زنگ انشاء - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

خيلي وقته چيزي ننوشتم. واسه همين ديگه دست و دلم به نوشتن نمي ره. حتي بيشتر مطالب ايام فاطميه رو هم پارسال نوشته بودم. در حقيقت شروع رسمي وبلاگ من، همون ايام فاطميه پارسال بود. ولي بعدا تو ماه رمضون مجبور شدم مطالب قبلي رو حذف كنم. حالا دوباره زمانش رسيده بود كه اون مطالب تو وبلاگ قرار بگيرند.

اين روزا شديد مشغول انجام يك پروژه فرهنگي هستم كه ديگه فرصتي براي نوشتن برام باقي نمي ذاره. من هم كه اگه تو دنيا چند تا چيز باشه كه ازش بدم بياد، يكيش همين نوشتنه. اساسا از بچگي با اين يه قلم جنس شديدا مشكل داشتم. كلاس اول و دوم ابتدايي كه بودم،‌ از جمله سازي مي ترسيدم و بعدش هم تا ديپلم هميشه سعي مي كردم هرجوري شده از زير دست انشا فرار كنم.

يادش به خير. چه گريه هايي كه سر اين درس نكردم. با اين كه نمره هاي انشام هم بد نبود، ولي هميشه باهاش مشكل داشتم. مثلا تو دبيرستان كه تو رشته رياضي – فيزيك درس مي خوندم، تو انشاي معروف "مي خواهيد چه كاره شويد"، نوشته بودم: "دكتر". چون نمي تونستم در مورد رشته مهندسي چيزي بنويسم. اون هم "مهندسي شيمي"

البته من هيچ وقت فكر نمي كردم كه وارد همچين رشته اي بشم. چون با درس هاي حفظي كلا مشكل داشتم. شيمي هم كه آخر حفظ كردنه. شايد جالب باشه بدونين كه من كلاس اول ابتدايي كه بودم، يه بار به خاطر اين كه فكر مي كردم علوم بلد نيستم، سر كلاس نرفتم. آخه علوم اول ابتدايي رو بايد از روي شكل تشريح مي كرديم و اين يعني تلفيقي از يه درس حفظي با درس انشا كه من هم از هر دوشون متنفر بودم. اين بود كه حركت هاي آزادي خواهانه من از همون كلاس اول ابتدايي آغاز شد و من يك كلاس رو تحريم كردم.

 

نمي دونم چرا مردم چپ چپ نگاهم مي كنند؟؟ مگه چيز نوشتن تو مترو اشكالي داره؟ تو اين دو ماه كه تو اين مسير رفت و آمد مي كنم، اين اولين باريه كه تو اين قسمت مسير، قطار خلوته و جاي نشستن گيرم مي اد. چه كاري هم بهتر از وبلاگ نويسي؟ فقط حيف كه كل اين قسمت مسير، يك ايستگاهه و الان بايد پياده شم برم خط 1. اميدوارم اونجا هم صندلي گيرم بياد، وگرنه بايد ايستاده بنويسم.

 

داشتم از حركت هاي آزادي طلبانه ام مي گفتم. و اين كه هيچ وقت فكر نمي كردم مهندس شيمي بشم (البته هنوز هم نشدم ها).

روزها از پي هم مي گذشت و من بزرگ شدم و قدم در دبيرستان نهادم. (اين هم يه مدل نوشتنه). مثل هميشه يه ادم آزادي خواه (بخوانيد تنبل) بودم و اصلا حال و حوصله درس خوندن نداشتم. واسه همين دو دوره المپيادم هم الكي گذشت و زمان كنكور رسيد. بر خلاف بقيه شاگرد اول ها، اصلا حال و حوصله بحث رتبه يه رقمي و دو رقمي و از اين جور قرتي بازي ها رو نداشتم. يعني اصلا هيچ وقت به اين چيزها فكر هم نمي كردم. حتي نمره هاي من رو معمولا بچه هاي ديگه حفظ بودند نه خودم. ولي انگار خدا تو لطف كردن، ول كن من نبود و رتبه مون شد 64 و زمان انتخاب تاريخي عمرم (البته تا اون لحظه)

 

قطار اومد. بقيه رو بعدا مي نويسم...

...اوووووه!!!!!! چه خبره. اگه 50 نفر از هر واگن پياده شه، تازه وضعيت واگن ها به حالت اشباع مي رسه.

خوشبختانه اين اتفاق مي افته و حالا جا براي ايستادن من هست. و من ايستاده به نوشتن ادامه مي دم. البته اگه اين گاز و ترمز هاي ناگهاني آقاي راننده بذاره.

 

انتخاب مهمي بود. مد روز براي رتبه هاي بالا، برق شريف بود. (الان هم فكر كنم باشه). ولي من كه آدم آزادي خواهي بودم، حال و حوصله اين تيپ مراكز آموزشي رو نداشتم. قبلا هم واسه همين اصلا حال و حوصله سمپاد و اينجور جاها رو نداشتم. اين بود كه شريف از ليست من حذف شد. (البته دانشگاهش) بايد يه دانشگاه پيدا مي كردم كه بشه توش هر كاري كرد و چه چيزي بهتر از پلي تكنيك كه اون سال ها سردمدار جنبش دانشجويي (در هر زمينه اي) بود.

