خبر وحشتناک

طبق معمول هر روز. راديو را روشن كردم و رفتم سراغ كيف و كتاب ها. ساعت 6:30 بود و زمان پخش تقويم تاريخ. بعد هم تا من لباس هايم را بپوشم، بچه هاي انقلاب شروع مي شد و با شنيدن دينگ دينگ اخبار ساعت 7 به مدرسه مي رفتم تا طبق معمول اولين نفري باشم كه به مدرسه مي رسم. يك مسابقه ننوشته و مشخص نشده كه  من و چند نفر ديگر از بچه ها در آن شركت مي كرديم. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

صداي قرآن راديو برايم عجيب بود. يا كسي با موج راديو ور رفته بود يا اين كه ساعت جلو رفته بود. به هر حال بعيد بود خيلي به 6:30 مانده باشد. مامان و بابا هم كه بعد از خواندن نماز خوابيده بودند و ساعت 7 بايد صدايشان مي زدم. سرم را با دفتر و كتاب ها گرم كردم كه زمان بگذرد. اما ساعت 6:40 شد و بچه هاي انقلاب هم پخش نشد.

از اين كه راديو هر روز برنامه دلخواه خودش را مي گذارد عصباني شده بودم. لباس هايم را پوشيدم و كتري را پر آب كردم و روي گاز گذاشتم. خيلي به 7 نمانده بود. موقع رفتن بايد بابا و مامان را بيدار مي كردم. خيلي بي مقدمه صداي دينگ دينگ اخبار بلند شد: "ساعت 7 بامداد؛ اينجا تهران است. صداي جمهوري اسلامي ايران."

رفتم كه بابا و مامان را بيدار كنم كه صداي گوينده توجهم را جلب كرد: "بسم الله الرحمن الرحيم. انا لله و انا اليه راجعون..."

آن موقع خيلي از امام نمي دانستم. كلاس سوم دبستان بودم و فقط اسمي از امام شنيده بودم و گاهي هم سخنراني هايي از تلويزيون. كه هميشه هم با بابا و مامان سر عوض كردن كانال در ان موقع دعوا داشتيم. خيلي هم در جريان بيماري امام نبودم. فقط يادم بود كه هر روز در راه مدرسه، روي در يكي از خانه ها مي ديدم كه نوشته: "امام را دعا كنيد."

كلا بابا نمي گذاشت خيلي در جريان اين امور قرار بگيريم. حتي قشنگ يادم هست روزي را كه عكس هاي آيت الله منتظري از روي ديوارها جمع مي شد و بابا حاضر نبود براي ما توضيحي بدهد كه چه اتفاقي افتاده. به اين بسنده مي شد كه دستور امام است.

به هر حال خبر مهمي بود. به دو رفتم و بابا و مامان را بيدار كردم. حرفم را باور نمي كردند. اما خوشبختانه انقدر باهوش بودم كه صداي راديو را بالا كشيده باشم. هر دو با چهره هايي مبهوت به اتاق آمدند و من هم كه لباسم را پوشيده بودم، به سمت مدرسه راه افتادم.

آن موقع ها در يك مجتمع آپارتماني زندگي مي كرديم كه بچه هاي هم سن و سال من در آن زياد بودند. من و هادي هم كلاسي بوديم. مهدي (برادر هادي) هم با داداش من هم كلاسي و سال اول راهنمايي بودند. مصطفي يك سال از من و هادي كوچكتر و محسن يك سال بزرگتر بود. براي همين موقع حركت به سمت مدرسه، هميشه چند نفري با هم مي رفتيم.

دم در مهدي را ديدم. خبر فوت امام را دادم. خيلي ذوق داشتم كه اولين نفري هستم كه از اين موضوع باخبر شده ام. تا خبر را به مهدي دادم، چند تا فحش آب دار نصيبم كرد و گفت اصلا شوخي بامزه اي نبود. من هم كه اصلا انتظار اين برخورد را نداشتم گفتم: "به خدا همين الان اخبار گفت. باور نمي كني برو خودت گوش كن." و بعد سرم را انداختم پايين و به سمت مدرسه راه افتادم.

در مدرسه باز بود. معلم بود كه دير كرده ام و احتمالا دوم يا سوم شده ام. وارد مدرسه كه شدم، آقا خرم (سرايدار مدرسه)‌ را ديدم كه روي پله ها نشسته و سرش را در دستش گرفته. وارد مدرسه شدم. آقا خرم گفت: "برو. مدرسه تعطيله."

