کريم اهل بيت

عربي نزد او آمد. فرمود: «هر چه ذخيره داريم به او بدهيد». بيست هزار درهم بود. همه را به عرب دادند. گفت: «مولاي من! اجازه ندادي كه حاجتم را بگويم و مديحه اي در شان تو بخوانم». آن حضرت در پاسخ اشعاري را فرمودند به اين مضمون كه: «بيم فرو ريختن آبروي كسي كه از ما چيزي مي خواهد، موجب مي شود كه ما پيش از خواهش و سؤال به او بدهيم.»<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مردي حاجت نزد او آورد. گفت: «حاجتت را بنويس و به ما بده» و چون نامه او را خواند، دو برابر خواسته اش به او بخشيد. يكي از حاضرين گفت اين نامه چقدر براي او پر بركت بود اي پسر رسول خدا(صلي الله عليه و آل و سلم)! فرمود: «بركت آن براي ما بيشتر بود. زيرا ما را از اهل نيكي ساخت. مگر نمي داني كه نيكي آن است كه بي خواهش به كسي چيزي دهند. و اما آنچه پس از خواهش دهند، بهاي ناچيزي است در برابر آبروي او. شايد آن كس شبي را با اضطراب و ميان بيم و اميد به سر برده و نمي دانسته كه آيا در برابر عرض نيازش، دست رد به سينه اش خواهي زد يا شادي قبولي به او خواهي بخشيد. و اكنون با تن لرزان پيش تو آمده. آنگاه اگر فقط به قدر خواسته اش به او ببخشي، در برابر آبرويي كه نزد تو ريخته، بهاي اندكي به او داده اي.»

روزي بر عده اي مستمند مي گذشت. آنها پاره هاي نان را بر زمين نهاده بودند و خود روي زمين نشسته بودند و مي خوردند. گفتند: «اي پسر رسول خدا! بيا با ما هم غذا شو.». فورا از مركب فرود آمد و گفت: «خدا متكبران را دوست نمي دارد.» و با آنان به غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آن ها را به ميهماني خود دعوت كرد. هم غذا به آنان داد و هم پوشاك.

دو مرد، يكي از بني هاشم و يكي از بني اميه با يكديگر مجادله داشتند. اين مي گفت قوم من بزرگوارتر است و آن مي گفت قوم من. قرار شد هر يك نزد ده نفر از مردم قوم و طايفه خود بروند و چيزي بخواهند. اموي نزد ده تن از بني اميه رفت و هر يك ده هزار درهم به او دادند. هاشمي ابتدا نزد امام حسن (عليه السلام) آمد. آن حضرت دستور دادند صد و پنجاه هزار درهم به او بدهند.  سپس نزد امام حسين (عليه السلام) رفت. آن حضرت پرسيد پيش از من به كسي مراجعه كرده اي؟ گفت: «آري به برادرت حسن (عليه السلام)». فرمود: «من قدرت ندارم بر عطيه سرور خود چيزي بيفزايم» و او نيز صد و پنجاه هزار درهم به سائل داد.

مرد اموي با 100 هزار درهم كه از ده نفر گرفته بود آمد و مرد هاشمي با 300 هزار درهم كه ار دو نفر گرفته بود. اموي از اين تفاوت خشمگين شد و پول را به صاحبانش رد كرد و آنان هم پذيرفتند. هاشمي نيز همين كار را كرد. ولي حسنين (عليهما السلام) نپذيرفتند و گفتند: «خواهي بردار و خواهي بر خاك بيفكن. ما عطاي خود را باز نمي ستانيم.»

روزي غلام سياهي را ديد كه گرده ناني در پيش نهاده. يك لقمه مي خورد و يك لقمه به سگي كه آنجاست مي دهد. از او پرسيد: «چه چيز تو را به اين كار وامي دارد؟» گفت:«شرم مي كنم خودم بخورم و به او ندهم.». فرمود از اينجا حركت مكن تا برگردم. و نزد صاحب آن غلام رفت. او را خريد و باغي را هم كه در آن زندگي مي كرد خريد. غلام  را آزاد كرد و باغ را به او بخشيد.

ميلاد كريم اهل بيت (عليهم السلام) بر مسلمانان جهان مبارك باد.

***

شكر نعمت: آيا تا به حال شده كه به هر دليلي، نيازمند پولي شويد و آهي در بساط نداشته باشيد؟ نمي دانم آيا تا كنون تجربه درخواست از ديگران را داشته ايد يا نه؟ اگر انسان يك بار اين حادثه تلخ را تجربه كند، متوجه مي شود كه چرا كريم اهل بيت، قبل از درخواست مي بخشيد. خرج كردن آبرو كار بسيار سختي است. الحمدلله كه تا امروز خيلي مجبور نشده ايم براي پول از آبروي خود بگذريم.

***

ته مجاله: اين را پارسال هم گفته بودم. يكي از رسم هاي جالب و قديمي در روز ميلاد امام حسن مجتبي (عليه السلام) اين است كه مردم مقداري پول به نانوايي ها مي دهند تا در آن روز معادل آن را نان رايگان بين مردم تقسيم كنند تا نيازمندان بدون نياز به خواهش و سوال نان بگيرند. اين رسم متاسفانه كمرنگ شده.

راستي!!!!!!!!! نصف ماه رمضان گذشته ها. و ما هنوز در خم همان كوچه قديمي مان گير كرده ايم. فرصت ها همچون ابر در گذرند....

/ 7 نظر / 7 بازدید
حسن

سلام.ميلاد سيب خوشبوی پيامبر(ص)مبارک!...يا حسن مددی

محب ولايت

سلام علیکم ؛ ان احسن الحسن خلق الحسن ؛ همانا زیباترین زیبائیها اخلاق زیبا و نیک است ؛ ميلاد کريم اهل بيت سبط اکبر حضرت امام حسن مجتبی عليه السلام بر شما و خوانندگان وبلاگ زیبا و سودمندتان مبارک باد

حاجیه

سلام حالتون خوبه؟ مطلب بسيار عالی و متناسبی با اين روز بود ...................... موفق باشيد

Gharibane Vali Ashena

سلام. ميلاد امام حسن مجتبی(ع) بر شما هم مبارک باشه انشاالله. خيلی مطالب زيبا و ارزنده ای از امام حسن(ع) نوشتين. انشالله که همون هر چه زودتر تا ماه رمضونی تموم نشده ، از خم اين کوچه ی قديمی مان بيرون بياييم...! التماس دعا

zahra

سلام خيلی ممنون التماس دعا

حامد کشکول

سلام . خودت که می دونی ما فقط ميائيم که بگيم آپ کرديم و اصلا کاری به وبلاگت نداريم . ولی داستانهای جالب و عبرت آموزی بود .

مریم

سلام...داستان بسيار زيبايی بود ..ما را در اين شبهای عزيز فراموش نکنيد ..التماس دعا..