از طرفي هميشه دلم واسه كشوري با اين همه نفت مي سوخت كه چرا بايد اينقدر فقير باشه. پس بايد مي رفتم مهندسي شيمي. اون روزا فكر مي كردم مهندسي شيمي خيلي به چيزي كه مي خواستم ربط داره. واسه همين اولين رشته ام رو زدم "مهندسي شيمي دانشگاه صنعتي امير كبير" و بعد هم براي ابراز تنفر از برق شريف و دانشگاه شريف، اون رو رشته دوم زدم (و البته قبول هم شدم).

خلاصه اين كه وارد اميركبير شديم و الان هم حدود 6 سال از اون روز مي گذره و همه كاري تو اين دانشگاه كرديم. كارهايي كه درس خوندن فقط يه قسمت كوچيكش بود. (اينا توصيه نيست ها! شرح حاله)

خيلي زمان زيادي از ورود من به اين رشته نگذشته بود كه فهميدم اين رشته چيزي كه من فكر مي كردم نيست. لااقل 100% اون نيست. ولي جالب اين بود كه علاقه ام به اين رشته، پس از شناختنش، چند برابر شد. به خصوص كه ديدم اين رشته خيلي هم به شيمي حفظ كردني ربط نداره. ولي كم كم فهميدم كه نياز مملكت ما تو مديريت، خيلي بيشتر از مهندسي شيميه. اين بود كه تصميم گرفتم فوقم رو تو رشته مديريت ادامه بدم. البته مطمئنم كه اگه باز هم به زمان كنكور بر مي گشتم، حتما همين رشته و همين دانشگاه رو براي دوره كارشناسي انتخاب مي كردم. ولي كارشناسي ارشد فرق داره. (چه خوب! يه موضوع پيدا كردم: "انتخاب رشته". كنكوري هاي محترم! هر وقت زمانش رسيد، بهم بگين تا در موردش بنويسم.)

يكي دو هفته ديگه نتايج كنكور مي اد. بعيد مي دونم تو رشته مديريت قبول شده باشم، احتمالا تو همين مهندسي شيمي قبول شم. ولي شما دعا كنين. تا ببينيم اين بار لطف خدا چقدر شامل حالمون مي شه.

 

هورااااا...... يه جاي تكيه دادن پيدا شد. فقط حيف كه نوشته هام تموم شده. پس يكي دو تا نكته رو به عنوان ته مجاله اضافه مي كنم تا اين محل تكيه دادن به اين خوبي، اسراف نشه. 

 

ته مجاله: يه بنده خدايي، 5 ماه پيش بهم قول داده بود كه داستان زندگيش رو (كه خيلي هم جالبه) برام بنويسه تا بذارم تو وبلاگ. ولي بعد 5 ماه ديدم كه داستان رو روي كاغذ نوشته و اسكن كرده و برام فرستاده. خودش هم مي گه الان ديگه وقت تايپ كردنش رو نداره. آخه چي بگم من؟

اصلا رو حرف يه سري نمي شه حساب كرد. از اون موقع كه وبلاگم پا گرفته، شونصد نفر گفتند كه حاضرند مطالب متنوع بهم بدن، ولي از هيچ كودوم اثري نشد كه نشد. خوب خوبه شون اين بود كه پاي حرفش موند، ولي اون هم متنش تايپ شده نيست.

 

اين يه ايستگاه باقيمونده رو هم صندلي گيرم اومد. ديگه چيزي يادم نمي اد. ولي حيف اين صندليه كه من روش بشينم و چيزي ننويسم. اگه كسي موضوعي به ذهنش رسيد كه بشه نوشت، بهم بگه. يا اين كه خودش بنويسه برام بفرسته.

 

آهان. يادم اومد. يه نفر به يه نكته جالبي اشاره كرد و گفت تو وبلاگم بنويسم. فيلم هاي محاكمه صدام رو ديدين؟ ديديد چقدر قيافه اش رو شبيه ايرانيها درست كردند؟ ريش بلند، پيراهن و شلوار معمولي و بدون كراوات و... اون هم صدامي كه با ريش تيغ زده و سبيل و لباس نظاميش معروف بود. واقعا كه اين امريكايي ها تو كارهاي تبليغاتي مخند.

موضوع بگين، بنويسم. فعلا با نوشتن اين مطلب 2، 3 تا موضوع به ذهن خودم رسيد. ايميل هايي رو هم كه جواب ندادم، از نويسنده هاشون عذر مي خوام. وقت نمي كنم.

 

خوب! رسيديم ديگه. امري ندارين؟ من بايد از مترو پياده شم. تا مطلب بعدي؛ خدانگهدار

 

اين بود انشاي من

یکشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:٦:٤٥ ‎ق.ظ