از خوشحالي بال درآوردم. زمان امتحان ها و تعطيلي مدرسه. فوري به خانه برگشتم تا خبر را به بقيه بچه ها بدهم كه آن ها هم به مدرسه نروند. ولي حال و اوضاع ساختمان به هم ريخته بود. انگار همه خبر را همين الان شنيده بودند. چشم ها از حدقه درآمده بود. حتي بچه اي به سن من هم مي توانست بهت را در چهره تك تك همسايه ها تشخيص دهد.

مهدي و جواد (برادرم) به مسجد رفته بودند. من هم با بقيه بر و بچه هاي هم سن و سال راهي مسجد شديم. صداي قرآن از مسجد بلند بود. قرائت مشهور سوره فجر عبدالباسط. هر چه باشد خودم هم آن موقع براي خودم قاري اي بودم و نوارهاي عبدالباسط را كلي گوش كرده بودم. همه بچه هاي بسيج مشغول سياه پوش كردن خيابان بودند. عكس امام هم به در و ديوار مسجد زده شده بود.

خاطرات آن روزها فراموش نشدني است. هرچند كه بابا و مامان اجازه ندادند در تشييع جنازه شركت كنيم. مي گفتند زير دست و پا له مي شويم. آن هم با برادر 4 ساله اي كه داشتيم. براي همين هم موقع تشييع جنازه، من و دو برادرم بايد از تلويزوين و پخش مستقيم برنامه را نگاه مي كرديم. و تازه آن وقت بود كه مي فهميديم مامان و بابا پربيراه نمي گفتند.

سال ها از ان روزگار گذشته است. و كم كم من هم با معني امام آشنا شدم. شايد باورنكردني باشد. اما سال هاست كه ديگر جرات شنيدن نوار قرآن عبدالباسط و به خصوص سوره فجر را ندارم. اگر هم از جايي صداي اين نوار بيايد، فوري گوشم را مي گيرم و فرار مي كنم. فكر نمي كنم يك بار ديگر توان دادن خبري به اين سختي را داشته باشم. خدا كند كه چنين روزي تكرار نشود.

***

ته مجاله: من نمي فهمم چرا يه عده هيچ جوره تو كتشون (به فتح كاف) نمي ره كه خراب كردن آدما، انقدر هم كه ظاهرش نشون مي ده، كار راحتي نيس. بابا! والا! بلا! يه روزي مي آد كه بايد به همه اين حرف و حديثايي كه پخش مي كنيم جواب بديما. ديگه خود دانيد...

/ 22 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صادق ياراحمديان

من شش ساله بودم ولی به جرات می گم که فکر می کردم دو نا بابا دارم که حالا يکيشون را از دست داده بودم ... به من سر بزنين که به روز هستم!

خاله زهرا

نمي دونم فيلم توليدي آقاي هاشمي كه امروزساعت 19:45 پخش شد را ديديد يا نه ؟ من وقتي اين فيلم را ديدم بسيار متاثر شدم .قبلا فكر ميكردم كه اگر دولت آقاي هاشمي روي كار بيايد هم خوب هست ولي الان اگر اينطور شود من براي آينده كشور نگرانم .يا آقاي هاشمي خيلي تفكرات ونظراتشون تغيير كرده ويا به خاطر رأي آوردن اينطور رفتار كردند كه در هر دو صورت واقعا تاسف آوره .اميدوارم آقاي هاشمي رأي نيارن .

خاله زهرا

اول برايتون يه جواب بلند بالا نوشته بودم كه چرا با ديدن اين فيلم اينقدر ناراحت شدم ولي بعد ترجيح دادم كه به اين وبلاگ http://aliaghaye19.blogfa.com/بريد و مطلب يكي ديگه كه مثل من با ديدن اين فيلم كفري شده بود را بهتون معرفي كنم .البته از طرز نوشتن (به خاطر بعضي حرفهاي خلاف ادب )خيلي موافق نيستم ولي در كل درست ميگه .اينم بگم كه فقط مطلب 21 خرداد منظورمه وبقيه مطالبش رو نخوندم . //در مورد برنامه صرفه جويي آقاي احمدي نژاد فكر ميكنيد كم كاريه كه از خرجها الكي كم كرد و براي كارهاي ديگه كه هميشه با كمبود بودجه مواجه است،استفاده كرد؟ در ضمن هيچكدام از كانديداها برنامه جديدي معرفي نكردن وهمه حرفهاي تكراري است كه معلوم هم نيست بتوانند عمل كنند يا نه . شما يكي از اون برنامه هاي جديد را بگين تا منهم بگم .هر كدومشون بايد وظايفي كه بر عهده يك رئيس جمهوره عمل كنند كاره ديگه اي كه نمي تونن بكنند .حالا از روي حرفهاشون وعملكردشون در پستهاي قبلي ميشه فهميد كه هر كدام چقدر مرد عمل هستند .خدانگهدار

