پسر ژنده پوش

وقتي مترو را از دور ديدم، با توجه به تجربه ديروزم، مطمئن بودم كه به ان مي رسم. براي همي شروع كردم به دويدن و در همان حال دويدن، بليط را به متصدي مربوطه دادم. صداي گوش خراش ترمز مترو بلند شد. پله ها را سه تا يكي بالا رفتم و بالاخره وارد مترو شدم. مترو تقريبا خالي بود و من هم طبق معمول، روي يكي از صندلي هاي رديف انتهايي نشستم. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

گرماي هوا و دويدن مسافت نه چندان كوتاه، باعث شده بود به شدت احساس گرما كنم. اين بود كه شروع كردم به باد زدن خودم با دست. حركات پسربچه چاقي كه روبرويم نشسته بود، توجهم را جلب كرد. او هم با دست خودش را باد مي زد. از نوع نگاه كردنش به من، مشخص بود كه اداي من را در مي آورد. لبخند گرمي تحويلش دادم و به باد زدن خودم ادامه دادم.

او هم جوابم را با لبخندي جواب داد و يك آب نبات كاكائويي از جيبش درآورد و به من تعارف كرد. با اشاره دست و دهان گفتم كه نمي خواهم، ولي او هم با اشاره دست و دهان بيشتر تعارف كرد. شكلات را گرفتم و تشكر كردم. بعد هم كاغذش را كندم و طبق معمول در جيبم گذاشتم تا سطل زباله مناسبي برايش پيدا كنم. شكلات را هم به دهانم انداختم.

در جواب تشكرم، سرش را برايم تكان داد. به نظرم رسيد كه توان سخن گفتن ندارد و اين موضوع، توجه من را بيشتر به پسرك جلب كرد. محبت هاي چنينكدكي برايم جالب بود. پسري 12 ساله با لباس هايي كهنه و كفش هايي پاره و گل آلود كه ظاهرا از سر كار ساختماني برمي گشتند. آستين پيراهن سبز رنگي به مچش نمي رسيد.

انگار كولر هاي مترو خاموش بود. چون تمام بدنم عرق كرده بود. باز هم شروع به باد زدن خودم كردم. پسر بچه هم شكلات دوم را تعارف كرد. اصرار من در نگرفتن شكلات، كارگر نبود. ول كن نبود. طوري تعارف مي كرد كه انگار خوردن شكلات باعث خنك شدن انسان مي شود. ناچار شكلات را گرفتم و اين بار خود شكلات را در جيبم گذاشتم و مبهوت محبت هاي پسر شدم.

با سوار شدن مسافرهاي جديد، صندلي ها پر شد. بلندگوي قطار اعلام كرد: "ايستگاه بعد؛ شوش" و پسرك هم تكرار كرد: "ايستگاه بعد؛ سوس" و بلند شد و گفت: "آقا! سما بفرمايين بسينين." تازه متوجه مرد ميانسالي شدم كه كنار پسرك ايستاده بود. چنان غرق نوشتن اين مطلب بودم كه اصلا متوجه آن مرد نشدم.

مرد از نشستن امتناع كرد. اصرار پسرك هم فايده اي نداشت. ولي او راه حل را پيدا كرده بود. به من تعارف كرد: "آقا! بيا بسين." گفتم: "من كه نشستم". گفت: "نه؛ اينجا بسين." و من را بلند كرد و در جاي خودش نشاند. مرد هم در جاي من نشست. همين موقع بود كه چشمم به جوان خوش تيپي افتاد كه با دو دختر مشغول صحبت و خنده بودند. نگاهم را به پسر برگرداندم. ولي او درايستگاه "سوس" پياده شد.

من هم به نوشتنم ادامه دادم و جوان و دو دختر هم به صحبت هايشان. چون مطلب را براي وبلاگ مي نوشتم و بعضي خوانندگان من دوست دارند كه من بعضي حقايق را نبينم، مطمئن شدم كه آنها خواهر و برادر هستند. فكر نم اين موضوع را همه افرادي كه در مترو بودند متوجه شده بودند. البته ظاهرا امشب برادر به جاي منزل، جاي ديگري مي رفت، چون از دو خواهرش پرسيد "شما كودوم ايستگاه پياده مي شين؟" و بعد هم خوشحال شد كه مسير امشبش هم با خواهرانش يكسان است. (البته چون پسره سوال كرد شما كجا پياده مي شين، پس قاعدتا دخترا امشب خونه نمي رفتن)

در امتداد نگاهم مرد مسني را ديدم كه سوار مترو شد و لنگان لنگان تا ميله انتهايي مترو آمد. ياد پسر بچه افتادم و كارهايش. بلند شدم و ايستاده به نوشتن مطلب ادامه دادم...

