محکوم می کنيم - مجال

وبلاگ مجال؛ محمد تقي خرسندي

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم كن لوليك
الحجة بن الحسن
صلواتك عليه و علي آبائه
في هذه الساعة
و في كل ساعة
وليا و حافظا
و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا
حتي تسكنه ارضك طوعا
و تمتعه فيها طويلا
برحمتك يا ارحم الراحمين



لوگوي وبلاگ من: وبلاگ محمد تقي خرسندي



آمار بازديد

محمد  تقي خرسندي

آرشيومطالب وبلاگ


بسم رب المهدي المنتظر

ديروز تشريف برده بوديم تا آمريكا و جناياتش را محكوم كنيم. خيلي هاي ديگر هم مثل ما براي همين امر تشريف آورده بودند. و الحق كه چه محكم محكومش كرديم. بيچاره كل بساطش را جمع كرد و رفت. اصلا انگار اين آمريكا منتظر بود ببيند ما محكومش مي كنيم يا نه؛ تا بفهمد بماند يا برود.

يك زماني يك غلطي كرديم (يا بهتر بگوييم، بعضي ها يك غلطي كردند) و هنوز هم مثل قاشق در عسل گير كرده ايم (خر در گل سابق) و خودمان هم نمي دانيم چه بكنيم. معلوم نيست آقايان محترم اين طرح "گفتگوي تمدن ها" را از كجايشان درآوردند كه مطرحش كردند. حالا هم خودمان مانده ايم و گفتمان هايي كه با ما مي شود. چنان گفتمانمان كرده اند كه آن سرش ناپيدا. (كسي حق نداره ياد اون جك انواع گفتمان بيفته ها)

در برابر يك عده آدم عملگرا، گفتمان هم خوب بازي ايست، آن هم از روي ضعف. گفتمان ما را با كوفتمان خودشان عوض كردند و ما هم مثل ... خفه شديم و التماسشان كرديم كه جان مادر محترمه تان كمي هم گفتمان به خرج دهيد. مگر شما تمدن نيستين؟ بابا! پس چه شد اين گفتگوي تمدن هايتان؟ مگر شهيد "لينكلن" را يادتان رفته؟ شما هم شهيد داديد و ما هم شهيد، پس هر دويمان از يك كاسه ايم.

آنها هم با جان و دل پذيراي اين طرح شدند. حتي سالي را هم با همان نام، نامگذاري كردند تا حسن نيتشان را نشان دهند (يا حداقل اجازه نامگذاريش را دادند). ولي ما لياقتش را نداشتيم. چرا كه در همان سال با هواپيما به برج هايشان كوبيديم. قطعا هم كار ما بوده. باور نمي كنيد، از خودشان بپرسيد. يا نه؛ از خودمان بپرسيد. آن وقت است كه مي بينيد خودمان هم مي گوييم كار خودمان بوده. اين كه چطور توانستيم در آن شهر و با آن ديوار امنيتي چنين كاري بكينم هم كاملا مشخص است؛ آن ها براي نشان دادن حسن نيت، كل اقدامات امنيتي را د رآن روز كنار گذاشته بودند، و ما هم سوء استفاده كرديم. كاش لااقل اينقدر عرضه داشتيم كه مي گفتيم اگر ما اين كار را كرده ايم، نشان مي دهد كه از ديوار امنيتي آن ها گذشته ايم. ولي انقدر هم خودمان را باور نكرديم. نشستيم ببينيم حضرات چه مي فرمايند تا ما باور بفرماييم.

بعد از انجام چنين غلط اضافي اي بود كه لياقت گفتگوي با زبان را از دست داديم و بيچاره ها را مجبور كرديم كه با زور اسلحه و موشك كمي حرف توي كله مان بكنند. آن بندگان خدا هم كه از تكليفشان كم نمي گذارند. هرچه حرف بود در كله مان كردند. خيلي هم محكم. ما هم مصالح ملي مان اجازه نداد حرف اضافي بزنيم. آخر چه چيز مهم تر از مصالح ملي؟

اين بود كه به آنها و نوچه هايشان خير مقدم گفتيم، چه خير مقدم گفتني. آمدند در كشور خودمان هرچه خواستند با ما كردند. صدايش هم كم كم در مي آيد. براي نشان دادن حسن نيت هم، نمايندگان محترممان تمام اسرار كشور را بي چون و چرا در اختيارشان گذاشتند كه نكند جايي از گفتمانمان ناقص بماند. بي تعارف هم فرمودند كه اگر عهدنامه آنان را امضا نكنيد، برايتان سه فوريتي به مجلس مي بريم تا بفهميد دنيا دست كيست؟

تازه آن موقع بود كه دو زاري محترممان فروكش كرد كه از كجا مي خوريم. آن هم چه خوردني!! مثل كودكان حرف گوش كن چشمي گفتيم و امضا كرديم و خفه شديم تا ببينيم ديگر چه مي خواهند. هي آمدند و هي رفتند. هي آمدند و هي رفتند. هي آمدند و هي رفتند و هي هر كاري خواستند كردند. آن وقت بود كه ما مانديم و حوضمان.