محمد (ساده و صميمي)

2 سال است عوارض را اضافه نكرده ايم قيمتهاي شهرداري هم اضافه نشد. اتفاقا شوراي شهر در بعضي جاها تخفيف هم داده است. درآمدها اضافه شد. شهر هم اداره شد. در كشور يك موج به راه افتاد. پافشاري بر اصول تحول ايجاد مي كند و كشور ما نيازمند اين تحول است...

محمد (ساده و صميمي)

بنام خدا، سلام، پيرو بحث شما و خاله زهرا - دكتر احمدي نژاد در جمع دانشجويان: وقتي ما آمديم شهرداري بودجه كم شده بود.از صبح تا شب تهران (يك روز) 3ميليارد تومان هزينه دارد. يك دفعه بودجه شهرداري شد6ميليارد در هفته! كميته ويژه به صورت شبانه روزي براي بررسي راههاي كسب درآمد تشكيل داده بوديم. ما نه مي خواستيم تراكم بفروشيم. نه قانون بفروشيم. نه برجهاي تقلبي بسازيم. نه تخلف بكنيم و نه به مردم فشار بياوريم و عوارض را گران كنيم. اين روشها را قبول نداشتيم. چه بايد مي كرديم؟ بدنبال قرض كردن بودم. در چنين شرايطي مطلع شديم در گذشته شهرداري طلبهاي مردم را تقسيط مي كردند و ماهانه 2% سود رويش مي كشيدند. ما مطمئن بوديم اين كار حرام است. جلسه گذاشتيم و به اتفاق گفتيم اين را حذف مي كنيم. كارشناسها گفتند همين طوري هم شما بودجه نداريد و اين كار وضع شما بدتر خواهد كرد. مي گفتند لااقل از اين طريق ماهي 1 تا 5 ميليارد تومان به شما مي رسد. ولي نگاه ما متفاوت بود و نمي خواستيم اسلام را با حرام جلو ببريم. شايد باور نكنيد ولي در اثر همين پافشاري بر اصول، خدا راههايي براي ما گشود كه اصلا به فكر ما هم نمي رسيد و درآمد شهرداري تأمين شد.

محمد (ساده و صميمي)

شايد اين مطالب را در بروشورهاي تبليغاتي ايشان خوانده باشيد. همينجوري هم زياد گفتم پس بيشتر در مورد مطالب ايشون توضيحي نمي دم چون فكر مي كنم مطالبي كه مورد نظرم بود را از ميان مطالب بردداشت كرده باشيد.// در مورد مسائل اقتصادي؛ بودجه سالانه، برنامه پنج ساله و چشم انداز بيست ساله، براي كسي كه متعهد به پيگيري و عمل به آنهاست، راه و برنامهء كلي روشن است.// به نظر من قولها و وعده ها، اعلام برنامه ها و... واقعا ضمانت اجرايي ندارد. به قول خودم مثل قولها و وعده ها، برنامه ها و آرزوهاي داماد موقع خواستگاري مي ماند. آنچه به نظر من مهم است، دقت در سخنان،‌ رفتار و عملكردهاست كه مي تواند شناخت نسبتا مناسبي براي گزينش به ما بدهد. // با وجود اعتقادي كه با آقاي هاشمي دارم فكر مي كنم در موقعيت كنوني و با شرايط فعلي در جامعه، كشور نياز به تحول و دگرگوني اي دارد كه با آقاي هاشمي اين اتفاق نمي افتد. نياز به چهره جديدي هست. البته وجود ايشان در كنار دولت، بسيار لازم و ضروري و تأثير گذار خواهد بود. // مي خواستم طي چند تا يادداشت نظراتم را در اينباره منعكس كنم. ولي فكر مي كنم ننويسم سنگينتر باشه. (فكر كنم چپكي برداشت بشه.) نمي دونم!

...

هاشمی ۷۳سالشه و بيماری پروستات داره . بدرد رئيس جمهوری نمی خوره

خاله زهرا

آقاي خرسندي الان كه كامنتم را دوباره خوندم به نظرم آمد لحن قشنگي ندارد .اميدوارم به دل نگرفته باشيد . ببخشيد .

Mohammad

مرگ برعلی خامنه ای قاتل اکبر گنجی