سخنان آخر - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

فرا رسيدن ايام شهادت حضرت زهرا(س) رو به همه تون تسليت ميگم و مطالب امروز رو براتون مينويسم.

امروز ميخواهم درباره آخرين سخنان اصحاب صحيفه بنويسم. اصحاب صحيفه همونايي اند كه تو متن هاي براتون نوشته بودم و عهدنامه اي رو براي غصب خلافت امضا كرده بودند.

 

سخنان آخر:

ابان از سليم و او از عبدالرحمن بن غنم ازدي ثمالي (پدر زن معاذ كه از پنج امضا كننده اصلي بود) نقل مي كند كه:

معاذ به مرض طاعون از دنيا رفت. روزي كه مرد نزد او حاضر بودم. وقتي در حال احتضار افتاد، در خانه جز من و او كسي نبود. و اين در زمان حكومت عمر بن خطاب (سال 18 هجري) بود. از معاذ شنيدم كه مي گفت: واي بر من! واي بر من! واي بر من!

با خود گفتم گرفتاران به مرض طاعون هذيان ميگويند. لذا به او گفتم: خدا تو را رحمت كند. هذيان ميگويي؟

گفت: نه.

گفتم: پس چرا صداي واي بر من بلند كردهاي؟

گفت: به خاطر قبول ولايت دشمن خدا عليه ولي خدا.

گفتم: چه كسي؟

گفت: قبول ولايت دشمن خدا، عتيق (ابوبكر) و عمر بر ضد خليفه و وصي پيامبر، علي بن ابي طالب

گفتم: هذيان مي گويي؟

گفت: اي ابن غنم! به خدا قسم هذيان نميگويم. اين پيامبر و علي هستند كه ميگويند: اي مغاذ بن جبل! بشارت باد به آتش، تو و اصحابت را كه گفتيد: «اگر پيامبر از دنيا رفت يا كشته شد، خلافت را از علي منع ميكنيم كه هرگز به آن نرسد.» تو و عتيق و عمر و ابو عبيده و سالم.

گفتم: اي معاذ! اين چه زماني بود؟

گفت: در حجه الوداع كه گفتيم بر ضد علي يكديگر را كمك ميكنيم كه تا ما زنده ايم به خلافت دست نيابد. وقتي پيامبر از دنيا رفت به آنها گفتم: «من از جهت قوم خود انصار شما را كفايت ميكنم و شما هم از جهت قريش مرا كفايت كنيد» سپس در زمان پيامبر، بشير بن سعيد و اسيد بن خضير را به آنچه معاهده كرده بوديم دعوت كردم و آن دو بر سر اين با من بيعت كردند.

گفتم: اي معاذ! گويا هذيان ميگويي؟

گفت: صورتم را بر زمين بگذار.

و همچنان صداي واي و ويل بلند كرده بود كه از دنيا رفت.

 

بقيه چه گفتند؟

جالب است بدانيد كه در مورد چهار نفر ديگر امضا كننده آن عهدنامه (ابوبكر، عمر، سالم و ابوعبيده) عين همين داستان (تقريبا بدون كم و كاست) نقل شده است و كساني كه در لحظات آخر بر بالين آنها بوده اند، عين همين سخنان را از آنها شنيده اند.

به طوري كه محمد بن ابوبكر در مورد پدرش و عبدالله بن عمر هم در مورد پدر خود اين جريان را تمام و كمال تعريف كرده اند.

محمد بن ابي بكر مي گويد: آنچه از پدرم شنيدم و آنچه عبدالله بن عمر از پدرش شنيده بود را براي اميرالمؤمنين(ع) نقل كردم.

اميرالمؤمنين(ع) فرمود: اين مطلب را از قول پدر تو و پدر او و از ابوعبيده و سالم و معاذ، كسي به من خبر داده است كه از تو و از پسر عمر راستگوتر است.

گفتم: يا اميرالمؤمنين او كيست؟

فرمود: بعضي از افرادي كه برايم نقل كرده اند.

محمد بن ابي بكر ميگويد: فهميدم چه كسي را ميگويد. لذا گفتم: يا اميرالمؤمنين! درست فرمودي. من گمان كردم انساني براي تو نقل كرده است. در حالي كه وقتي پدرم اين سخنان را ميگفت، كسي جز من حاضر نبود.

(به نقل از كتاب سليم، اولين و قديمي ترين سند معتبر شيعه)

البته محمد بن ابي بكر، جزئيات ديگري از ديگر سخنان پدرش هم نقل ميكند كه ان شاء الله در آينده برايتان خواهم نوشت.

 

سه‌شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:٤:۳۸ ‎ق.ظ