پسر ژنده پوش - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

وقتي مترو را از دور ديدم، با توجه به تجربه ديروزم، مطمئن بودم كه به ان مي رسم. براي همي شروع كردم به دويدن و در همان حال دويدن، بليط را به متصدي مربوطه دادم. صداي گوش خراش ترمز مترو بلند شد. پله ها را سه تا يكي بالا رفتم و بالاخره وارد مترو شدم. مترو تقريبا خالي بود و من هم طبق معمول، روي يكي از صندلي هاي رديف انتهايي نشستم.

گرماي هوا و دويدن مسافت نه چندان كوتاه، باعث شده بود به شدت احساس گرما كنم. اين بود كه شروع كردم به باد زدن خودم با دست. حركات پسربچه چاقي كه روبرويم نشسته بود، توجهم را جلب كرد. او هم با دست خودش را باد مي زد. از نوع نگاه كردنش به من، مشخص بود كه اداي من را در مي آورد. لبخند گرمي تحويلش دادم و به باد زدن خودم ادامه دادم.

او هم جوابم را با لبخندي جواب داد و يك آب نبات كاكائويي از جيبش درآورد و به من تعارف كرد. با اشاره دست و دهان گفتم كه نمي خواهم، ولي او هم با اشاره دست و دهان بيشتر تعارف كرد. شكلات را گرفتم و تشكر كردم. بعد هم كاغذش را كندم و طبق معمول در جيبم گذاشتم تا سطل زباله مناسبي برايش پيدا كنم. شكلات را هم به دهانم انداختم.

در جواب تشكرم، سرش را برايم تكان داد. به نظرم رسيد كه توان سخن گفتن ندارد و اين موضوع، توجه من را بيشتر به پسرك جلب كرد. محبت هاي چنينكدكي برايم جالب بود. پسري 12 ساله با لباس هايي كهنه و كفش هايي پاره و گل آلود كه ظاهرا از سر كار ساختماني برمي گشتند. آستين پيراهن سبز رنگي به مچش نمي رسيد.

انگار كولر هاي مترو خاموش بود. چون تمام بدنم عرق كرده بود. باز هم شروع به باد زدن خودم كردم. پسر بچه هم شكلات دوم را تعارف كرد. اصرار من در نگرفتن شكلات، كارگر نبود. ول كن نبود. طوري تعارف مي كرد كه انگار خوردن شكلات باعث خنك شدن انسان مي شود. ناچار شكلات را گرفتم و اين بار خود شكلات را در جيبم گذاشتم و مبهوت محبت هاي پسر شدم.

با سوار شدن مسافرهاي جديد، صندلي ها پر شد. بلندگوي قطار اعلام كرد: "ايستگاه بعد؛ شوش" و پسرك هم تكرار كرد: "ايستگاه بعد؛ سوس" و بلند شد و گفت: "آقا! سما بفرمايين بسينين." تازه متوجه مرد ميانسالي شدم كه كنار پسرك ايستاده بود. چنان غرق نوشتن اين مطلب بودم كه اصلا متوجه آن مرد نشدم.

مرد از نشستن امتناع كرد. اصرار پسرك هم فايده اي نداشت. ولي او راه حل را پيدا كرده بود. به من تعارف كرد: "آقا! بيا بسين." گفتم: "من كه نشستم". گفت: "نه؛ اينجا بسين." و من را بلند كرد و در جاي خودش نشاند. مرد هم در جاي من نشست. همين موقع بود كه چشمم به جوان خوش تيپي افتاد كه با دو دختر مشغول صحبت و خنده بودند. نگاهم را به پسر برگرداندم. ولي او درايستگاه "سوس" پياده شد.

من هم به نوشتنم ادامه دادم و جوان و دو دختر هم به صحبت هايشان. چون مطلب را براي وبلاگ مي نوشتم و بعضي خوانندگان من دوست دارند كه من بعضي حقايق را نبينم، مطمئن شدم كه آنها خواهر و برادر هستند. فكر نم اين موضوع را همه افرادي كه در مترو بودند متوجه شده بودند. البته ظاهرا امشب برادر به جاي منزل، جاي ديگري مي رفت، چون از دو خواهرش پرسيد "شما كودوم ايستگاه پياده مي شين؟" و بعد هم خوشحال شد كه مسير امشبش هم با خواهرانش يكسان است. (البته چون پسره سوال كرد شما كجا پياده مي شين، پس قاعدتا دخترا امشب خونه نمي رفتن)

در امتداد نگاهم مرد مسني را ديدم كه سوار مترو شد و لنگان لنگان تا ميله انتهايي مترو آمد. ياد پسر بچه افتادم و كارهايش. بلند شدم و ايستاده به نوشتن مطلب ادامه دادم...

***

ته مجاله: اين سوسك ها عقلشون به هيچ چي نمي كشه! الآن اخبار اعلام كرد كه مي تونند 1 ماه بدون غذا و 1 هفته بدون سر 45 دقيقه بدون هوا زندگي كنن. در ضمن اگه قلبشون 1 ساعت كار نكنه هم زنده مي مونن و تنها موجودات مقاوم در برابر تشعشعات هسته اي هستن. بيخود نيست تنها موجودات باقيمونده از دوران دايناسورها، همين سوسك هاي فسقلي هستن. احتمالا اون موقع هم دو زاريشون نيفتاده كه بايد منقرض شن.

امروز بالاخره پل عابر پياده روي اين خيابون دم خونه ما نصب شد. از بچگي از رد شدن از اين خيابون وحشت داشتم. برام يه رژيم لاغري محسوب مي شد، چون هر بار كه ازش رد مي شدم، چند كيلو وزن، به انحاء مختلف كم مي كردم. به خصوص اين خاطره رو هيچ وقت يادم نمي ره. يه بار ديدم چراغ قرمزه. كلي ذوق كردم و گفتم تا برسم به خط عابر پياده چراغ سبز مي شه. خيابون يه طرفه بود، براي همين، همون طور كه نگاهم به سمت چهار راه بود، شروع كردم به دويدن از عرض خيابون. هنوز يه متر از لبه خيابون فاصله نگرفته بودم كه صداي فيسسسسس ترمز يه اتوبوس رو از نيم متري خودم شنيدم. سرجام ميخكوب شدم و اتوبوس هم در چند سانتيمتري من همين كار رو كرد. اي وااااااااااااااي. خط ويژه اتوبوس رو يادم رفته بود.

پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:٤:۳٤ ‎ق.ظ