***

ته مجاله: اين سوسك ها عقلشون به هيچ چي نمي كشه! الآن اخبار اعلام كرد كه مي تونند 1 ماه بدون غذا و 1 هفته بدون سر 45 دقيقه بدون هوا زندگي كنن. در ضمن اگه قلبشون 1 ساعت كار نكنه هم زنده مي مونن و تنها موجودات مقاوم در برابر تشعشعات هسته اي هستن. بيخود نيست تنها موجودات باقيمونده از دوران دايناسورها، همين سوسك هاي فسقلي هستن. احتمالا اون موقع هم دو زاريشون نيفتاده كه بايد منقرض شن.

امروز بالاخره پل عابر پياده روي اين خيابون دم خونه ما نصب شد. از بچگي از رد شدن از اين خيابون وحشت داشتم. برام يه رژيم لاغري محسوب مي شد، چون هر بار كه ازش رد مي شدم، چند كيلو وزن، به انحاء مختلف كم مي كردم. به خصوص اين خاطره رو هيچ وقت يادم نمي ره. يه بار ديدم چراغ قرمزه. كلي ذوق كردم و گفتم تا برسم به خط عابر پياده چراغ سبز مي شه. خيابون يه طرفه بود، براي همين، همون طور كه نگاهم به سمت چهار راه بود، شروع كردم به دويدن از عرض خيابون. هنوز يه متر از لبه خيابون فاصله نگرفته بودم كه صداي فيسسسسس ترمز يه اتوبوس رو از نيم متري خودم شنيدم. سرجام ميخكوب شدم و اتوبوس هم در چند سانتيمتري من همين كار رو كرد. اي وااااااااااااااي. خط ويژه اتوبوس رو يادم رفته بود.

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sadegh

سلام و خسته نباشید/ بچه ها ز شهر شب گريختند خواب را به رودخانه ريختند بود آنچه بود ماند آنچه ماند! كفش پاره ها به پابرهنگان رسيد! همچنان كه بود! رخش هاي آهنين بادپا به سالكان مدعي! كز منازل هزار گانه چون شهاب بگذرند! سكه ها به موش هاي خانگي! كاخ ها و قصرها به واعظان رند و عالمان بي عمل! كز فراز برج هايشان خداي را بليغ تر صدا كنند و در فرودشان فصيح تر خداخدا كنند! سفره هاي هفت رنگ دختران مه جبين به بندگان مخلص شكم به زاهدان هفت خط! سوختم! عجب حكايتي! چه طاعت و عبادتي! زير سقف آسمان بهشتي اين چنين عجب عدالتي! چشم واكنيد و بنگريد در كمين نخل انقلاب موريانه را! بچه ها روان شدند و كاروان شدند جمله جان شدند و همنشين ساكنان آسمان شدند بچه ها مرا نشانه كاشتند! آنچه داشتند واگذاشتند جا گذاشتند بچه ها! خداي من! يا گذاشتند بچه ها براي من گريه هاي تلخ بي بهانه را! /// راستی با نشريه مجال اميرکبير نسبت داری؟ روزبه بهبهانی رو توی اولين جشنواره نشريات ديدم. توی بسیج نبود ولی خيلی بسيجی بود. باحال بود و بامرام. يادش بخير

051

سلام اپ کردم خوشحال ميشم يه سر بزنيد

باران

سلام ... ميگما خوب شد راه شما به مترو افتاد تا بخشی از استعدادهای نهانتون شکوفا بشه (از اون خنده های مسواک گرون کن!) اما قبول نيست .. بازم تبعيض ! چرا تو واگن خانما کلاس وبلاگ نويسی برگزار نميشه ؟ .. خب از اين حرف ها که بگذريم .. چرا ديگه سر نمی زنيد به بلاگ اينجانب ؟ .. نکنه جديدا بلاگم جيز شده و خبر ندارم ؟ .. البته منم قراره شروع کنم به اجتماعی نوشتن .. اگه بازم نظرم عوض نشه البته .. به هر حال خوش باشيد !

mahtab

سلام.....چه بامزه بودوووووووووووووووووووووووووووو...... بدترين حشره توی دنيا سوسک است.....موفق باشيد

دل شكسته

سلام....به روز شد(با موضوع سفرنامه حاج علی) ....دوست داشتيد تشريف بياوريد.....*اَللّهُمَ الرْزُقْنا توفيقَ الشَهادَة*

amin(عشق است خداوند)

سلام/در اول يه مطلب رو متذکر بشم که مترو کولر نداره که بخوان خاموشش کنن!!!/بعدشم اينکه واقعا زيبا می نويسی فقط يه خواهش دارم به ما که سر نمی زنی ولی هز وقت که به روز کردی ما رو خبر کن

بهرامي

من جای شما بودم توی مترو يه چرت ميخوابيدم!! درضمن اين چه پيغاميه تو وبلاگ من گذاشتيد؟ اصلا مفهوم نيست؟... آخ جون الان همه ميان ببينن چی نوشتيد... فعلا...

Heaven Searcher

سلام.. خوبی... راستی آپديت کردم و منتظرم مثل هميشه .. موفق باشی

H

سلام. نميدونم اين تیپ اظهار نظر کردنها چقدر مفيده، ولی به هر حال جالب بود. همينطور يکی از کامنتها...