جشنواره جوان و وبلا...

مي دانستم حالم به هم مي خورد؛ مطمئن بودم. اما رفتم. مثل هر كسي كه مي خواهد پزشك بشود و بايد جسد تهوع آور مردگان را ببيند تا بتواند براي زندگان و بيماران چاره اي بينديشد. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

***

به محض ورود، فهميدم كه تمام پيش بيني هايم درست يوده. غرفه هاي جشنواره پر شده بود از كساني كه احساس "خود در درون كسي پنداري" شده بودند. هرچه نباشد آن ها نشريه الكترونيكي منتشر مي كردند. باورشان شده بود كه سقف آسمان سوراخ شده و آن ها از دماغ فيلي كه در پشت بام آسمان بوده، افتاده اند.

عجب جشنواره اي بود. جشنواره جوان و وبلاس را مي گويم. چيزه. ببخشين: "جوان و وبلاگ". در اكثر غرفه ها، عده اي دور هم مشغول بحث فرهنگي بودند. فقط معلوم نبود كه چرا همه بحث هاي فرهنگي اينقدر شادي آفرين بودند كه همگي غش و ريسه مي رفتند. در ضمن، بحث فرهنگي هم كه بدون سيگار، مثل رئال است بدون زيدان.

به قول يكي از دوستان، افراد داخل غرفه ها در مورد اين كه پسر هستند يا دختر، هنوز با خودشان به توافق پايدار نرسيده بودند. حتي در مورد اين كه الان تابستان است يا زمستان و اينجا نمايشگاه است يا حمام هم مطمئن نبودند. اين را از روي نوع لباس ها مي شد فهميد. بعضي ها حتي يادشان رفته بود كه اينجا غرفه است يا اتاق خواب و نفر بغل دستي شان، يك فرد معمولي است يا همسرشان؟ براي همين هم مردد بودند كه بايد بنشينند يا دراز بكشند و...

... ببخشيد. مثل اين كه بدجور كانال عوض كردم. ولي اين واقعيتي بود كه در اين جشنواره به وضوح مي شد آن را ديد. مثل بسياري از جشنواره هاي ديگر. فكر نكنيد دفعه اولم بوده كه در چنين برنامه اي شركت مي كردم.  خدا را شكر، در دوران دانشجويي، خيلي از اين برنامه ها نصيبم شده بود. براي همين، اين نوع جلسات خيلي برايم تعجب آور نبود. اما اين اولين بار بود كه مي ديدم دخترها اينقدر تلاش مي كنند كه پسري پيدا كنند تا با او دست بدهند و خود را به او بچسبانند. در همه جشنواره هاي قبلي، اين پسرها بودند كه بايد پا پيش مي گذاشتند. از اخلاق و شرع و عرف و... هم كه بگذريم، قاعدتا بايد وضع به همين شكل باشد. اما اين جشنواره... فقط مي توانستم برايشان تاسف بخورم كه اينقدر خود را دست كم مي گيرند كه به زور مي خواهند خود را به عنوان يك كالاي جنسي به پسرها عرضه كنند.

***

"جلال" را در غرفه "هفت سنگ" ديدم. جلال قبلا نويسنده مجال بود و بعد از مدتي براي خودش نشريه زد و بعد هم اين نشرريه الكترونيكي. اهل طنز است و متن ها و وبلاگش هم مغمولا طنز. ديدن يك دوست نسبتا هم فكر (يا هم اخلاق) در آن وضعيت نمايشگاه، مثل پيدا كردن آب بود در بيابان.

