مرا ناراحت كرد. گويي مرگ پيامبر را با شماتت و مسخره ياد مي كرد.

فرمود: او ابليس بود. خدا او را لعنت كند. پيامبر خبر داد مرا كه ابليس و رؤساي اصحابش هنگام منصوب كردن من توسط آن حضرت به امر خداوند در روز غدير خم حاضر بودند. آن حضرت به مردم خبر داد كه من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم و به ايشان دستور داد كه حاضران به غايبان برسانند.

در آن روز شياطين و مريدان از اصحاب ابليس رو به او كردند و گفتند: اين امت مورد رحمت قرار گرفته و حفظ شده اند و ديگر تو را و ما را بر اينان راهي نيست. چراكه پناه و امام بعد از پيامبرشان بر ايشان شناسانده شد. ابليس غمگين و محزون رفت.

بعد از آن پيامبر به من خبر داد و فرمود: مردم در سقيفه بني ساعده با ابوبكر بيعت ميكنند بعد از آنكه با حق ما و دليل ما استدلال كنند. سپس به مسجد ميآيند و اولين كسي كه بر منبر من با او بيعت خواهد كرد، ابليس است كه به صورت پيرمرد سالخورده پيشاني پينه بسته چنين و چنان خواهد گفت.

سپس خارج ميشود و اصحاب و شياطين و ابليس هايش را جمع ميكند. آنان به سجده مي افتند و ميگويند: «اي آقاي ما! اي بزرگ ما! تو بودي كه آدم را از بهشت بيرون كردي.»

ابليس ميگويد: «كدام امت پس از پيامبرشان گمراه نشدند؟ هرگز! گمان كردهايد كه من بر اينان سلطه و راهي ندارم؟ كار مرا چگونه ديديد هنگامي كه آنچه خداوند و پيامبرش درباره اطاعت او دستور داده بودند، ترك كردند.»

و اين همان قول خداوند تعالي است كه : ابليس گمان خود را به آنان درست نشان داد و آنان، به جز گروهي از مؤمنين، او را متابعت كردند. (سوره سبا – 20)

(كتاب سليم اولين و قديمي ترين كتاب معتبر شيعه)

 

بد نيست اينجا يك داستان ديگر را هم نقل كنم:

 

آنجا كه ابليس كم ميآورد!

اميرالمومنين مي فرمايد: روزي به سمت بيرون كوفه خارج شدم و قنبر پيشاپيش من درحركت بود. د راين هنگام ابليس رو به ما ميآمد. من به او گفتم: تو پيرمرد بدي هستي.

گفت: يا اميرالمومنين چرا چنين مي گويي؟ به خدا قسم برايت حديثي نقل كنم كه خودم بدون واسطه ا ز خداي عز وجل شنيده ام:

آن هنگام كه به خاطر گناهم به آسمان چهارم فرود آمدم، چنين ندا كردم: اي خداي من و اي سيد من! گمان نمي كنم مخلوقي شقي تر از من خلق كرده باشي.

خداوند به من چنين وحي كرد: بلي. از تو شقي تر خلق كرده ام. نزد مالك، خزانه دار جهنم برو تا به تو نشان دهد.

نزد مالك رفتم و گفتم: خداوند به تو سلام مي رساند و مي فرمايد شقي تر از من را نشانم بده.

مالك مرا به جهنم برد و در طبقه بالا را برداشت. آتش سياهي بيرون امد كه گمان كرد مرا و مالك را درخود فرو برد. مالك به اتش گفت: آرام باش. و آرام گرفت.

سپس مرا به طبقه دوم برد. آتشي بيرون آمد كه از اولي سياهتر و گرمتربود. به آن گفت: خاموش باش. و خاموش شد. تا آنكه مرا به طبقه هفتم برد و هر آتشي كه از طبقه اي خارج مي شد، شديد تر از طبقه قبل بود.

در طبقه هفتم آتشي بيرون امد كه گمان كردم مرا و مالك را و همه آنچه را كه خداوند عزو جل خلق كرده، درخود فرو برد. دست بر چشمانم گذاردم و گفتم:اي مالك دستور بده تا خاموش شود وگرنه من خاموش ميشوم. مالك گفت: تو تا روز معين خاموش نخواهي شد.  سپس دستور داد و آن آتش خاموش شد.

در آنجا دو مرد را ديدم كه بر  گردنشان زنجير آتشين بود و آنان را از بالا آويزان كرده بودند و بالاي سر آنان عده اي آنها را با تازيانه هاي آتش مي زدند.

پرسيدم: اي مالك اينان كيانند؟

گفت: آيا آنچه بر ساق عرش بود، نخوانده اي؟

- و من قبلا يعني دو هزار سال قبل از آنكه خداوند دنيا را خلق كند خوانده بودم: -  لا اله الا الله، محمد رسول الله، ايدته و نصرته بعلي.

مالك گفت: اين دو نفر، دشمن آنان و ظالمين بر ايشان هستند.

(بحار به نقل از كتاب اختصاص شيخ مفيد)

یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:۱:٤۸ ‎ق.ظ