خاطرات کربلا (قسمت اول)

دوستان سلام.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

تو اين مدت كه از كربلا برگشتم، دوستان زيادي بهم گفتند كه از خاطرات اونجا بنويسم. راستش خودم هم يه همچين قصدي داشتم. ولي روزاي اول كه اومده بودم ايران، خستگي و بهت نمي ذاشت بنويسم. بعد هم مونده بودم كه چجوري بنويسم و از كجا شروع كنم. ولي ديد و بازديداي اين چند روز بهم كمك كرد كه راه حل رو پيدا كنم. يعني تصميم گرفتم كه خاطراتم رو بر اساس سوال بقيه بنويسم. سوالايي كه همه معمولا مي پرسن. بعضي نكته هاي متفرقه و جالب هم هست كه تو مجموعه خاطرات نمي گنجه و بعدا جداگونه براتون مي نويسم.

1- چي شد كه بي خبر و بي خدافظي رفتم؟

واقعيت اينه كه رفتن من كاملا اتفاقي بوده. قضيه از اونجا شروع شد كه روز شنبه (9 اسفند 82) بعد از پشت سر گذاشتن كنكور فوق، با بچه ها يه قرار جلسه تو دانشگاه داشتيم. همون موقع نريمان (از بچه هاي ماهشهر كه اومده دانشگاه خودمون) رو ديدم. يه سلام كوچولو كرديم و گفت كه بعدا با هم صحبت مي كنيم. چون كلاس داشت. ما تو جلسه بوديم كه ديدم نريمان تو راهرو دنبال من مي گره و چون من رو نديد، رفت خونه.

بعد از جلسه هم با چند تا ديگه رفتم خوابگاه پيش چندتا  ديگه از دوستام و حدود ساعت 8 بود كه مي خواستم بيام خونه. بچه ها قرار بود فردا برن مشهد. ولي من گفتم كه دوست دارم تاسوعا و عاشورا رو تو تهران باشم و پارسال كه مشهد رفته بودم، خيلي بهم نچسبيد. كلا دوست دارم تو روزاي شاد برم مشهد. با بچه ها خدافظي كردم واومدم خونه. در حالي كه دلم پيش اونايي بود كه مي رفتن مشهد. داشت تصميمم عوض مي شد.

ساعت 8:30 بود كه مي خواستم برم براي مجلس عزاداري. ولي امان از دست اعتياد به اينترنت. به خصوص كه تازه از كنكور نجات پيدا كره بودم. (آخه همه تون مي دونين كه من واسه كنكور چقدر جون كندم و اصلا طرف اينترنت نمي اومدم!!!!) خودم رو قانع كردم كه نيم ساعت برم پاي كاميوتر و بعد برم عزاداري.

تازه شروع به كار كرده بودم كه ديدم نريمان تو مسنجر اومد و بهم گفت: "كربلا نمي آي؟". من هم پاسخ قاطع هميشگيم رو بهش دادم: "نه!" اين جوابي بود كه تو يك سال گذشته به همه دوستام مي دادم. چون اصلا قصد كربلا رفتن نداشتم. به خصوص بعد از اوني كه پارسال قرار بود با بچه ها تو همين روزا بريم، ولي من به خاطر همزماني با كنور اسمم رو خط زدم. والبته امريكا حمله كرد و بقيه هم از رفتن موندند. نريمان گفت كه 20 -25 تا از بچه هاي ماهشهر هم دارن مي رن و مرز بازه. نمي دونم چرا يهو نظرم عوض شد. بهش گفتم زنگ بزن خونه ببينم چي مي گي.

زنگ زد و گفت: "مرز بازه. هر كس هم با دادن 3هزار تومن مي تونه خارج شه." خبر رو از حاج آقا شاطري (مسؤول قديم نهاد دانشگاه اميركبير) گرفته بود. بهش گفتم تو يه تماس با بچه هاي ماهشهر بگي و ريز مسائل رو بپرس تا من هم با حاج آقا صحبت كنم. بعد از صحبتها معلوم شد كه مساله جديه. بهش گفتم فعلا كسي خونه نيست و من هم هيچ پولي ندارم كه بخوام بيام. بعدا بهت خبر مي دم. به چندتا از بچه ها زنگ زدم كه بيان. ولي هيچ كس نمي اومد.

رفتم مهديه و تا 11 اونجا بودم. بعد كه اومدم خونه، موضوع رو با پدر و مادرم مطرح كردم. اونها هم اجازه دادند. فقط بابام اصرار داشت كه تنها نرم. من هم گفتم: "نه. هفت هشت تا از بچه ها هستن. بيست سي تا از بچه هاي ماهشهر هم تو مرز منتظر من اند". بابام هم خودش رو زد به اون كوچه كه "آره. من هم باور كردم" ولي به هر حال اجازه رو داد.