جلو رفتم و سلام كردم و بعد از كمي احوالپرسي معمولي، درباره سايتشان پرسيدم. ولي نمي دانم چرا يك دختر خانم مرتب سعي مي كرد جواب من را بدهد. دختري كه با تمام زماني كه معلوم بود قبل از آمدن به نمايشگاه، جلوي آينه صرف كرده بود، انگشت كوچك ساير دختران نمايشگاه هم نمي شد. نه در پوشش و نه در آرايش. به وضوح مي شد فهميد اين كاره نيست. هر سوالي كه مي پرسيدم، جلو مي پريد و قبل از جلال، جواب مي داد. من هم مي چرخيدم و سوال بعدي ام را در زاويه اي ديگر از جلال مي پرسيدم. ظاهرا بعد از 4، 5 سوال فهميد كه روي من خيلي نمي شود حساب كرد و من را با جلال تنها گذاشت.

كمي با جلال صحبت كردم. تازه مي خواستم كمي از جو نمايشگاه گله كنم كه ديدم جلال هم ... بعله. به من توپيد كه چرا نسبت به اين وضعيت معترضم و بعد گفت: "مثلا همين هديه (به همان دختر اشاره كرد) خيلي دهتر خوبي است و..." جواب دادم: "البته ايشون خيلي سنگين هستند." و خيلي هم دروغ نگفته بودم. چرا كه در فضاي نمايشگاه، انصافا آن دختر باوقارترين  دختري بود كه مي شد ديد. بگذريم از دو دختر چادري كه ساعتي بعد پيدايشان شد.

***

در غرفه روبرويي "علي" را ديدم. در دوران دبيرستان، هميشه علي شاگرد اول بود و من شاگرد دوم. آخر هم مدال طلاي المپياد رياضي گرفت و بدون كنكور وارد رشته مهندسي برق دانشگاه شريف شد. از بچه هاي نسبتا مذهبي بود و بسيار آرام. البته از نظر سياسي با من همخواني نداشت. اول جلو نرفتم. چون داشتم با جلال صحبت مي كردم. ولي حالا دنبال بهانه اي مي گشتم كه از جلال جدا شوم.

علي جلو آمد و سلام كرد. با ذوق به علي سلام كردم و از جلال خداحافظي. به غرفه "خزه" رفتم. تازه صحبت را شروع كرده بوديم كه يك دختر با ظاهر و رفتار ساير دخترهاي اين جشنواره وارد غرفه شد و بدون مقدمه شروع كرد: "واي... علي جون... من هميشه داستانات رو مي خوندم... خيلي خوشم مي اومد.. خيلي دوست داشتم ببينمت... چرا وبلاگت رو تعطيل كردي..." البته به اين حرف ها، اداهاي خاص لازم براي آن ها را هم بيفزاييد.

شايد اولين باري بود كه خوشحال شدم اسمم علي نيست. مجبور شدم سكوت كنم. مطمئن بودم علي هم از خجالت آب شده و با سختي با او صحبت مي كند. اما... خوب. بالاخره خواننده اش بوده و ادب حكم مي كرد كه جوابش را بدهد.

فرصت خوبي بود كه من هم مشغول تعجب كردن بشوم. علي و داستان؟ اصلا علي و وبلاگ؟

پس از كمي صحبت فرهنگي، آن دختر رفت و من و علي مشغول بحث هاي قديمي شديم. از خاطرات گرفته تا شوخي هاي سياسي و... و فهميدم كه علي هم مثل من بعد از رفتن به دانشگاه، وارد كارهاي غيردرسي شده. به گفته خودش از اولين وبلاگ نويس ها بوده. آن موقع كه پرشين بلاگ هم نبود. داستان مي نوشته. مخاطب هاي زيادي هم داشته. اما بعد از مدتي وبلاگش را تعطيل كرده و با دوستانش سايت ادبي خزه را راه انداخته اند. با "كاپوچينو" هم همكاري مي كند.

وبلاگم را ديد و از همان اول ايراد گرفت: "ا..ه يه وبلاگ مذهبي. يعني چي بسم رب المهدي المنتظر... باز هم كه حزب اللهي بازي..." و من هم مشغول خنديدن به اين شوخي هايش بودم كه ديدم دختري از انتهاي سالن شروع كرد به خداحافظي با تك تك پسرهاي سالن و با همه دست داد (جالب اين كه اصلا با دخترها كار نداشت) و رسيد به غرفه خزه و با "علي جون" هم خداحافظي كرد و...