فقط مي توانستيم ياد خاطرات گذشته بيفتيم. زماني كه حداقل جرات حرف زدن داشتيم، بدون آن كه التماس گفتمان كنيم. زماني كه عرضه داشتيم سرمان را بلند كنيم. اوايل كار همين رئيس جمهور محترم بود كه بازي قهر را بر سرمان در آوردند. يادمان هست كه همه شان از كشورمان رفتند تا ما را تنبيه كنند. از ما خواستند كه اظهار "غلط كردم" كنيم، آن هم با صداي بلند تا شايد دريچه هاي عفوشان را به رويمان بگشايند.  حتي آن موقع هم انقدر بدبخت نبوديم. كاش لااقل راه حل آن روز در ذهنمان مي ماند كه چگونه دستور رسيد هيچ كدام را راه ندهيم تا عذرخواهي كنند. و آن روز بود كه ديديم كه چگونه ممكن است آن ها هم به "غلط كردم" بيفتند و دست هايشان از پاهايشان دراز تر شود.

اما امروز... مصالح ملي را گوشكوبي كرده ايم كه بر هر روده درازي از خودي هايمان بكوبيم تا مبادا بر سر ارباب بزرگ (قديما بهش مي گفتيم شيطان بزرگ) فريادي بكشند و حرفي بر خلاف حرف ارباب بزنند. با كله در برف فرو رفتيم كه چيزي نبينيم، شايد كه آن ها هم ما را نبينند. و چه برايشان بهتر از يك كبك فروخفته در برف!!!

***

ديروز رفتيم تا محكومشان كنيم. خيلي هاي ديگر هم آمده بودند تا محكومشان كنند. اما ديروز يك نفر هم محكوم كرد. و چه خوب هم محكوم كرد.

نمايش عكس با ابعاد واقعيآرش براي طلا رفته بود. همه گفتند طلا مي آورد. ولي هيچ كس فكر نمي كرد او بتواند در روز اول المپيك و حتي قبل از افتتاحيه طلا بياورد. بايد نامش را در كتاب ركوردها ثبت كرد. ركورد كساني كه سعي كردند به بعضي بفهمانند كه مصلحت ملي چيست و كجاست؟

آرش هم قرعه اش خوب بود و هم قدرتش. اما ثابت كرد كه از طلا مهم تر هم هست. و آن جان انسان هاي گرفتار در چنگال ديو است. آرش هم مي توانست نداي مصلحت ملي سر دهد. اصلا چه چيز از يك طلاي المپيك براي مصلحت ملي مهمتر؟ ولي آرش مصلحت انساني را ترجيح داد.

الحق كه آرش لياقت پرچمداري ايران را دارد، حتي اگر شركت نكرده، از المپيك حذف شده باشد. گفته بود مدالش را تقديم امام رضا می کند و امروز شايد بتواند مطمئن باشد که مولايش مدالش را پذيرفته.

نمي دانم ما در كجاي كاريم؟ آيا مي توانيم مصلحت ملي را تشخيص دهيم يا نه؟

***

ته مجاله: لطفا دوستان از حرفاي بالا برداشت نكنند كه پس محكوم كردن رو هم بايد بي خيال شيم. بحث بالا در مورد كافي بودن اقدامات ما بود و نه لازم بودن آن.

خيلي از دوستان اين روزها فرياد اجازه خواهي سر داده اند تا حق آمريكا را كف دستش بگذارند. از اين مي ترسم كه نكند ديگر اطميناني به ما نيست و براي همين است كه اجازه اي صادر نمي شود. راستي! اگر اجازه اي صادر شود؛ چند نفر از ما مي رويم؟ يا شايد هم آن روز يادمان بيفتد كه چقدر مملكن محتاج نيروهاي كارامدي مثل ماست و بايد هميشه سايه مان بالاي سر ملت باشد؟ خدا خودش رحم كند...

شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸۳
شما چي مي گين؟
ساعت:٧:۱٠ ‎ق.ظ