ولي هنوز يه مشكل باقي بود. محل اسكان. چون مي دونستم اين روزا كربلا خيلي شلوغه. داييم گفته بود يه حسينيه آشنا داره تو كربلا. زنگ زدم خونه شون. رفته بودند عزاداري. ساعت 12:30 داييم رو گير آوردم و گفت كه بايد با اشناش صحبت كنه و هشت و نيم صبح خبر بده. براي همين هنوز در مورد رفتن دو دل بودم.

صبح براي نماز كه بيدار شدم. تصميمم رو گرفتم كه برم. به داداشم هم گفتم مي آي؟. گفت: "نمي دونم". گفتم: "نمي دونم نداره. من دارم راه مي افتم. اگه مي اي، پاشو!" و اون هم پا شد و ساكمون ر جمع كرديم. ساعت 7 به مهدي (از دوستاي دانشگاه) و ابوالفضل (يه بنده خدايي كه از طريق اينترنت آشنا شده بوديم و بهم گفته بود اگه كارواني دانشجويي مي رفت كربلا بهم بگو) تماس گرفتم. مهدي گفت نمي اد و ابوالفضل هم گفته كه تازه دو روزه از كربلا برگشته. اين شد كه دونفري راه افتاديم. از طرفي چون شنيده بودم براي دانشجوها نامه دانشگاه مي خان، به داداشم گفتم كه نامه دانشگاهش رو بياره (اخه اون داشت براي رفتن اسم مي نوشت و اين نامه رو داشت). خودم هم كه نامه نداشتم، شناسنامه و كارت معافيت دادش بزرگم رو گرفتم كه مشكلي پيش نياد.

تو ميدون ازادي يادم افتاد كه كاش به مهدي (پسر خاله ام) هم مي گفتم. ديشب مي خواستم بگم ولي يادم رفته بود. هر چي زنگ زدم، موبايلم خط نمي داد. اين بود كه بي خيال شديم و رفتيم ترمينال. هيچ ماشيني براي مهران تا دو روز آينده نبود. بايد مي رفتيم كرمانشاه. براي 8:30 بليط گرفتم و اتوبوس حدود 9 از ترمينال خارج شد.

حدود 10 مامانم زنگ زد و آدرس حسينيه رو داد كه تو كربلا بريم اونجا. من هم گفتم به مهدي زنگ بزنه و بگه اگه مي خواد بياد. و مهدي هم ساعت 11 تماس گرفت كه مي خواد باد و قرار شد تو ترمينال ايلام همديگر رو ببينيم.

ساعت 12:30 كه اتوبوس براي نهار نگه داشت، با احمد (از بچه هاي ماهشهر كه مي خواست بره كربلا) تماس گرفتم. ولي موبايلش دست يكي ديگه از بچه ها بود و گفت اونا امروز به مرز رسيدند و قراره رد شن و هيچ كدوم هم موبايل با خودشون نبردند.

تو مسير از شهرهاي قشنگي رد شديم كه قبلا نديده بودم. محل هاي ديدني همدان و معبد آناهيتاتو كنگاور و كتيبه بيستون تو بيستون و طاق بستان تو كرمانشاه، از جمله جاهايي بودند كه تو مسير پشت سر گذاشتيم و ساعت 16:30 هم به كرمانشاه رسيديم.

بله. اينجوري شد كه نتونستم باهاتون خدافظي كنم و حلاليت بطلبم. البته چون قرارمون با مهدي رو به كرمانشاه تغيير داده بوديم، اونجا وقت آزاد داشتم و تونستم بعد از كلي گشتن يه كافي نت پيدا كنم و براتون اون ايميل خدافظي رو بزنم و مطلب قبلي رو تو وبلاگ بذارم. ولي ديگه فرصت نشد از تك تك بچه ها جداگونه خدافظي كنم. ساعت 10 شب هم مهدي اومد. تو راه با دونفر به اسم هاي محمد و احمد هم اشنا شده بود كه اين دونفر تا كربلا با ما بودند. البته من هم تو ترمينال با چندين نفر آشنا شدم كه م يرفتند كربلا. ولي اگه بخوام همه خاطراتم رو بنويسم، مثنوي هفتاد من مي شه.

ساعت 23 يه ماشين دربست تامهران گرفتيم و حركت كرديم. و حدود 2:30 صبح به مهران رسيديم. و تازه فهميديم كه چه خبره. فكر كنم بيشتر از 200 هزار نفر تو مهران بودند.