و من فهميدم كه علي خيلي هم در مورد وبلاگم شوخي نمي كرد. ترجيح دادم با علي هم سريع تر خداحافظي كنم.

***

باز خدا پدر پرشين بلاگي ها را بيامرزد كه براي اين جشنواره چند كارگاه و ميزگرد هم تدارك ديده بودند. الان زمان شروع جلسات بودو من اصلا از خالي بودن جلسات تعجب نمي كردم. به هر حال در داخل غرفه ها جلسات فرهنگي بسيار مهم تري برقرار بود و اين جلسات در برابر آنها كاملا بي ارزش بود. اما من تازه به دوران رسيده بودم و همان بهتر كه در اين كلاس ها مي نشستم.

***

كلاس كه تمام شد، غرفه ها هم خالي شده بودند. جلال هم گفت كه ترجيح مي دهد با دوستانش برگردد. من هم تنها راه افتادم به سمت ميدان تجريش. خيلي وقت بود كوه نرفته بودم و در نتيجه به تجريش هم نيامده بودم. اما فكر نمي كردم خيلي با ميدان وليعصر و خيابان هاي اطراف آن فرق داشته باشد. اما ظاهرا حاصل ضرب فاصله از مركز در ميزان پوشش، مقداري است ثابت. نمي دانستم كجا را نگاه كنم. سرم را بالا مي آوردم، سر و سينه هاي باز را مي ديدم و سرم را پايين مي انداختم، ساق هاي باز. (خداييش من نمي دانستم كه خانم ها با شلوار كوتاه تا زانو هم بيرون مي آيند. قبلا فكر مي كردم شلوار برمودا يعني فقط كمي بالاتر از قوزك پا و نه تا زانو. حتي به شكل احمقانه اي فكر مي كردم كه خانم ها در نشان دادن سينه شان، به يك حد خاصي بسنده مي كنند. ولي انگار خيلي شوت مي زدم)

خدا اين امامزاده صالح را بيامرزد. عجب جاي خوبي فوت كرده. بعد از ديدن كلي سر و پا و دست و سينه (چقدر هم وزن شد با خور و خواب و خشم و شهوت) در ميدان تجريش، يك نماز جماعت مي چسبيد. بعد از نماز و زيارت و هنگام خروج، "صادق" را ديدم. چقدر مي چسبيد بعد از ديدن آن دوستان قديمي تغيير يافته، يك دوست جديد و تغييرنيافته را ببينم. سلام و احوالپرسي با صادق، دلچسب ترين خاطره آن روز بود.

از هم جدا شديم. صادق به زيارت رفت و من هم سوار اتوبوس شدم. خوشبختانه هنوز اتوبوس بود. جلال هم با دوستانش داخل اتوبوس بودند. ظاهرا خيلي وقت بود معطل شده بودند. انگار حرف هاي قبلي مان يادم رفته بود داشتم در مورد علي و تغييرش صحبت مي كردم كه جلال گفت: "بابا مگه چيه؟ من هم با خانوما دست مي دم. تو چقدر املي." ترجيح دادم اين حرفش را شوخي فرض كنم و به موضوع ديگري بپردازم. نه به اين علت كه به من توهين شده بود. بلكه به اين دليل كه هضم اين همه تغيير در اين مدت كوتاه براي من خيلي سخت بود.

"گل آقا" موضوع خوبي بود براي صحبت. به هر حال طنز، موضوع مورد علاقه هر دوي ما بود.

***

مي دانستم حالم به هم مي خورد؛ مطمئن بودم. اما رفتم. مثل هر كسي كه مي خواهد پزشك بشود و بايد جسد تهوع آور مردگان را ببيند تا بتواند براي زندگان و بيماران چاره اي بينديشد.

/ 56 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Raha

بسيار بی ادبانه در مورد خانمها نوشتيد

Mani

يه بدبختي كه عقده دست دادن با دختر ها رو داشته رفته جشنواره وبلاگها و چون هيچ كس انجا عددي حسابش نكرده امده و به همه تهمت بي بند باري زده اما واقعا با يه لمس كوچك از طريق دست دادن اسلامتون به خطر ميافته بريد كاسه و كوزه تون رو جاي ديگه پهن كنيد وقتي تو انقدر از خودت مطمئن نيستي كه با يه تماس كمتر از يك ثانيه با دست يه دختر حالي به حالي ميشي يا اينكه از ديدن سر و سينه عابران گذري از بازارچه امامزاده صالح واجب الغسل ميشي بهتر تو طرز تفكر و زندگي خودت تجديد نظر كني ..بهتره بري از ان پدري كه بهت اداب معاشرت ياد داد بپرسي اول بايد خانم دستشو دراز كنه تا تو دست بدي يا تو كه نگي دخترا خودشون دست مي دادند . نمي دونم اينا كجا رشد كردند اصلا كسي بوده كه نحوه برخورد اجتماعي رو يادشون بده فكر كنم بهترين تفسير حال امثال اين اقا اين باشه> توبه فرمايان كه اين همه وعظ و منبر مي كنند... چون به خلوت ميروند ان كار ديگر مي كنند

یه بنده خدا

شمام بالاخره بزرگ می شین. امسال نشد سال دیگه!

ابراهيم

بسم الله الرحمن الرحیم سلام دوست عزيز ميدوني دنيا يه طور ديگه شده ديگه حرف حق را نميشه زد چون امل ميشی کجا دانند حال ما سبک بالان ساحل ها واقعا خيلی جالبه يک دست دادن يک ثانبه ای يک تير ميکروثانيه ای ولی اون يک ثانيه بيانگر يک عمر زندگی است چرا اينقدر ساده انديشی من نمی فهمم مگه دين کم و زياد داره مثلا اگر بخواهيد پايبند نباشيد بجای دست دادن چی کار می کنيد دلم از مطالبی که نوشتی به وجد اومد ولی از جوابهايی که بهت دادن واقعا شرمنده ام آقا بايد صبور باشی مثل امام زمان بعدشم سعی کن سطح صحبت را با برخی کلمات پايين نياری چون مستقيما روی فهم مطلب اثر داره با تشکر فراوان واقعا خوشحال شدم يک دردمندی مثل خودم را پيدا کردم خداحافظ بازم بهت سر ميزنم

ابراهيم

در جواب يک بنده خدا هم بايد بگم خدا نکنه اينطوری بزرگ بشيم بهتره به اندازه يک بچه ساده باشيم و نتونيم هر نا شايستی را توجيه کنيم ثانيه يا ميکروثانيه

تقي77

سلام. مهدی(تقصير هر دو. دعا کن بتونم اشتی شون بدم)-حسنی و کیمیا(درست می گی. چشم. در اولين فرصت راه حلی که به ذهنم می اد، می نويسم)-پسربد(من از اين جاها زياد رفتم)-مجيد(از کجای حرفم اين برداشت رو کردی؟)-ياس سپيد۸۵(حرفتون درست. ولی خودمون چی؟)-علی(دقيقاموافقم)- مونازهرا(راضيم)- حسين(من کی گفتم خواستم نرم؟)- ادامه دارد...