2- مرز باز بود يا قاچاقي رفتم؟ راحت رفتم يا با دردسر؟

وقتي رسيديم مهران، ديديم يه صف طولاني و چند رديفه هست كه بايد وايسيم و مبلغ 6500 تومان به حساب دولت بريزيم. فكر كنم يكي از شعبه هاي موسسه اعتباري بنياد بود كه شبانه روزي باز بود. كسايي كه پاسپورت داشتند، بايد 3000 تومان به حساب بانك ملي مي ريختن. بعد هم فيش رو بايد صبح و بعد از باز شدن ادارات، به اداه گذرنامه (تو همون خيابون) مي برديم تا مهر بزنن و اين مي شد مجوز. ظاهرا اداره گذرنامه هيچ معطلي اي نداشت. ولي اين صف خيلي طولاني بود و خيلي هم كند حركت مي كرد. اين بود كه براي ما سوال شده بود كه پس چجوري مي خواد اين همه آدم رو (كه مطمئنا تا صبح چند برابر مي شدند) جواب بده.

البته ممكنه بگين اين اطلاعات به چه درد ما مي خوره. ولي باور كنين براي به دست آوردن اين اطلاعات كلي بدبختي كشيدم. چون هيچ كس نبود كه جواب مردم رو بده. همه ت صف وايستاده بودند، ولي هيچ كس نمي دونست دقيقا بايد چي كار كنه. سربازهايي كه اونجا بودند هم از فرط خستگي به شدت عصباني شده بودند و با مردم بدرفتاري مي كردند و حتي گاهي با باتوم مردم رو مي زدند. براي همينه كه اين اطلاعات براي من خيلي باارزشن. چون كلي دردسر براي به دست آوردنشون كشيدم. هرچند كه هنوز هم مطمئن نيستم صد در صد درست باشن.

وضعيت خيلي بدي بود.زن و بچه مردم گوشه خيابون خوابيده بودند وهيچ امكاناتي (حتي در حد سرويس بهداشتي) وجود نداشت. به هر حال تو همين گير و وير بوديم كه شنيديم مرز براي دقايقي باز شده و اجازه خروج مي دن. البته اين مرز، منظورم مرز مهرانه.

جهت اطلاع دوستان بايد بگم كه از مهران تا مرز حدود 10 كيلومتر راهه كه بايد با ماشين هاي مخصوص و با مجوز رفت. بعد از اون، مرز ايرانه كه مي شه از كشور خارج شد. بعد حدود 100 متر نقطه صفر مرزيه كه نه مال ايرانه و نه مال عراق و بعد هم مرز عراق. از اونجا هم تا پاركينگ ماشينهاي عراق حدود 1 كيلومتر راهه. مرزي كه ساعت 5 باز شده بود، خروجي مهران بود و نه مرز ايران.

ما دويديم و سوار اتوبوس شديم. احمد ازمون جدا شد. مدتي تو اتوبوس نشستيم كه ديديم راننده مي گه تا ساعت 8 صبح بهش اجازه حركت نمي دن. اين بود كه پياده شديم و رفتيم طرف سيم خاردار. ولي ديگه خروجي رو بسته بودند. چند دقيقه اي معطل شديم. بعد مردم با يا حسين و يا علي، فشار اوردن و مرز رو باز كردند. بيچاره سربازها هم از دستشون كاري ساخته نبود. يكيشون به صورت نمادين!!! چند تا ماشه (بدون فشنگ) چكوند تا نگن كه عكس العملي نشون نداده. در حقيقت اون پولي هم كه مي گرفتند براي همين بود كه بگن ما مرز رو باز نذاشتيم و همه با مجوز مي ان. يعني يه كار صرفا تبليغاتي كه بعدا عراق يا سازمان هاي بين المللي گير ندن. و براي همين هم بود كه خيلي كند كار رو راه مي انداختن.

به هر حال حدود 5:30 صبح،  پياده و با ساك هاي سنگين راه افتاديم. بعد از نيم ساعت، به طور كاملا شانسي احمد رو هم پيدا كرديم كه قبل از ما پياده راه افتاده بود. و حدود 6:15 بود كه كنار جاده با اب جوي كوچيكي كه رد مي شد، وضو گرفتيم و نماز رو خونديم. و بعد هم ادامه راه.

جمعيت هم به همين شكل. (دوربينم خراب بود ولي با اين حال چند تا عكس انداختم كه اگه چاپ شد مي ذارم تو وبلاگ) مثل راهپيماي هاي 22 بهمن بود. حدود 7 صبح بود كه ديديم اتوبوس ها از كنارمون رد شدند و ما هم غصه مي خورديم كه حالا عقب مي افتيم. و چقدر هم صحنه دردآوري بود، وقتي كه اتوبوسي كه دو ساعت قبل ازش پياده شديم، از كنارمون رد شد.