تقي77

ادامه: مهسا(شما چقدر من و خانواده ام رو می شناسين که اينا رو گفتين؟ شما هم که نظرت رو می نویسین، یعنی دوست دارین مثل شما فکر کنن؟ یعنی همون دیکتاتورکوچک؟ ايميل بزنين)- علی(گفتم چرا رفتم)- فرزاد(وای! بازم تو؟)- ندا(من در مورد همه قضاوت نکردم. ضمن اين که چجور از من در مورد همه مذهبی ها نتيجه می گيرين ولی به من می گين که اين کار رو نکنم (با فرض اين که کرده باشم)) -دياموند و ... (تذکر بجايی بود) - سام(دنيای مدرن و تفکر و يعنی اين؟)- هانيه(تهمت نزدم. من در مورد يه اخلاق خاصشون گفتم. ممکنه به بقيه رفتاراشون ربط نداشته باشه)- علی کوچولو(کاش برای ادعات يه بار به دانشگاه ما سر می زدی تا نظر بقيه -حتی دخترا- رو در موردم بدونی)- رعنا خانم (مگه منگفتم اينا انديشه نداشتن؟)- بی بی(کی گفت ارکان دين به لرزه افتاد. من از سقوط خود اون ادما گفتم)- ليلا(من راجع به خانما چجوری فکر ميکنم؟ بهتره دقيق تر متن رو بخونين. خواستین ایمیل بزنین)- بقيه هم جوابا مشابه می شد و طولانی. ممنون از همگی و خدانگهدار

*

برای خانم ( مهسا ) : توی مورد قبلی که اعلام ختم بحث فرموديد ! اما اين قدر نظراتتان جالب است که نمی شود ساکت شد . بفرمایید بدانیم که : چرا يک خانم صاحب انديشه با همان بيان انديشه اش جاذب نباشد ؟ وقتی به قول خودتان صاحب نظر باشد ديگر چه فرقی می کند يک تکه پارچه روی سرش باشد يا نباشد و جالب تر اينکه چه اصراری داريد نباشد؟ همان طور که شما نظرتان نبودن است نظر یک عده بودن است. دعوا که نداریم!چه اصراری داريد دست بدهد؟ نظر شما این است بدهد ؟ بدهد! نظر یک عده هم این است ندهد!! اگر حداقل انداختن يک تکه پارچه روی سر و دست ندادن و کلا چيزی به نام حريم ( که اگر با انصاف باشید می فهمید در گفته های شما غیر قابل تامین است )در زن و مرد های به قول شما مذهبی پایه و اساس دينی دارد( اگر دين را قبول داريد ) که یک سری از فرمایشاتتان همان پایه را هم ندارد . مطمئن باشيد اگر عقلتان را بی غرض بگيريد به کار حرف دين را تاييد می کند نه يک مشت حباب زود گذر روی آب را ! اگر آن دنيا معلوم شد نظريه پردازی هايتان غلط بوده؟ ( اگر آن دنيا را قبول داريد) فرصتی هست برای جبران؟

حسین

من از وبلاک شما استفاده های اساسی می کنم یعنی اساسی کمکم می کنه و امیدوار به حرکت علتش شاید اخلاص شما باشه امیدوارم برگشت به عقب مثل من نداشته باشید.

امیر حسین

سلام...تو در جایگاه ۶ سال پیش منی...من هم از همون دوستان تغییر یافته تو هستم!گرچه خانواده ای که من دارم و اعتقاداتی که من داشتم و مدرسه ای که من درس خوندم از لحاظ مذهبی حالا حالا ها باید جلو بری تا به کمال تحجری که من هم دچارش بودم برسی.اما برادر من...خداوند دینش رو نفرستاد تا یکی مثل تو خودش رو بالاتر از بقیه ببینه...نفرستاد تا بین مردم خط کشی کنه...سوء ظن تو به مردم گناهه!نه دست دادن و خندیدن اونها...من هم مثل تو جای خدا بودم!اما امروز بنده هستم.دستورات او را اگر عقلم و احساسم و نشانه ها تایید کنند که دستور اوست اجرا میکنم.و اولین دستور او خوب بودن و خوبی کردن است.بقیه را اجساد متعفن میبینی؟چشمانت را پاک کن