اتوبوس ها رفتند و برگشتند و ما رو هم سوار كردند. البته ديگه چيزي از مسير نمونده بود. ولي نامردا براي همون دو دقيقه 500 تومن گرفتند.

به مرز كه رسيديم، مانعي براي خروج نبود. يه نفر وايستاده بود كه روي فيش ها مهر بزنه. ولي همه مثل ما بدون فيش بودند. به راحتي خارج شديم. به محض خروج به ايران زنگ زدم و گفتم كه خارج شديم و حالا ديگه بقيه از رفتنمون باخبر مي شدند. آخه گفته بودم تا از ايران خارج نشديم، سفرم رو به كسي نگن. و به اين ترتيب روز تاسوعا ما وارد عراق شديم.

عراق هم كاري باهامون نداشت. در حقيقت حكومتي وجود نداشت كه بخواد روي پاسپورت هاي (نداشته) ما مهر ورود بزنه. تا پاركينگ رو هم پياده رفتيم. و از اونجا براي كربلا ماشين گرفتيم. نفري 3000 تومن. ماشين خيلي زياد بود و بعيد بود كسي بمونه. ماشين ها هم يه چيزي تو مايه هاي فولكس واگن و با ظرفيت 11 نفر بودند. انواع مختلفي داشتند و توليد كارخونه هاي مختلفي بودند، ولي به همه شون "هايس" مي گفتند. البته ما سوار يه شبه ميني بوس شديم كه ظرفيتش كمي بيشتر بود. ولي باقي سفرهاي ما تو كربلا با همين "هايس" ها بود.

تو پاركينگ ديگه موبايل آنتن نمي داد و ارتباط ما با ايران كلا قطع شد.

ادامه دارد...

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيما

آقاي طباطبايي(منتخب مجلس هفتم و نامزد مورد نظر موتلفه برای ریاست مجلس) در برنامه مستقيم كه چندي پيش از صداوسيما پخش شد با برشمردن تفاوت ايرانيان و ژاپني‌ها گفت ژاپني‌ها به علت اينكه چشمانشان از ما ايراني‌ها باريكتر است همه چيز را به صورت ريزبينانه و موشكافانه بررسي مي‌كنند و ما به علت اينكه چشماني گشادتر داريم فقط به كليات توجه مي كنيم در نتيجه آنها پيشرفت كرده‌اند و ما عقب مانده‌ايم.

Mahsa

نوروز مبارک ! حالا بعد از اين همه دردسر درس آزادگی را از امام حسين ياد گرفتی؟ کو اون دلهای کربلايی؟ بازم به آمريکاييها که کربلا را باز کردن تا هم سر شما را گرم کنند هم خودشون به اهدافشون برسند. شيعه انحرافی.....

در اوج تنهایی

سلام !!! خوش به سعادتتون ! همچين روزهايی کربلا بودن قسمت هر کسی نمی شه ... حالا ما نمی دونستيم شما رفتين در عوض شما برای ما دعا کردين ؟ ايشاا.. باز هم قسمت بشه همه با هم .. يا علی . التماس دعا !

mahdi

نرم نرمک ميرسد اينک بهار . خوش بحال روزگار . بگو ببينم چی آوردی با خودت؟

shamim

سلام خوش به سعادتتون التماس دعا زيارت قبول اللهم عجل لوليک الفرج بفدای مولای غريبمون يامولا علی ادرکنا بظهورالحجة

احسان

سلام.خوش به سعادتت.واسه من دعا كردي يا نه؟؟؟؟؟؟راستي تو نظراتي كه واست گذاشتن چيزاي جالبيه!!!!!!!!!!!!يا علي مدد.التماس دعا

mohebi

khili delam mikhad zoooooood baghiasho beshnavam khahesh mikonam zoodtar benevisid. ziaratetoon ghabool ENSHAALLAH ma ke inja to keshvare ghorbat faghat delemoono be nohehay interneti khosh kardim khosh be hale shoma hamaro migam ke toye batn moharam ghooteh varid. ELTEMASE DOA

mohebi

سلام زيارت قبول. منتظرم زووووود بقيهاش را بشنوم.دوستان شما را به خدا ما را که توکفرستان گير افتاديم تو اين روزها فراموش نکنيد.

زائر

دلم به عشق يارم گرفته حال و هوايی نوشته روی قلبم به خط کرببلايی

bahrami

سلام زيارت قبول.... ماشاءالله شما که از سير تا پياز قضيه رو می نويسی... منتظر باقيش هستيم... درضمن يادتون باشه اندازه همون يه هفته ای که نبوديد بنويسيد نه بيشتر... التماس دعا